رنگ‌ها و غم‌ها

قطار حرکت می‌کند

بادِ پاییز

آن‌طرفِ پنجره

و این‌طرف

با موسیقیِ کاراایندرو

دست‌به‌سینه‌ام

گاهی چشم‌هایم باز و بسته می‌شود

پرنده‌ای در مه

کوهی در دوردست

رنگ‌ها و غم‌ها

درختان با برگ‌های آویخته و ریخته

آسمانِ آبی و خالی

و پنجره‌ای در خواب

پنجره‌ای در بیداری

قطار حرکت می‌کند

رو به زمستان

(93/7/28)

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢۸
تگ ها : دفتر شعر

ماه‌زده

هرشب به ماه نگاه می‌کنم و امشب، آتشی است سفید در اندوه تمام. وقتی با ردایی سرخ می‌رقصی و دور می‌شوی، چرا هزاران شمع واژگون با صدای دریا می‌سوزد؟ چرا آخرین دوستانم سکوت می‌کنند وقتی به ماه نگاه می‌کنم؟ امشب سینه‌های خون‌بارت مثل گیلاس بر گردنم آواز می‌خوانند و تکه‌های ماه موسیقی را تمام می‌کند.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٩
تگ ها : مینیمال‌ها

تاریکی...

تاریکی

رنگین‌کمان ترس‌هایش بود

کنار پنجره رفت

در خانه‌ای که دیگر نبود

جنگ بود

نباید گریه می‌کردم

                      (83/7/23)      

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٠
تگ ها : دفتر شعر

از کتاب‌ها

خیلی کار سختیه که به گذشته نقب بزنی تا ببینی 10 کتاب تاثیرگذارِ زندگی‌ت چی بوده. دلیلش ساده‌س: زندگی فقط کتاب نیست. اما وقتی حرف از کتاب می‌شه، باید بگم که خونواده‌ی من- اعم از سببی و نسبی- سعی کردن بچه‌شون پخی بشه و آدمی گم‌نام ازش دراومد. البته، هم‌چنان کتاب‌خوون موند، ولی تنوع‌طلبی رو هم فراموش نکرد تا راه خودش رو پیدا کنه. شهرستان زندگی می‌کردیم و کتاب‌هایی که خاله‌ها و دایی‌ها برام میاوردن متنوع بود. فضای دهه‌ی 50 رو تصور کنید. الان که بهش فکر می‌کنم، ملغمه‌ای بود که آخرش منجر به انفجار نور شد. کتاب‌های مذهبی و علمی و ایده‌ئولوژیک بخش ثابت قضیه بود.

1. از 3-4سالگی‌م کتاب دارم؛ کتاب‌هایی مصور که احتمالا مامان برام می‌خووند. افسانه‌های برادران گریم و ماهی سیاه کوچولو نمونه‌هاشن. یه کتاب کاغذ سخت با عکس‌های گربه دارم که خارجیه! از کوالا هم داستانی دارم که شخصیت خودمه. تعدادی از کتاب و نوارهای سوپراسکوپ مثل گربه‌های اشرافی، سه بچه‌خوک و زورو هم بود که هنوز حفظم و خیلی دوستشون داشتم. لوبیای سحرآمیز هم محشر بود.

2. دبستان عاشق تاریخ و جغرافی بودم و کتاب‌های محبوبم اطلاعات عمومی بود؛ مثلا زرین. گاهی هم به دنیای ماقبل تاریخ سرک می‌کشیدم. داستان پیامبران و قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب کتاب بالینی بود. متاسفانه، اکثر کتاب‌ها رو اهدا کردم به مسجد محل و الان پشیمونم.

3. کتاب‌های ذبیح‌الله منصوری رو دوره‌ی راهنمایی می‌خووندم. پاورقی‌های نشریات قدیمی هم برام جذاب بود. مامان‌بزرگ مامانم آرشیوی داشت که بارها می‌خووندم.

4. از اوایل دبیرستان، عکس‌های آرشیو مجلات مامان‌بزرگ رو می‌چسبوندم پشت در کمد/ کتابخوونه و دنبال داستان‌های ممنوعه می‌گشتم. کمدم قفل داشت.

5. با شعرهای مشیری و شاملو با ادبیات معاصر آشنا شدم. دبیرستان، سال سوم ریاضی-فیزیک بودم و شدیدا رمانتیک. آخرش هم رفتم ادبیات خووندم.

