در ستایش غلام‌حسین لطفی

جبر زمانه می‌تواند هنرمندی با نگاهی تر و تازه را به جایی برساند که فرقی با لوده نداشته باشد. غلام‌حسین لطفی یکی از افرادی است که قربانی شده. قربانیان کم نیستند. قبل و بعد از انقلاب ندارد. گلستان و بیضایی دو نمونه‌ش، که هرکدام، به‌نوعی، قربانی سیاست شدند.

فیلم نوآر ایرانی هم مختصات خودش را دارد و سرخ‌پوست‌ها یکی از همین کارهاست و اولین ساخته‌ی لطفی. شناختی ازش نداشتم. فیلم را که دیدم نظرم در مورد این مرد برگشت. جای خالی را پیدا کرده بود. موضوع فیلم کتک‌خورها و عشق فیلم‌هاست. سینما برایشان زندگی‌ است. شب‌ها خواب بت‌هایشان را می‌بینند و آرزویشان حضور در صحنه‌ی فیلم و  عکس انداختن با هنرمندهای محبوبشان است. خانه‌‌ی محقرشان را با عکس‌های کوچک و بزرگ بازیگران داخلی و خارجی آراسته‌اند. بهروز وثوقی، فردین، ناصر ملک‌مطیعی، ایرج قادری و از همه مهم‌تر، آقای بیک‌ایمانوردی ورد زبانشان است. از زن‌ها هم شورانگیز طباطبایی که تیتراژ هم با تصویر و نامه‌ای به او شروع می‌شود.

لطفی زده به خال. سرخ‌پوست‌ها حرف ندارد. بازیگران بی‌نظیرند. مجید مظفری و فنی‌زاده شاهکارند. شک ندارم که اگر کسی لطفی و توانایی‌هاش رو نمی‌شناخت، پشت و پناهش نمی‌شد. از آقای بیک گرفته تا نصرت کریمی و مرحوم پرویز فنی‌زاده.

راستی، سریال آیینه را یادتان هست؟ ذر برهوت تلویزیون دهه‌ی 60، همین کارگردان به شب‌هایمان رنگ و بو می‌داد. لطفی بود که می‌گفت زندگی شیرین می‌شود.

 

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢

جماعت روس‌ها

همه‌ می‌دانند چند نفر روس بودند که هرهفته، شب جمعه، دور هم جمع می‌شدند و خوش بودند. از ود.کا خبری نبود. چایکوفسکی چایی می‌آورد، تارکوفسکی تار می‌زد، شکلوفسکی شکلک درمی‌آورد، چخوف گربه‌ها را چخ و پخ می‌کرد، و مینی‌خانف که همیشه خودش را با تام‌ بندانگشتی قیاس می‌کرد و حال و هوای دیگری داشت، با قیافه‌ای متفکر می‌گفت: اما داستایفسکی داستان‌هایی دارد که هرکس نخوانده  باشد بهش می‌گویند اخ‌تف.

بعد، چایکوفسکی چای آورد، تارکوفسکی تار زد، شکلوفسکی شکلک درآورد و چخوف چیزی گفت که جماعت نعره‌ای زدند و از هوش رفتند. گفت: یک عده می‌گویند زنم را به ماه تشبیه کرده‌ام، اما دوست دارم فقط گاهی بدرخشد و خودی نشان بدهد. بر فرض که حرفم عواقبی داشته باشد. از ماه بودنش مگر چیزی کم می‌شود؟

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۱
تگ ها : مینیمال‌ها

پل عابر

از کناره‌های پل عابر پیاده که رد می‌شوم، احساس می‌کنم که دارم پایین می‌افتم. پشت پیرزنی عصابه‌دست، از وسط می‌گذرم و به اطرافم نگاه نمی‌کنم. عابران نگاهی به من و پیرزن می‌اندازند و فکر می‌کنند حواسم به اوست تا اتفاقی برایش نیفتد. پابه‌پایش پیش می‌روم. یک‌یار هم به عقب نگاه نمی‌کند. نزدیک پله‌برقی، شانه‌هایش را می‌گیرم و دستم را می‌بوسد. حرفی نمی‌زند. پایین می‌رسد، دستش را به نشانه‌ی تشکر بالا می‌برد و راهمان جدا می‌شود. صورتش را هم نشان نداد.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٠
تگ ها : مینیمال‌ها

