در خواب نیز قافلهی ما روانه است
گاهی اولِ صبح، خودبهخود موسیقی یا ترانهای به ذهنت میاد که حس و حال اون روزت رو نشون میده. انگار این تداعیها زبانِ حالِ درونه، موقعی که خواب و خیالها یادمون نیست.
پ.ن: عنوانْ مصرعی از صائبِ تبریزی.
پارسال، امسال
1. پارسال، همین روزها، میخواستم در مورد نمایشگاه چیزکی بنویسم که فقط همین یک پاراگرافش حفظ شد:
در محیطی ایزوله، که بوی پهنِ نامرغوب ازش بلند میشود، دو کفترچاهی با رعایتِ فاصله در سایهها قدم میزنند. و آنطرفِ خیابان، عدهی زیادی زیرِ شبستانِ نمایشگاه در هم میلولند. قابلِ تحمل نیست. نه نفسی میتوان کشید و نه کتابی میتوان دید. بیرونِ درها بازارِ مکارهای برپاست، بلندگوها سرسامآورند و در ارتفاعاتِ محوطه، کارگران مشغولِ کارند. برجِ بابل هم نباید اینقدر طول میکشید.
2. امسال هم فرقِ چندانی ندارد، هرچند قیمتِ کتابها زیادتر شده و تعدادِ عناوینِ جدید کمتر. جایِ خالی چند ناشرِ مهم هم محسوس است. نکتهی جالبش تماشاچیهای نه چندان کمی است که دستخالی دارند برمیگردند. حماسهی حضور که میگویند همین است. نصفِ بیشترِ غرفهها مذهبی است. علاقه به ازدحام و صف بستنْ اینجا هم به چشم میخورد. هر غرفهای- مهم نیست چی عرضه کند- به کندویی شبیه است که عدهای را دُور خودش جمع کرده که امکانِ نزدیک شدن به بقیه نمیدهند.
3. از قدیم گفتهاند «کم بخور، همیشه بخور». حالا حکایت ماست که وقتی واردِ نمایشگاهِ بینالمللی میشویم، فکر میکنیم باید خودمان را خفه کنیم و هرچی نظرمان را گرفت بگیریم و حال کنیم. تا الان بنده 20 جلد کتاب خریدهام و فکر میکنم 5 جلدِ دیگر هم در نظر داشته باشم. اما وقتی یادِ کتابهای نخوانده و تعبیرِ لوی-استروس از کتابخانه میافتم که میگفت هیولاست، به خودم میگویم حواست باشد که هنوز 10 ماهِ دیگر از سال مانده و بعید میدانم دیگر چیزی نخری. هرچه باشد، خوب میدانی که هنوز در اتاقِ زیرشیروانی زندگی میکنی.
گاهی...
گاهی
آنقدر دور میشوی
که ابر هم نمیداند
کجا آرام بگیرد
(12/ 2/ 91)
ما دو تن دستادست...
همیشه برام جای سوال داشته که چرا انقدر تماشای زن و مردی که توی کوچه و خیابون دستهای همدیگه رو گرفتن و دارن قدم میزنن واسه مردم تعجبآوره. انگار با صحنهی غریبی مواجه شدن. آیا این کار نشونهی دوست داشتن و علامتِ پیوندِ دلهاست؟ نمایشِ نمادینِ همآغوشیه؟ شاید هم نوستالژیکه و یادِ خاطراتِ خودشون میافتن که جنسِ نگاهشون حسرتبار به نظر میرسه. شما چی فکر میکنین؟
پ.ن: عنوان از ترجمههای شاملوست.
