وایبر فعلا مال من نیست

بعضی از دوستان و همکاران به گوشیِ بنده می‌گن عقب‌افتاده و تنها دلیلش هم اینه که امکاناتش جواب‌گوی مدِ جدیدِ فناوری نیست. اعترافِ خوبی نیست که یه نفر بگه این موارد برام مهم نیست. یه زمانی٬ کلی مقاومت کردم که تلفنِ همراه نگیرم و آخرش تسلیم شدم و خریدم٬ چون واقعا مشکل‌ساز شده بود. از کجا معلوم؟ شاید چند وقتِ دیگه به این نتیجه برسم که زندگی بدونِ وایبر یا سیستم‌های مشابه ناممکنه. اون‌وقت٬ بازم تسلیم می‌شم و می‌رم گوشیِ تاچ می‌گیرم تا منم تاچر بشم.

رقابت توی گوشی‌های آخرین مدل رو درک نمی‌کنم. دفترچه‌تلفنی توش هست که اگه پاک شه٬ کارم زاره و گه‌گاه تماسی و پیامکی. همین برام کافیه. موجوداتِ منزوی دغدغه‌‌ی روابط ندارن. دنبال می‌کنن٬ اما سرشون به کارِ خودشونه. دیروز که دخترخاله‌ها دورِ هم جمع بودن٬ پشتِ میز و روبه‌روی هم داشتن وایبر می‌کردن. ارزشِ فناوری رو زیرِ سوال نمی‌برم. اما شاید این مورد زنونه‌ترین موردش باشه که روابط رو خصوصی‌تر از اف.بی می‌کنه. حالا کاربران می‌تونن در محیط‌های بسته‌ی مجازی و گزینش‌شده٬ گروه تشکیل بدن و بقیه‌ی دوستان صمیمی‌شون هم نتونن ببینن. با این سیستم می‌تونی بی‌نهایت گروه تشکیل بدی و کسی نفهمه.

نکته اینه که اگه اف.بی روابط رو عمومی می‌کنه٬ وایبر خصوصی می‌کنه. حکمِ پیامِ خصوصی رو داره٬ برای گروهی حتا دونفره.

تا جایی که فهمیدم وایبر فضایی روزمره داره و لطیفه و حرف‌های خاله‌زنکی توش زیاده. خب٬ من علاقه‌ای به این موارد ندارم. عجالتا من رو مثِ گوشی‌م عقب‌افتاده فرض کنین.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٥
تگ ها : روزمرگی ، وایبر

در رشت...

در رشت

کلاغ نیست

اما پرنده‌هایی می‌خوانند

که نامشان را نمی‌دانی

مثلِ تمامِ زنانِ زیبایی

که از کنارت می‌گذرند و

در گذشته گم می‌شوند

                                (93/5/16)

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۸
تگ ها : دفتر شعر

در جست‌و‌جوی کوکی

یک‌شنبه٬ تهران جهنم بود٬ طوری که در ذهنت طراوتِ آب‌های جاری و خنکای نسیم و سایه‌های دل‌پذیر بود و در جایی که ما بودیم٬ در خیابان٬ اثری از آثارش نبود. چون یک‌روز و نیم از بقیه‌ی امتِ همیشه‌در‌صحنه زودتر تعطیل می‌شدیم٬ این حق رو داشتیم که فرار رو بر قرار ارجح بدونیم و افتخارِ مسافر بودن رو در تعطیلات از دست ندیم. همین کار رو کردیم و با دو تا از دوستانِ همکار راهیِ مابعدِ رشت شدیم. یکی رفت لنگرود و باقی‌مونده هم رفتن روستای فَتاتو٬ بینِ خُمام و انزلی.

من و همراهم قبلا طی کرده بودیم که نوبتی کنارِ دوستِ لنگرودیِ خوش‌صحبتمون‌ بشینیم تا وقتی یکی می‌شنوه٬ اون یکی استراحت کنه و تازه‌نفس باشیم برای شنیدنِ خاطرات و خطرات٬ فقط به خاطرِ این‌که حوصله‌ی دوستمون سر نره. اما خوش‌بختانه٬ دوستمون نشست وسط و برای هرکدوم٬ بسته به علایقش٬ از جزییاتِ مسیر و تاریخ گفت٬ تا احیانا کسی بی‌نصیب نمونه. تبارک‌الله به این همه انرژی! وقتی از امام‌زاده هاشم و جنگلِ سراوان گذشتیم و از چرت بیدار شدم٬ برگشت گفت: تا حالا این همه حرف شنیده بودی؟ گفتم: نه٬ به‌خدا!

