مگر...؟

صدمین شماره‌ی آزما را باید به فالِ نیک گرفت. به این دلیل که گردانندگانش، طیِ سال‌های انتشارِ مجله، به این نکته توجهِ کامل داشته‌اند که در وانفسای حساسیت‌های بی‌شمار، تعطیل کردنِ یک نشریه هنر نمی‌خواهد. حفظ کردنِ چیزی که هست مهم است.

روزگاری، نشریاتِ ادبی شاعر و نویسنده معرفی می‌کردند و بعد، آن‌ها که کارشان می‌گرفت، کتابشان را چاپ می‌کردند. حالا چرخِ دوران برگشته و نشریات بسته به گرایششان، از اسامیِ آشنا استفاده می‌کنند و نتیجه این می‌شود که حاصلِ کار چندان تفاوتی ندارد.

مگر ادبیاتِ ما چه‌قدر تجربه‌گراست که قرار باشد وزنه‌ای داشته باشد؟ اصلا کدام شاعر و نویسنده‌ی جوانی این روزها از دلِ مطبوعاتِ ما سر بلند کرده که بخواهیم بگوییم چه‌قدر تاثیرگذار بوده؟ حداکثر این بوده که از کتابش نقلِ قول کرده‌ایم. حتا نشریاتِ ما هم دیگر از خیرِ معرفیِ شاعر و نویسنده‌ی تاثیرگذار گذشته‌اند.

حرف را کوتاه کنم. به نظر می‌رسد که دیگر ادبیاتْ وابسته به نشریاتِ ادبی نیست و کسی نمی‌تواند ادعا کند مقاله، شعر یا ترجمه‌اش که در فلان مجله‌ی ادبی چاپ شد دیگر ادیب است. این روزها کسی ادعای ادبیات دارد که کتابی چاپ کرده باشد.

ظاهرا نوعِ عرضه‌ی ادبیات تغییر کرده. باید دید این تغییرْ صلاح است یا ناصلاح. هرچه هست، نشریاتِ ادبیِ ما دیگر به نظر نمی‌رسد محملِ ادبیاتِ پیشرو و انتقادی باشند. اما نکته‌ی درست‌تر این است: مگر ادبیاتِ ما چه‌قدر انتقادی است که نشریاتش باشند؟

پ.ن: چاپ‌شده در آزما، دی و بهمن 1392، شماره‌ی 100

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٠
تگ ها : یادداشت

صحنه

از پشت

نگاهش می‌کنم

که روی صخره نشسته

و دست‌ها را

زیرِ چانه گذاشته

روبه‌رو

دریاست

رویایی نارنجی در افق

و غمی در دل

دوچرخه روی ساحل افتاده

کمی آن طرف‌تر

باد هم فرقی با دریا ندارد

می‌پیچد و ویران می‌کند

شالی که دور می‌شود و

موج می‌زند

                          (93/1/12)

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٢
تگ ها : دفتر شعر

رنگ خلیج

از قدیم گفتن که حرف بادِ هواست. تقصیرِ من چیه که دوستی 12 شب تماس می‌گیره که اگه دوست داری، فردا 5 عصر حرکته. آژانس می‌گیرم تا به‌موقع برسم و اتوبوس 8 و نیم حاضر می‌شه. 34 ساعت طول می‌کشه تا به عسلویه برسیم. تقریبا دوبرابرِ زمان ممکن. قراره که 6 روز مهمون استانِ بوشهر باشیم و عجایبش رو ببینیم. اما دریغ که این سفر جالب هم نبود، چه برسه به عجایبش.

فقط 3 جا رفتیم. و چون فضا دوستانه بود، هیشکی جیکش در نیومد. قرار بود با 330 هزار تومن که توی تورهای امسال حکمِ معجزه رو داشت، چیزهای عجیبی ببینیم که ندیدیم. الان که بهش فکر می‌کنم، فقط حسرت‌به‌دل مونده‌م. آخه چطور ممکنه یه عده 6 روز برن سفر و استانی دور از مرکز و بعد، از دست‌پخت همدیگه تعریف کنن؟ آخه کدوم عقلِ سلیمی توی سفرِ طبیعت‌گردی تا ساعت 2 منتظر می‌مونه که رشته‌پلو بخوره؟ آشپزخونه و خانوم‌ها که جمع باشن، باید معنای طبیعت‌گردی رو فهمید. فرقی با سیزده‌به‌در نداره.