موجینا
در جادهی آکاساکا در توکیو، زمینِ شیبداری است به نامِ کی-نو-کونی-زاکا که شیبِ ایالتِ کی معنی میدهد. نمیدانم چرا به آن شیبِ ایالتِ کی گفتهاند. یک سمتِ این شیب خندقی قدیمی میبینید، عمیق و بسیار بزرگ، با پشتههای سبزِ بلندی که به باغهای قصر میرسد و در سمتِ دیگرِ جاده، دیوارهای بلند و درازِ قصری امپراتوری گسترده است. پیش از دورهی خیابانهای چراغدار، این اطراف بعد از تاریکیِ هوا بسیار پرت بود و عابرانِ در شب مانده باید بعد از غروب، تنها، فرسنگها دورتر از راهشان، به جای کوه از کی-نو-کونی-زاکا میگذشتند. تنها دلیلش موجینا بود که عادت داشت آنجا گشت بزند.
آخرین مردی که موجینا را دید بازرگانِ پیرِ ناحیهی کیوباشی بود که حدودِ سی سال پیش مرد. این داستان را او برایم تعریف کرد.
شبی دیروقت که بازرگان شتابان از کی-نو-کونی-زاکا میگذشت، زنی دید تنها که کنارِ خندق قوز کرده بود و تلخ میگریست. بازرگان از ترسِ اینکه زن بخواهد خود را غرق کند، ایستاد تا دلداریاش دهد یا در حدِ توان کمکش کند. زن باریکاندام و زیبا بود و لباسِ برازندهای بر تن داشت. گیسوانش هم مثلِ دختری جوان از خانوادهای ممتاز آراسته شده بود. نزدیک شد و گفت: «اوجوچو [= خانمِ محترم]، اینطوری گریه نکنید... بگویید مشکلتان چیست. خوشحال میشوم کمکتان کنم.» (واقعا اینها را گفت، چون مردِ خیلی مهربانی بود.) اما زن باز هم گریست. چهرهاش را با یکی از آستینهای بلندش پوشاند. دوباره مرد با مهربانیِ تمام گفت: « اوجوچو، لطفا گوش کنید... خانمِ جوانی مثلِ شما نباید این وقتِ شب اینجا باشد! گریه نکنید، خواهش میکنم! فقط بگویید چطور میتوانم کمکتان کنم!» زن آرام سرش را بلند کرد، اما پشت به او صورتش را روی آستین گذاشت و باز به گریستن ادامه داد. مرد دستش را نرم بر شانهی زن گذاشت و با تمنا گفت: « اوجوچو! اوجوچو! اوجوچو! گوش کنید، فقط چند لحظه!... اوجوچو! اوجوچو!» بعد، اوجوچو رویش را برگرداند، بر آستینش اشک ریخت و دستی بر چهرهاش کشید. مرد نگاهش به زن افتاد که چشم و بینی و دهان نداشت. فریادی کشید و گریخت.
مرد بالای کی-نو-کونی-زاکا دوید و دوید. پیشِ رویش همهجا سیاه و خالی بود. بیوقفه دوید و هیچ به پشتِ سر نگاه نکرد. سرانجام، فانوسی دید، آنقدر دور که مثلِ کورسوی سوسکِ شبتاب به چشم میآمد. به سمتش رفت. انگار فانوسِ گندمفروشی دورهگرد بود که بساطش را کنارِ راه گذاشته بود. بعد از آن تجربه، روشنایی و همنشینی با آدمیزاد خوب بود. خودش را پای گندمفروش انداخت و به گریه افتاد. گندمفروش با خشونت گفت: « اُه اُه! اوهوی! چیزی شده؟ آسیب دیدی؟»
مرد نفسنفس زد: « نه، کسی به من آسیب نزده. فقط... هاااای هاااای!»...
دستفروش بدونِ هیچ احساسی پرسید: «ترسیدی؟ دزد دیدی؟»
مرد وحشتزده به نفسنفس افتاد و گفت: « دزد، نه... دزد، نه... من... من یک زن دیدم- کنارِ خندق- نشانم داد... وای! نمیتوانم بگویم چه نشانم داد!»...
گندمفروش با صدای بلند گفت: « آهان! چیزی مثلِ این نشانت داد؟» به چهرهاش دست کشید و بیدرنگ صورتش مثلِ تخممرغ شد... و همزمان، نور هم ناپدید شد.