6. تازه فهمیدم وارد چه دنیایی شدم. عمیقا احساس تحقیر می‌کردم. کرم کتاب شدم. 2 سال طول کشید تا خودم رو پیدا کنم. مذهب و مسجد رفتن رو کنار گذاشتم. کتاب‌های یونگ عامل مهمی بود. روان‌کاوی، دین و مذهب رو برام درونی کرد. خدا رو از بالا به درون کشید.

7. یه زمانی دلم می‌خواست برم هند و روان‌کاوی بخوونم که موقعیتش فراهم نشد.

8. درسته که به کتاب خاصی اشاره نکردم، اما برای من، شعر آغاز جدی مطالعه‌ی ادبیات بود.

9. وقتی به حافظه رجوع می‌کنم، کتابی رو پیدا نمی‌کنم که تاثیری مخرب روی ذهنم گذاشته باشه. وقتی دبیرستانی بودم، هم‌کلاسی‌های کتاب‌خوون می‌گفتن کارهای اریش فون دانیکن رو بخوونی تغییر مسیر می‌دی. ارابه‌ی خدایان رو خووندم و هیچ اتفاقی نیفتاد. در مورد تاثیر زیان‌بار بعضی کتاب‌ها زیاد اغراق شده. کسی که با مطالعه‌ی آثار هدایت می‌ره خودکشی می‌کنه مشکل شخصیتی داره. کسی هم که مثلا در ده‌سالگی تاریخ جنون فوکو رو می‌خوونه باید نابغه باشه. هر کتابی زمان خودش رو می‌طلبه. هر دوره‌ای مسائل خاص خودش رو داره و طبعا گرایش‌ به انواع کتاب بی‌تاثیر از این نگاه نیست.

10. به این فکر کنیم که چه مواردی باعث شده کرم کتاب‌های سابق کم‌تر کتاب بخوونن. خود من یه نمونه‌ش.

پ.ن: هرکس دلش خواست آزاده که در مورد کتاب‌های تاثیرگذار زندگی‌ش بنویسه. از طرف من دعوته.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳۱

به قول ایوان کلیما


  • اگر خاطراتمان را گم کنیم٬ خودمان را گم کرده‌ایم. فراموشی یکی از نشانه‌های مرگ است. بدونِ داشتنِ خاطره به بشریت خاتمه می‌دهیم./سخن‌رانی در کنفرانسِ لاهتی در فنلاند٬ 1990
  • اکثرِ مردم نمی‌توانند تصور کنند زندگی چیزی است متفاوت با آنچه زندگی می‌کنند. رویایش را می‌توانند ببینند٬ حتا می‌توانند خیابان بروند و تظاهرات کنند٬ اما هم‌چنان نمی‌توانند تصورکنند چه می‌خواستند./ در انتظار تاریکی٬ در انتظار روشنایی
  • عشقِ تحقق‌یافته به مرگ نزدیک است./ عشق و آشغال
  • ایمان آرزویی بود که وانمود می‌شد اعتقادی راسخ است./ در انتظار تاریکی٬ در انتظار روشنایی
  • ویرانگری آسان‌تر از ساختن است و برای همین٬ بیش‌ترِ مردم آماده‌اند برای آن‌چه رد می‌کنند تظاهرات کنند. اما اگر از کسی بپرسی چرا٬ حرفی ندارد بزند./ عشق و آشغال
  • ترس لمسِ مرگ است و مرگ وجودش را یادآور می‌شود./ در انتظار تاریکی٬ در انتظار روشنایی
  • در کل٬ به قدرتِ عجیبِ ادبیات و تخیلِ بشر تحقق بخشیدم: زنده را میراندم و مرده را زنده کردم./ عشق و آشغال

(ترجمه‌ی درخت ابدی)

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٥

تفاوت‌ها

همیشه برام جای سوال بوده که چرا عشاق در کنار تشابهات٬ از اختلافاتشون به هم چیزی نمی‌گن و در موردش حرف نمی‌زنن. ریسکْ بخشی از زندگی مشترکه. چرا کشف نمی‌کنن در چه مواردی اختلاف دارن تا بیش‌تر با هم اخت بشن؟

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٦

شهر موش‌ها 2

1. آدم‌ با آدم فرق داره. یکی وقتی فراغتی پیدا می‌کنه دلش می‌خواد مچِ یه نفر رو بگیره و باهاش حرف بزنه و یکی هم مث من از این واقعه فرار می‌کنه. اگه یکی تو آفتابه٬ می‌ری توی سایه و خودت رو می‌زنی به کوچه‌ی علی‌چپ. اگه هم تو سایه کسی بود٬ با کلاهِ سایه‌دار می‌زنی به دلِ آفتابی داغ و در شهریوری ظاهرا پاییزی٬ به هرجا که شد نگاه می‌کنی تا فاصله حفظ بشه. خب٬ دوست ندارم صبح تا شب بخندم. این روزها انگار جوک‌ها تعیین می‌کنن که باید به چی بخندی.