از ننوشتن

انگار این بار رکورد شکستم و حدود یک‌ماه ننوشتم. با ننوشتن من، زمین و آسمان به هم نمی‌رسند و اتفاق مهمی هم نمی‌افند. فقط خودم دل‌چرکین و نگران می‌شوم. تو می‌مانی و تنبلی و افسردگی‌ای که به رخوت بهاری نسبتش می‌دهی. همه‌چیر جای خودش را دارد و منم انکار نمی‌کنم. اما خیلی خوش‌حالم که درآمدم وابسته به نوشتن نیست، وگرنه کارم بیخ پیدا می‌کرد.

کتاب‌ها و سایت‌های متعددی هست که در مورد راه‌های نوشتن آموزش می‌دهند. تعدادی را خواندم و متوجه شدم هیچ‌کدام دردی را از من درمان نمی‌کنند. وقتی سکوتی مرگ‌بار بر ذهنت حاکم باشد، چه فرقی می‌کند به خاطرات بچسبی یا احساسات یا انتقادات؟ مشکل این است که انگار لال شده‌ای. خیلی ساده، نمی‌توانی بنویسی. شاید ایده هم داشته باشی، اما قدرت تنظیم نداری.

نوشتن مثل تحریک ج.ن.سی است. باید برانگیخته شوی تا میلت فعال شود و لدت‌بخش هم باشد. بی‌معنایی برای آدم‌های کم‌حرف مشکلی مضاعف است. متن خوب اول خودت را ارضا می‌کند و بعد خواننده را، هرچند ممکن است چیز خاص و تازه‌ای هم نگفته باشی.

گاهی ذهن نیاز به شخم زدن دارد و همتش نیست. وقتی بارها می‌نویسی و کلمات و موضوع برایت احمقانه و بی‌معناست، همان به‌تر که در حد امساک بگویی و بگذری. یک‌ماه ننوشتن توجیه زیاد دارد، ولی دلم نمی‌خواهد ازش حرف بزنم. چیزی که الان به آن احتیاج دارم تغییر وضعیت ذهنی خودم است.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۳۱
تگ ها : روزمرگی

سال نو مبارک!

شکوفه و فضله‌ی پرندگان

روی دفتر نقاشی

تصویری از بهار

94/1/2

 

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢
تگ ها : هایکو ، دفتر شعر

جنگل کاج...

جنگل کاج

یک‌دست سفید

آخرین دانه‌‌ی برف

ابدیت است

(مرداد 88)

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٢
تگ ها : دفتر شعر ، هایکو

داعش؛ بازگشت اسطوره

چند روز پیش که داشتم به عکس‌های مربوط به داعش فکر می‌کردم، با تماشای عکسی به خودم گفتم که ظاهر و باطنشان همین است. آدم را یاد غارنشینان و انسان‌های اولیه می‌اندازند و اعمالشان خلافش را ثابت نمی‌کند. ریش و پشم و مدل مویشان حاکی از دنیایی بدوی ‌است. نئاندرتال‌هایی که در عصر جدید زندگی می‌کنند؛ آدم‌ها را را سر می‌برند و زنده در آتش می‌سوزانند؛ آثار باستانی، یادبودها و شهرها را نابود می‌کنند و خودشان را مامور می‌دانند که باید تمدنی جدید مبتنی بر آخرآلزمان ویرانگر بسازند.

اگر نازی‌ها موها را کوتاه نگه می‌داشتند تا انضباط نظامی را نشان دهند، توتالیترهای اسلام‌گرای قرن بیست‌و‌یکم شکل و شمایل گروه‌های متال را الگو قرار داده‌اند و به جای اجرای موسیقی‌های اعتراضی، حالا فعال سیاسی شده‌اند، با دشنه و شمشیر و شعله‌های آتش خدمت دشمنان می‌رسند و به تخیلات اساطیری یا به تعبیر الیاده‌، روایات مقدس تحقق بخشیده‌اند.