Lafcadio Hearn/ 1850-1904
(ترجمهی درخت ابدی)
سایه...
سایهی شبپره
لابهلای شاخهها
ابدیتِ ماه
(86/3/8)
اول ایرانگردی، سپس جهانگردی!
هرچی فکرش رو کردم دیدم امکان نداره که از کنارِ این دو هفته تعطیلی بیخیال بگذرم و جایی نرم. دلم میخواست راهیِ هند میشدم، ولی نسبت به عیدِ پارسال، هزینهش سه برابر شده بود و کمی هم دیر بود و وقتم محدود. بنابر این، به سفر داخلی رضایت دادم و بعد از بالا-پایین کردنِ سفر به جنوب و غرب، طیِ یک تصمیمِ ضربتی، با یکی از دوستانِ زمانِ دانشگاه رفتیم سمتِ کرمانشاه و غربِ کشور. جمعهشب، ساعتِ 9 ماشین حرکت کرد و سفرمون 5 شب و 4 روز طول کشید.
اسمش اینه که رفتیم کرمانشاه و سنندج و مریوان رو دیدیم، ولی کاری که ما کردیم عملا سفر در سفر بود و سرشار از تجربهگرایی. همسفرِ خوب هم خوب چیزیه. داشتیم میرفتیم بیستون؛ کنارمون زوجی کنگاوری نشسته بودن و از معبدِ آناهیتا گفتن. ما هم رفتیم و دیدیم. غیر از چندتا ستون و تعدادی تختهسنگِ عظیم چیزی ازش نمونده، اما وقتی کلِ محوطه و 7هزار سالِ پیش رو در نظر بگیری، نمیتونی حیرت نکنی.
وقتی با ویرانههای آثارِ تاریخی روبهرو میشیم، راهنماها معمولا از جنگها و حملهی اعراب یا زلزله و وقایعِ طبیعی میگن. بد نیست در کنارِ این دلایل، جایی هم برای خودمون قائل بشیم، یعنی مردمی که کارشون ویرانگریه. مثلا وسطِ کتیبهی بیستون، شیخعلیخانِ زنگنه در زمانِ شاه سلیمانِ صفوی وقفنامهای حک کرده که گند زده به سنگنوشتهی دورهی اشکانی. یادگاری نوشتنهای مردمِ عادی هم که دیگه جای خودش رو داره.
با وجودِ توریستی بودنِ کرمانشاه و زیاد بودنِ اماکنِ دیدنیش، ما نشونی از رفاهِ مردمش ندیدیم. از نظرِ مولفههای بصریِ شهری هم چندان جذاب نبود. دوپارگیِ بافتِ قدیمی و نوساز، و رنگِ خاکستریِ شهر بیشتر از هرچیز به چشم میاومد. گردشگرِ خارجی انگشتشمار بود و این غمانگیزه و البته، با عملکردِ درخشانِ زعمای قوم اصلا هم جای تعجب نداره. باز صد رحمت به کرمانشاه و سیمای شبانهی سنندج؛ حداقل، شهرداری- لابد به دلیل مرکز استان بودنشون- یه دستی به بر-و-روی شهر کشیده. مریوان از هر نظر بدنما و محروم بود و هیچ جذابیتی نداشت.
چون طبیعتِ دلبازِ خطهی غرب هنوز از خوابِ زمستونی بیدار نشده بود، چشماندازها خشک و بیبرگ-و-بار بود و درختها جوونه نزده بودن. یکی از مواردِ دیدنیِ این منطقه طبیعتِ سرسبز و بکرشه که ما طرفی ازش نبستیم، هرچند گلِ سرسبدش دریاچهی مهگرفتهی زریبار در مریوان بود که بهتدریج، با کم شدنِ مه، حد-و-حدودش هم تاحدودی معلوم شد، مثلِ رویایی در بیداری. از غارِ قوریقلعه در 10 کیلومتری پاوه هم نباید غافل شد که به گفتهی کارشناسان، بزرگترین غارِ آبیِ خاورِ میانه و مالِ 65 میلیون سال پیشه.