من و همراهم در رشت پیاده شدیم و عوالمِ قدیمی‌ش رو می‌شناختم: فوبیای رد شدن از خیابون و تموم نشدنِ بزرگراه و نگاه کردن به روبه‌رو٬ تا اگه اتفاقی افتاد٬ واکنش نشون بده٬ دیگه نمی‌دونم چه واکنشی. دوستِ لنگرودیِ ما که طبعِ طنازی هم داره٬ بعدش بهم گفت از پنجره‌ی اتوبوس نگاهتون کردم و با خودم گفتم واقعا این دو نفر٬ این‌وقتِ شب٬ این‌جا چه کار دارن. بقیه‌ش همه عطرِِ شالیزار بود و نسیمی تقریبا شرجی و رشتی. فرداش هم چند ساعتی رفتیم بازارِ موادِ غذاییِ و خرید کردیم. با وجودِ همراهی شکمو٬ توی بازار نباید توقعِ دیگه‌ای از گشت-و-گذار داشت. بخشِ مهمی از دغدغه‌هاش کباب و ماهیه٬ یه بخش جریان‌های سیاسیِِ معاصر و بعد٬ مسکن. بقیه‌ی این کاراکترْ کمدیِ نابه. یکی از همکارانِ دیگه٬ که اونم در نوعِ خودش شاه‌کاره٬ می‌گه یه دوربین بهم بدن٬ فقط یه ربع از حرکات و سکنات و دیالوگ‌هاش فیلم می‌گیرم و برنده‌ی جشنواره‌ی کن می‌شم.

دوشنبه‌عصر٬ حدودِ 6 ساعت٬ تا 10 شب در شهر گشتیم. زیبارویان بینِ میدونِ شهرداری و سبزه‌میدان قیامت کرده بودن. دیگه فرصت نشد بریم بولوار گلسار (چند سال پیش٬ رفته بودم). ما دنبالِ کوکی می‌گشتیم٬ وگرنه بینِ ما و علما اختلافی نیست که دخترهای این محله‌ی شهیدپرور جلوه‌ی بیش‌تری دارن یا تهران. زندگی در پایتخت به آدم یاد می‌ده روی بومی‌گرایی تعصب نداشته باشی و کلان نگاه کنی. من اگه یه روزی به روستاها و شهرهای اکراین یا ماداگاسکار هم سفر کنم٬ شک ندارم که جدا از سلایق شخصی٬ جاذبه‌ی تناسب و کیفیتِ فرد یا شیءِ زیبا تسخیرم می‌کنه. بگذریم. کلی دنبالِ کوکی گشتیم و آخرش هم نفهمیدیم این شیرینی مال کجاست. کلوچه‌ی فومن همه‌جا معروفه و شکلش هم مشخصه. اما اصل و نسبِ کوکی معلوم نیست. معلوم نیست مالِ رشته یا لاهیجان. من از نمونه‌های ظریفش بیش‌تر خوشم اومد٬ اون‌هایی که کوچیک‌ترن و روشون گردو داره.

این بار٬ تجربه‌ی جالبی داشتم. در سفرِ بازگشت٬ توجهم به مسیرِ رفت بود که دقیقا نمونه‌ی یه بحرانِ زیست‌محیطیه. قطارِِ چندلایه‌ی ماشین‌ها و بسته شدنِ جاده‌ها رو کم‌تر کسی به چشم یا توی تصاویر ندیده. اما قضیه موقعی تبدیل به بحران می‌شه که مثلا کنارِ منجیل٬ یه فیلمِ کمدیِ احمقانه از اتوبوس پخش می‌شه و یه نگاه به بادگیرهای آزاد می‌ندازی و نگاهی به جاده‌ی مسدود و تازه کشف می‌کنی که چقدر رنگِ ماشین‌ها عینِ شخصیت‌ها سفید و سیاهه: سفید و خاکستری و سیاه. و تک و توک هم قرمز. بادگیرها می‌چرخن و ماشین‌ها توی جاده ثابتن و تکون نمی‌خورن. اتوبوس از کنارِ سد رد می‌شه و ماشین‌ها رو رد می‌کنه. گیر میفته. تقریبا دو-سه بار. بینِ قزوین-تهران هم همین اوضاعه.

واقعا به چه امیدی سفر می‌کنیم؟ لذتِ سفر در جاده‌های ایران حدی داره و رسیدن به مقصد بخشی جداناپذیره٬ اما کدوم عقل سلیمیه که دلش نخواد به مبدا برسه؟

سفر کردن در تعطیلاتِ عمومی حماقته.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۱
تگ ها : سفرها ، یادها

گل‌های آبی

مرجان فرساد از اون‌ورِ آب داره زیبا می‌خوونه. رویایی٬ کودکانه و مخملی. صداش خیلی من رو یادِ صدای سیمین قدیری می‌ندازه. بانوی خوش‌صدایی که الان معلوم نیست کجاست. صداش هنوز هم با ملودی‌های زیبای فریبرز لاچینی خاطراتمون رو زنده می‌کنه.