توتالیترهای جدید ظاهر و رفتار متفاوتی دارند. طبق سنت، شارب را کوتاه می‌کنند و ریش‌ می‌گذارند. پرچمشان "الله رسول محمد" است که ما وارونه می‌خوانیم. سفید در زمینه‌ای سیاه و سیاه در زمینه‌ای سفید. ماه و تاریکی شب در اساطیر چندان دل‌انگیز نیست. عوالم مخوفی دارد. عالم ارواح است و جنون‌آمیز. داعش بازگشت اسطوره به حوزه‌ی سیاست است.

یکی از خصایص اساطیری داعش استفاده از عناصر دراماتیک در نمایش خود یا قربانیان است. لباس اعدام داعش نارنجی و رنگ غروب است. در عکس‌هایی که می‌گیرند میزانسن و فیگور و القای وحشت نقش مهمی دارد. 21 نارنجی‌پوش بی‌گناه را پشت به دریای خاکستری ردیف می‌کنند که بالاسر هرکدامشان جلادی سیاه‌پوش با اقتدار تمام ایستاده است. این جماعت علاقه‌ی عجیبی به خشونت عریان دارند. جمع ضدین خشونت داعش با دین رحمت تاکیدی است بر امکان حیوانیت و بی‌رحمی ذاتی بنی‌بشر.

نوع خط داعش "ادیبی سوریه‌" است و قرآنی. خدا به خیر کند! داعش فرانکنشتاین نوظهور و اسطوره‌ای مدرن و ویرانگر است. آفتی زمینی با نیاتی آسمانی است. اگر شرش کم نشود، دنیا را به روز سیاه می‌نشاند.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٢
تگ ها : یادداشت ، داعش

سر و صدا

می‌دانم در اتاقم تنهام. می‌دانم در دنیا تنهام. ترسی از تنهایی ندارم. اما تنهایی به این معنی نیست که نمی‌دانم دنیا تا کجا ادامه پیدا می‌کند. چارده‌ساله‌ام. اما سرو صدا را می‌شنوم.

سر و صدایی که می‌شنوم شاید صدای قلب من است. همیشه نامنظم است. جردن. نا‌پدری‌ام. صدایش را از اتاقشان می‌شنوم. گوش‌هایم را می‌گیرم، اما هنوز صدای ترس را می‌شنوم. ترس را همان‌طور که بو می‌کنم، می‌توانم ببینم و بشنوم. از صدای گریه و زاری، کتک‌کاری، و خواهش و تمنا دلم می‌خواهد جایی پناه ببرم. امیدوارم راست بگوید. مادرم پشت و پناه من است. ازش کمک نمی‌خواهم، چون منم می‌ترسم. دیگر تحمل نمی‌کنم، چشم‌هام را می‌بندم و ذهنم از فکر فرار، مثل گهواره راحت نیست. اتاق را صدای ترس پر می‌کند. فکر می‌کنم مادران می‌ترسند، اما واقعیت این است که خودم می‌ترسم. ترس‌ها را می‌شنوم، که می‌توانند اشتباه باشند. دیگر نمی‌توانم این سر و صدا را تحمل کنم. حس می‌کنم اشک صورتم را پوشانده. درهم‌ می‌شکنم. سعی می‌کنم از سر و صدا جلو بزنم که مداوم است، مثل آبی که دنبال موج می‌آید وقتی به ساحل می‌خورد. همچنان فرار می‌کنم، اما نمی‌دانم به کجا. می‌ایستم. در اتاقم. غرق افکارم. بعد متوجه می‌شوم که سر و صدا آرام‌تر می‌شود، انگار که در خاطرات گذشته‌ام محو شده باشم.

پ.ن: کسی که این متن رو نوشته اسم مستعار گذاشته. فقط معلومه که آمریکاییه. 

(ترجمه‌ی درخت ابدی)

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۳٠

← صفحه بعد