من و دوستم خاطراتِ خوبی از این سفر داریم و کلیتش به یاد میمونه. همین که از جایی که بودیم کنده شدیم و جاهای تازهای رو دیدیم، جای شکرش باقیه، هرچند در نهایت، همهجای این سرزمینِ گل و بلبلْ آسمونش یه رنگه.
واردِ ترمینالِ غربِ تهران که شدیم، چند لحظه گیج بودیم و نمیدانستیم کجا وایستادیم. با چشم دنبالِ معماریِ کمنظیری گشتیم که مثلِ برجِِ ایفل برای پاریس، تا چند سال پیش نمادِ تهران بود و حالا موردِ بیمهری قرار گرفته، اما اثری ازش نبود. به هر ترتیبی بود جهت رو پیدا کردیم و به میدون رسیدیم. همهجا روشن بود، الا بنای زیبایی که وسطِ میدون جا خوش کرده. برجِ آزادیِ تهران در خاموشیِ مطلق فرورفته بود!
پ.ن: توی بازدید از کرمانشاه، لطف و راهنماییهای دوستمون، خط سوم، که برای اولین بار میدیدمش، شاملِ حالمون بود. ازش ممنونم.
برزیل- سوم اوت 1949
" سائوپائولو و خورشیدی که با سرعت غروب میکند- آگهیهای تبلیغاتیِ نئونی یکی پس از دیگری بر فرازِ آسمانخراشهای عظیم روشن میشوند. درختانِ نخلِ بزرگ لابهلای ساختمانها سر برافراشتهاند و نغمهی بیوقفهی هزاران پرنده، که پایانِ روز را خوشامد میگویند، شنیده میشود، که با صدای جیغمانندِ بوقهای اتومبیلها، که خبر از بازگشتِ کارپیشگان میدهند، خفه میشوند. شام با اوسوالد دِ آندراده، شخصیتی چشمگیر ( گسترش بده). نظرش این است که برزیل پر از آدمهای بدوی است و این خیلی خوب است.
شهرِ سائوپائولو، شهری غریب، یک اورانِ بیحد-و-مرز.
احمقانه فراموش میکنم چیزی را که بیش از همه بر من تاثیر گذاشته است یادداشت کنم. در رادیوی سائوپائولو، برنامهای هست که فقیران روی آنتن میروند تا مشکلاتشان را بگویند و کمک بخواهند. امشب یک سیاهپوستِ درشتاندام و ژندهپوش با دخترکی پنجماهه در بغلش و شیشهی شیرش در جیبش، بیرودربایستی گفت که چون زنش ترکش کرده است، دنبالِ یکی میگردد که از بچه نگهداری کند، اما بچه را از او ندزدد. یک خلبانِ جنگیِ سابق و بیکار، دنبالِ یک شغلِ مکانیکی است و غیره. بعد، در ادارهی رادیو، منتظرِ تلفنهایی از شنوندگان میشویم. پنچ دقیقه پس از برنامه، تلفن بیوقفه زنگ میزند. هرکسی چیزی پیشکش میکند. وقتی مردِ سیاهپوست پای تلفن است، خلبانِ جنگیِ سابق دختربچه را در بغل گرفته، تاب میدهد. و بعد بهترین مورد: یک مردِ سیاهپوستِ مسنتر، نیمهبرهنه، واردِ ادارهی رادیو میشود. خواب بوده است و زنش که به برنامه گوش میداده، بیدارش کرده و گفته: «برو بچه را بگیر».
(از یادداشتها؛ جلدِ چهارم ( یادداشتهای سفر)، آلبر کامو، ترجمهی خشایار دیهیمی، نشر ماهی، چاپِ اول: 1389، ص 91-92)
← صفحه بعد
نظرات ()