من هرروز٬ به ضرورتِ کارم٬ دارم می‌خندم و عصبانی می‌شم. هرچی هم خودم رو درگیر نکنم باز درگیرم. از فامیلیِ «قصاب عصر جدید» خنده‌م می‌گیره و از حرام بودن اینترنت پرسرعت یاسی تلخ احساس می‌کنم. خنده و مسخره‌بازی هم حدی داره.

2. مدرسه‌ی موش‌ها یکی از ناب‌ترین برنامه‌ها برای نسلِ ما بود. یه تجربه‌ی مهدِ کودکی و فانتزی که در شرایطِ جنگ٬ برای ما بی‌ٰهمتا بود.

دیشب با 27 نفر از دوستان در باغ فردوس رفتیم تماشای شهر موش‌های 2 و دوسش داشتم. دلایلی داره. موش‌ها بزرگ و میان‌سال شده بودن. تقریبا 30 سال از عمرشون گذشته. اما موش‌ها هم مثلِ ما بزرگ و امروزی شدن و عینِ خودمون حرف می‌زنن. ازدواج کردن٬ دماغ عمل کردن٬ بچه‌دار شدن و بچه‌هاشون شیطنت‌های زمانِ خودمون رو دارن.

شهر موش‌های 2 ‌هنوز بچه‌هایی شجاع داره تا مقابلِ «اسمشو نبر» مقاومت کنن. هرچند عده‌ای پیر بشن یا بمیرن. قرار نیست که شهری کودکانه بر پا بشه. شهرِ کودکانه هیچ فرقی با ‌آرمان‌شهر نداره. و شهرِ موش‌ها شهریه که بچه‌‌موش‌ها هم برا خودشون عالمی دارن. یک دنیای ناممکن که در تخیل ممکنه.

آیا همیشه دشمنی هست؟

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۸

وایبر فعلا مال من نیست

بعضی از دوستان و همکاران به گوشیِ بنده می‌گن عقب‌افتاده و تنها دلیلش هم اینه که امکاناتش جواب‌گوی مدِ جدیدِ فناوری نیست. اعترافِ خوبی نیست که یه نفر بگه این موارد برام مهم نیست. یه زمانی٬ کلی مقاومت کردم که تلفنِ همراه نگیرم و آخرش تسلیم شدم و خریدم٬ چون واقعا مشکل‌ساز شده بود. از کجا معلوم؟ شاید چند وقتِ دیگه به این نتیجه برسم که زندگی بدونِ وایبر یا سیستم‌های مشابه ناممکنه. اون‌وقت٬ بازم تسلیم می‌شم و می‌رم گوشیِ تاچ می‌گیرم تا منم تاچر بشم.

رقابت توی گوشی‌های آخرین مدل رو درک نمی‌کنم. دفترچه‌تلفنی توش هست که اگه پاک شه٬ کارم زاره و گه‌گاه تماسی و پیامکی. همین برام کافیه. موجوداتِ منزوی دغدغه‌‌ی روابط ندارن. دنبال می‌کنن٬ اما سرشون به کارِ خودشونه. دیروز که دخترخاله‌ها دورِ هم جمع بودن٬ پشتِ میز و روبه‌روی هم داشتن وایبر می‌کردن. ارزشِ فناوری رو زیرِ سوال نمی‌برم. اما شاید این مورد زنونه‌ترین موردش باشه که روابط رو خصوصی‌تر از اف.بی می‌کنه. حالا کاربران می‌تونن در محیط‌های بسته‌ی مجازی و گزینش‌شده٬ گروه تشکیل بدن و بقیه‌ی دوستان صمیمی‌شون هم نتونن ببینن. با این سیستم می‌تونی بی‌نهایت گروه تشکیل بدی و کسی نفهمه.

نکته اینه که اگه اف.بی روابط رو عمومی می‌کنه٬ وایبر خصوصی می‌کنه. حکمِ پیامِ خصوصی رو داره٬ برای گروهی حتا دونفره.

تا جایی که فهمیدم وایبر فضایی روزمره داره و لطیفه و حرف‌های خاله‌زنکی توش زیاده. خب٬ من علاقه‌ای به این موارد ندارم. عجالتا من رو مثِ گوشی‌م عقب‌افتاده فرض کنین.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٥
تگ ها : روزمرگی ، وایبر

← صفحه بعد