درباره‌ی مرگ و چیزهای دیگر

چقدر مرگم عجیب است که از کودکی به فکرش بودم:

پیرمردی پشتِ میزنشین کتاب‌خانه‌ی شهری کوچک را رها می‌کند

کناری تکیه می‌زند و سرانجام روی چمن می‌افتد

 

باور دارم که به هر دلیلی، همان چیزی را تجربه می‌کنم که دیگران تجربه کرده‌اند

از پله‌ها بالا می‌روم و شامم در کیسه‌ای پلاستیکی دستم است

حتا برنمی‌گردم به کسی نگاه کنم که آن لحظه با موهای فرفری و لباسِ مهمانی دارد پایین می‌آید

 

می‌توانست مرگی معمولی در قطار باشد:

مردی که دشت‌ها و تپه‌ها را در برف به‌دقت ورانداز می‌کند

چشم‌هایش را می‌بندد، دست‌هایش را در هم حلقه می‌کند، و دیگر نمی‌بیند چند لحظه قبل چه‌چیزی را تحسین می‌کرد

 

سعی می‌کنم احتمالاتِ دیگر را به‌ یاد بیاورم و بنابراین، یک‌بارِ دیگر حضور دارم

خودم را به‌شکلِ مهمانی شاد و کوچک درمی‌آورم

بعد از خالی کردنِ جامم، خنده‌زنان نقشِ زمین می‌شوم و رومیزی را با گلدانی پر از رُز دنبالِ خودم می‌کشم

 

البته، مرگم مفهومی روانی هم دارد

در آسایشگاهی کوهستانی مخصوصِ دیوانه‌ها

جایی که خِرخِرکنان در رخت‌خواب‌هایی با ملافه‌هایی تازه‌عوض‌شده برای همدیگر غر می‌زنیم

 

می‌توانستم به شیوه‌ای خیلی متفاوت با چیزی که انتظار دارم بمیرم:

در کنارِ همسر و دخترم، در محاصره‌ی کتاب‌ها

آن‌بیرونْ همسایه تلاش می‌کند استارتِ ماشین را بزند که برفْ شب را غافل‌گیر می‌کند

Alexsandar Ristovic

(ترجمه‌ی درخت ابدی)

پ.ن: آلکساندر ریستوویچ، شاعرِ صرب (1933-1994)، سوررئالیست بود. در 1999 چارلز سیمیچ، شاعر صرب-آمریکایی و برنده‌ی جایزه‌ی پولیتزر، برگزیده‌ای از اشعارش را با عنوانِ Devil`s Launch به انگلیسی برگرداند.                          

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٧

زمستون

چهارشنبه‌صبح، رادیوی تاکسی ترانه‌ای پخش کرد که ملودی‌اش همین‌جور توی ذهنم چرخ می‌خورْد. سرِ شب، دوباره یادم افتاد و گفتم دنبالش بگردم. ترانه‌ی قدیمی و قشنگِ افشین مقدم بدجوری به دردِ عصرهای دل‌گیرِ جمعه می‌خورد، به‌خصوص که کلا دلت پر باشد. عصرِ جمعه زمانی معمولی نیست؛ بیش‌تر به یک‌جور حالتِ روحی شباهت دارد که «فضا را تیره می‌دارد، ولی هرگز نمی‌بارد.»×

این هم از زمستون با صدای افشین مقدم.

× از شعرِ سترونِ اخوان ثالث

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠

گنجشک

روی این برف

جای پنجه‌ها و

نوک زدن‌هایت

پیداست

         (87/7/16)

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
تگ ها : دفتر شعر

کار خسته می‌کند

 1. چزاره پاوِزه، شاعر و نویسنده‌ی ایتالیایی، راست می‌گفت که کار خسته می‌کند؛ حداقل، اون کارهایی که دیگه رمقی واسه آدم نمی‌ذارن. حالا اگه جایی مشغول باشی که از اول تا آخر مدام یادت بندازه که کجا داری زندگی می‌کنی، همون چیزیه که بهش می‌گن قوز-بالا-قوز. گاهی ناچاری همه‌چی رو ول کنی و پناه ببری به بالکنِ درازی که جلوش به ارتفاعِ دو متر ایرانیت گذاشتن و خودت رو بکُشی فقط چند تا نوکِ ساختمون و آنتن می‌بینی و آسمونی که سرش به کارِ خودشه و در کنارِ سیگار بهت آرامش می‌ده. گاهی خیال‌بافی، گاهی هم‌صحبتی با دوستان، گاهی شوخ‌طبعی و خنده، و گاهی هم لحظه‌هایی جدی و نه چندان خوشایند تمامِ اون چیزیه که از این فراغت‌ها نصیبت می‌شه و بعد، دوباره خودتی و صفحاتِ روزنامه‌هایی که باید دقیق خونده شه؛ کاری طاقت‌فرسا که عملا مغزت رو تعطیل می‌کنه، طوری که ترجیح می‌دی بعدش از کلمات فرار کنی و چشم و گوشِت رو جورِ دیگه‌ای به کار بگیری تا توی گندابِ مزخرفاتِ تبلیغاتی تلف نشن.