به نظرم٬ مرجان داره سنت زیبای خانوم قدیری رو ادامه می‌ده. با ترانه‌هایی جون‌دارتر و امروزی‌تر. سه تا کار ازش هست٬ یکی از یکی قشنگ‌تر و حتا آروم‌تر. بی‌صبرانه منتظرِ شنیدنِ آلبومش٬ گل‌های آبی٬ هستم

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱

نُه هایکو از وینسنت تریپی

هرجا اولین بار

نگاهی به کوه می‌اندازم

صدای آبشار می‌آید

 

بینِ سیب‌ها

بینِ درختانِ سیب

بینِ ارکیده‌ها

 

زنگوله‌های گاو

چشم‌اندازِ چراگاه

هرگز یکسان نیست

 

یک ابر با من

از پلِ سرپوشیده

 

پرِ جغد

بر کفِ دستم

حسِ مهتاب

 

از ماهِ زمستانی

چه می‌تواند بگوید

با دهانی پر از سیب‌زمینی؟

 

ماهِ سفید

سایه‌ی آدم‌برفی

ناپدید

 

خورشید و ماه و ستاره‌ها

و دنیایی کوچک

برای خودم

 

در شبِ جنگل

دنیا را گم می‌کنند

تا خودشان را پیدا کنند

Vincent Tripi/1941-present

(ترجمه‌ی درخت ابدی)

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥

دو شعر از مارین سورسکو

ساعت شنی

آیا آرام خالی می‌شوم

یا خودم را پر می‌کنم؟

همان جریانِ شن

از هر طرف

که برگردانی

 

سوت

ناگهان

پشتِ رهگذر

جیغ می‌کشد

 

و بدنش را درجا با خاک‌اره پر می‌کند

مثلِ درختی که کنارِ جنگل

اره را

حس می‌کند

 

با این همه٬ مرد با خودش می‌گوید توجه نکن

شاید برای کسِ دیگری‌ست

به هر حال٬ بگذار

چند قدم بیش‌تر امان دهد

 

سوت جیغ می‌کشد

گوش‌خراش

بارها پشتِ هر رهگذر

 

ارغوانی٬ زرد٬ سبز٬ قرمز می‌شوند

شق-و-رق راه می‌روند و

سرشان را برنمی‌گردانند

هرکس فکر می‌کند

شاید برای کسِ دیگری‌ست

مگر چه کرده‌ام

جز یکی-دو جنگ؟

و فرداش ازدواج کرده‌ام

و پس‌فرداش همسرم زایمان کرده

دو روزِ دیگر والدینم را خاک کرده‌ام

خیلی کار کرده‌ام٬ خیلی کارها

نمی‌تواند برای من باشد

 

پسرک

سوت را خرید و

از آن‌جا رفت

تا در بلوار آزمایش کند

 

آن را شیطنت‌آمیز در گوش‌های مردم می‌دمید

Marin Soresco/1936-1996

(ترجمه‌ی درخت ابدی)

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٦

دندون‌درد

بعد از بیست سال برگشت. می‌دونستم وقتی برگرده٬ چنان دهنم رو سرویس می‌کنه که حتا خوابش رو نمی‌دیدم. معشوقِ انتقام‌جو رو نمی‌گم. دارم از آتش‌فشانی می‌گم که دردش چنان فورانی داره که دلت می‌خواد سرت رو از جا بکنی تا پناهگاهی پیدا کنی و راحت شی. دندون‌‌درد مرض خوبی نیست. مثلِ انگشتیه که لای درِ ماشین بمونه و بخوای از شرش خلاص شی. چاره‌ای جز تحملِ عصبیت و کلافگی نداری٬ تا دوباره خاموش شه.

یادمه یه زمانی در مورد یه تابلو از نقاشی اکسپرسیونیست با عنوانِ دندان‌درد خووندم و هرچی گشتم پیداش نکردم. اسمش یادم نبود. دوست دارم دوباره کارش رو ببینم. دقیقا حس دندون‌درد بود. مثلِ نقاشی‌های کلاسیک دستمال سفید دورِ سرش نبسته بود. صورتش نشون می‌داد که داره درد می‌کشه. عین موسیقیِ متال که طرف فریاد می‌کشه دردش رو توی صداش نشون بده.

چند سال پیش که یکی از دوستان به همین درد دچار شده بود٬ براش شعری گفتم که حالا مصداق خودمه:

مثلِ حسِ زندگی

بعد از خودکشی‌ست

با سنگینیِ قله بر تنت

و صدای سقوطِ کوه

که مدام تکرار شود

 

اما از حق نگذریم. این‌که یه کوفته‌قلقلی گوشه‌ی لپت باشه جالب نیست. دردِ مزخرفیه. یه چیزِ بدتر اینه که از دندون‌پزشک بترسی. من که فوبیا دارم.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٩

ذهن و زبان

مسیر هرروزم رو می‌رفتم که دیدم جوونکی با شکل و شمایل برادران داره تسبیح می‌گردونه و ذکر می‌گه و نگاهش به آسمونه. دلم می‌خواست یه تنه بهش می‌زدم و می‌پرسیدم: محضِ رضای خدا بگو داشتی به چی فکر می‌کردی؟ ذهن و زبان لزوما ربطی به هم ندارن.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۳۱

← صفحه بعد