اگه قرار باشه چیزی از این سفر یادم بمونه، اول به رنگِ خلیج فکر می‌کنم که توی نای‌بند نزدیک به فیروزه‌ای بود. نه سبز و نه آبی. بعد به جاشک و آبشارِ نمکی فکر می‌کنم که یکی از زیباترین جاهایی بود که به عمرم دیدم. آخری‌ش هم جزیره‌ی ام‌الکرم یا ام‌الگرم بود که لاک‌پشت‌ها توش تخم می‌ذارن. دوستان دیدن که یه لاک‌پشت چطوری تخم می‌ذاره و می‌ترسه و منصرف می‌شه. اما من یه گوشه‌ی بکرِ جزیره دیدم که چقدر منظم تخم‌هاش رو چیده. کنارِ ساحلْ ردِ پاهاش معلوم بود. خدا می‌دونه چرا روی تخم‌هاش هرمی از شن می‌سازه.

دلم می‌خواست اردیبهشت بود و می‌رفتم جزیره‌ی نخیلو تا هزاران پرستو رو ببینم.

افسوس!

فکر کنم باید دوباره این استان رو دید. خیلی زیباست.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۸
تگ ها : سفرها

والس شماره‌ی 2

هایده می‌خونه: سال‌ سال، هرسال، امسال، پارسال، پیرارسال، هرسال می‌گیم دریغ از پارسال.

تقریبا همچین چیزی بود، اگه اشتباه نکنم. به خاطرِ همین، بهاریه نوشتن کارِ تقریبا عبثیه. نمی‌دونم ترانه مالِ کیه، اما مالِ هرکی هست روحیاتِ ما رو خیلی خوب نشون داده. شاطرآقا هم این رو تایید می‌کنه. اونم دردِ مشترکی با بقیه داره که وقتی پای حرف‌های همدیگه بشینیم، چندان تفاوتی نمی‌کنه. این غم رو کاری‌ش نمی‌شه کرد. لابد روزگار سختیه که از صدر تا ذیل همه غر می‌زنن و اتفاقی نمی‌افته. کسی منکرش نیست.

نوروزِ امسال که خیالِ سفر نیست. اما دیروز یه مجموعه‌ی کوچیک از آهنگ‌های محبوبم رو درآوردم تا نوستالژی‌های خاصِ خودم رو مرور کنم. یعنی چیزی متفاوت با هرچیزی که تبدیل به کلیشه شده. موزیک‌های محبوبم شاید غم‌انگیز باشن گاهی، اما ازشون فرار نمی‌کنم. ایرونی و خارجی نداره. از شهرام شب‌پره و سیمین قدیری بگیر تا پارادایز لاست و لورینا مک‌کنیت و مواردِ دیگه.

در آستانه‌ی سالِ نو، دوست دارم موزیک‌ها و آوازهای قدیمی بشنوم. صداهایی که از غم و شادی حکایت می‌کنن. اضطراب هم هست. اما بهش فکر نمی‌کنم.

الان دارم والس شماره‌ی 2 از پالت رو می‌شنوم. بهتره که سالِ نو با رقص و شادی و موسیقی شروع شه. قبول ندارین؟

نوبهارتون مبارک!

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۸
تگ ها : روزمرگی ، موسیقی

تحریم با تریسترام شندی

چند ماه قبل که سفرنامه‌های شاعرانه‌ی باشو، بزرگ‌ترین شاعرِ هایکوسرای ژاپن، رو می‌خووندم، دلم برای چیزی لک زد: سفر کردن و در طبیعت سِیر کردن و شعر گفتن. شاعر با جیبِ خالی و لباسی مندرس، دل و جانش رو به سفر می‌سپرد و گاهی یک تا چند سال دور از خونه بود و وقتی برمی‌گشت و می‌دید از خونه‌ش فقط خاکستری به جا مونده، یادی از بنفشه‌های کنار منزلِ سوخته می‌کرد و قصه تموم می‌شد. انگار زندگی همینه و دوباره شروع می‌شه. دلم می‌خواست منم مثلِ زائری قانعْ توی کوه و دشت، سفر می‌کردم و به حالِ خودم بودم.

اما افسوس که قیمتِ تورهای نوروزی به قدری احمقانه گرون شده که ترجیح می‌دم خونه‌نشین بشم.