2. " و صدای بیگانگان بود که به ما در راهِ تلاش برای ادراک و زیستن روحیه بخشید: هریک از ما از ادبیاتِ مردمیِ جامعه‌ای که فرسنگ‌ها با ما فاصله داشت سخن به میان آورد، ترجمه کرد، و میهنی آرمانی ساخت. تمامیِ این‌ها در زبانِ فاشیسم بیگانه‌پرستی نامیده می‌شد."×

3. واقعا این یک‌سومِ کارمندیِ شبانه‌روزمون چقدر به زندگی شباهت داره؟ خونه چقدر؟

× گزینه‌ی شعرها، چزاره پاوزه، ترجمه‌ی کاظم فرهادی و فرهاد خردمند، نشر چشمه، چاپ اول 1371، ص 23

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٩

شبی...

شبی که ماه نیست

هزاران ستاره

می‌رقصد

تا هرصدایی

سایه‌ها را

به حیوانی بدل کند

درختان

ارواحِ مردگانند

هزاران پرنده‌ی تاریک

یک‌صدا می‌خواند و

ماه طلوع می‌کند

                     (83/6/7)

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٢
تگ ها : دفتر شعر

بند سوم

" ناامیدیِ جمعی مهم‌ترین عاملِ انهدامِ ملت‌هاست. ملتی که دچارِ آن شود هرگز نخواهد توانست دوباره رویِ پایِ خود بایستد.

ناامیدی «عرف» را نابود می‌کند. این همان چیزی است که در رومانی اتفاق افتاد و در یک چشم برهم زدن تمامِ سنن را درو نمود.

ناامیدی به قهرمانی یا بی‌ارادگی می‌انجامد. بیش‌تر به بی‌ارادگی."

         ( از قطعاتِ تفکر، امیل سیوران، ترجمه‌ی بهمن خلیقی، نشر مرکز، چاپ اول، 1390، ص 122)

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧

موسیقی سگی

بین سگ‌ها هم شنونده و خواننده هست

سگِ گنده‌ام خیلی دقیق با من می‌خوانْد

لب‌های مواجش را غنچه می‌کرد

با صداهایی کوتاه و فروخورده شروع می‌کرد، مثلِ کالترِین به فکر می‌رفت

بعد با قدرت و طنین جواب می‌داد

نفسی عمیق می‌کشید تا ادامه دهد-

[علامتِ] ذوق و شوقش به فرمِ بی‌نقص-

با من فقط به خاطرِ هنرِ سگ‌ها می‌خوانْد

چند تا آوازِ کامل را همراهی کردیم:

ابرِ جادویی، نعیمه، ماهیِ قزل‌آلا، رُزاریِ من، پِردیدو

استادِ بزرگی بود و جوان‌مرگ شد

با اندوهی دائمی تنهایم گذاشت

استعدادش را فقط معدودی درک کردند

 

حالا سگِ کوچولویی دارم که آواز نمی‌خواند

اما با بصیرت گوش می‌دهد

از صدای زیرم مهارت و روح می‌خواهد

اسمش را به آواز می‌خوانم و کلامی عاشقانه‌

آندانته، کُن بریو، ویواچه، آداجیو [=نرم و آرام، آتشین، تند و پرشتاب، ملایم]

گاهی قدری جابه‌جا می‌شود

پنجه‌اش را آن طرفِ پوزه‌اش می‌گذارد

چشم‌هایش را می‌بندد و آه می‌کشد

مثل دختری که سال‌ها پیش

با او بودم و با هم می‌رقصیدیم

 

اما من مدعیِ موسیقیِ سگی هستم

آهنگ‌های واقعی

فقط از تالارهای سرخ و پرمایه‌ی قلبِ سگی بلند می‌شود

ملودی‌هایی که وقتی ماه آن بالاست بهتر است

شنونده‌ها و خواننده‌ها

با هم یا جدا از هم

ورای دوستی و دشمنی

دور از هر آدمِ شیادی:

ترانه‌های شب‌های بلند

تا نورِ ستاره‌ها بالا می‌رود

آوازِ استخوان‌ها، سِنده‌ها

پیروزی‌ها، شکارها، افسون‌ها، رتبه‌ها

چیزهایی که سالیانِ سال قبل از تولدِ ما برقرار بود

 

Paul Zimmer/ 1934-present

(ترجمه‌ی درخت ابدی)

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢

غم بازگشت

از ظهر گذشته بود. با چند نفر از دوستان می‌خواستیم خارج از شهر برویم. پنج‌شنبه بود. باید می‌رفتیم خانه‌ی دوستی دیگر و از آن‌جا سفر را شروع می‌کردیم. امیدوار بودیم بزرگ‌راهِ همت زیاد شلوغ نباشد و نبود. پخشِ صوت روشن بود. گاهی ساکت بودیم و گاهی حرف می‌زدیم یا از چیزی می‌خندیدیم. خوش‌حال بودیم که بعد از مدت‌ها فرصتی پیش آمده تا یکی-دو روز کنار هم باشیم و فارغ از همه‌ی فکر-و-خیال‌های مسخره، آب-و-هوایی عوض کنیم. تماشای کوه‌های سفید، خانه‌ها، و درخت‌های بی‌برگ-و-بار، وقتی آن‌ها را همان‌جا که هستند می گذاری و دور می‌شوی، به آدم احساسِ رضایت می‌دهد، چه برسد به این‌که سفر را بیش‌تر به خاطرِ جاده‌هایش دوست داشته باشی. اما یک لحظه همه‌چیز ایستاد و عقب رفت. صدایی آشنا می‌گفت هرجا بروی، دوباره باید به جایی که بودی برگردی. به خانه‌ی دوستمان رسیدیم. زنگ زدیم، آمدند و رفتیم. و سوالی بی‌جواب ماند: چرا سفرِ بازگشت معمولا غم‌انگیز است؟

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤

← صفحه بعد