چاره‌ای‌ نیست. امسال با کتاب‌ها سفر می‌کنم. امسال با مطالعه‌ی کتاب‌های قطوری مثلِ تریسترام‌ شندی سفر رو تحریم می‌کنم.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۱

سایه

موهای سیاهِ تقریبا بلندت را

نوازش می‌کنم

سایه‌ای در آغوشم

بر دیوار

         (92/12/8)

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۸
تگ ها : دفتر شعر

تنهایی اعداد اول

گاهی عنوانِ یک داستان اون‌قدر جاذبه داره که دلت می‌خواد هرچی هست بگیری و بخوونی‌ش. مهم نیست اولین کارِ یک دکترای فیزیک ایتالیایی باشه که تاحالا سه تا جایزه برده، برنده‌ی به‌ترین جایزه‌ی ادبیِ ایتالیا بوده، نامزدِ به‌ترین جایزه‌ی سالِ 2010 رمانِ اروپا بوده و از داستانش فیلم ساخته شده. این کتاب رو نخوونده هدیه دادم و دیدم اشتباه نکردم.

کتابِ پائولو جوردانو(1982-) ساده و زیباست و ادا و اطوار نداره. وقایعِ رمان بینِ سال‌های 1983 تا 2007 می‌گذره و دو روایتِ موازی از زندگیِ دختر و پسری به نامِ آلیس و ماتیاست که از 7-8سالگی، زندگی رویِ تلخش رو بهشون نشون می‌ده. دختر توی سانحه‌ی اسکی معلول می‌شه و پسرْ خواهرِ عقب‌مونده‌ش رو گم می‌کنه و عذابِ وجدان راحتش نمی‌ذاره. دخترْ عکاس می‌شه و پسرْ ریاضی‌دان. و این دو زخم‌خورده توی مدرسه با هم آشنا می‌شن و رابطه‌شون ادامه پیدا می‌کنه و مثلِ سرنوشت نامعلوم می‌شه.

«چهار سال از ورودش به دانشگاه می‌گذشت و هنوز درگیرِ اعدادِ اول بود. بیش از همه، عاشقِ آن دسته از اعدادِ اولی شده بود که ریاضی‌دانان "دوقلوهای اول" می‌نامیدنشان، مثلِ 11 و 13، 17 و 19، و 41 و 43. جفتِ اعدادِ اول نزدیک به هم، با فاصله‌ی همیشگی! ماتیا در این چهار سال یاد گرفته بود زندگی را هم از دریچه‌ی ریاضی ببیند و واکاوی کند. فکر می‌کرد زوج‌ها هم به‌طور تصادفی، گاهی به شیوه‌ی اعدادِ اول کنارِ هم زندگی می‌کنند. جفت هستند، اما همیشه فاصله‌ای هست و آن‌ها در این فضای ساکت و ریتمیک گم می‌شوند. ماتیا آلیس و خودش را هم از این دسته زوج ها می‌دید. شبیهِ اعدادِ اول نزدیک هستند، اما نه به اندازه‌ی کافی! ارتباطِ خودش با آلیس را مثلِ ارتباط 11 می‌دید با 13(ص  63-64)

× تنهایی اعداد اول، پائولو جوردانو، ترجمه‌ی بهاره مهرنژاد، افراز، چاپ اول، 1392

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢

شبِ مردن

با همکارم در سکوت سیگار می‌کشیدیم و به خیابون نگاه می‌کردیم که اومد گفت یه سیگار هم به من بدین. دادم و فندک زد و گفت مسعود یه چیز قشنگی گفت. هروقت بهش سیگار می‌دادیم، داستانی تعریف می‌کرد یا نکته‌ای می‌گفت. آدمِ خوش‌صحبتیه و از وجناتش معلومه ذاتا قصه‌نویسه. پکِ اول رو زد و گفت یه پیرزن و پیرمرد بودن که هرشب وقتی می‌خوابیدن، زن خر-و-پف می‌کرد و مرد تا صبح خوابش نمی‌برد. یه بار مرد برگشت گفت ببین، من نمی‌تونم شب‌ها از سر-و-صدات بخوابم. زن انکار کرد و مرد یه شب صداش رو ضبط کرد و فرداش زن مُرد. یه پک دیگه می‌زنه و می‌گه اگه گفتین بعد چه اتفاقی می‌افته. نگاهش کردیم. پیرمرد صدای خر-و-پف زنش رو می‌ذاره تا خوابش ببره و همون شب می‌میره.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٤
تگ ها : روزمرگی ، حکایت

← صفحه بعد