گربه

گربه‌ها به آدم‌ها شباهت دارن و اگه گریزپا نباشن، ناز و نوازش می‌خوان. حالا که بعد از 13 سال، به‌جای کامپیوتر رومیزی لپ‌تاپ گرفتم و ناچارم روبه‌روی پنجره بشینم و از پشت حصیر بامبو که حکم پرده رو داره، به رفت‌ و آمد گربه‌ای خوش‌قیافه و دورنگ نگاه کنم، می‌بینم که حرکاتش عجیبه.

هرکی که مهمونم بوده و روبه‌روی پنجره نشسته بوده نظرش جلب شده و خندیده و گفته این حیوون چرا همچین می‌کنه. گربه‌ی پشت پنجره گاهی آرومه، گاهی مثل اسب‌ها یورتمه می‌ره و گاهی هم تند یا یواش می‌ره یا برمی‌گرده. پشت پرده چیز خاصی نیست. یه دیوار خاکستری و چند تا حیاط‌خلوته و لبه‌ای که گربه رفت و آمد می‌کنه.

اون اوایل که هنوز پرده نگرفته بودم، یه بار در تراس نقلی رو باز گذاشتم تا بوی سیگار بیرون بره. سراغ کتابی رفته بودم که حس کردم دو تا چشم داره نگاهم می‌کنه. گربه وارد خونه شده بود. گربه‌ها رو دوست دارم، به‌خصوص گوش‌هاشون رو از پشت سر. نزدیکش شدم، نوازشش کردم، محترمانه بیرونش انداختم و در رو بستم.

منم مثل بقیه اصلا نمی‌دونم از کجا میاد و کجا می‌ره و چرا سرعت رفت و آمدش انقدر متغیره. مهم اینه که نیم‌نگاهی هم به پنجره نمی‌ندازه و نمی‌دونه یکی هست که روزای تعطیلش رو به پنجره می‌شینه و بهش فکر می‌کنه.

گاهی دوست داشتم میاوردمش خونه و روی پاهام می‌ذاشتمش، نوازشش می‌کردم و با هم از این‌ور پنجره به اون‌ور نگاه می‌کردیم. بعد هم که می‌فرستادمش بیرون، منتظر می‌موندم که هروقت از لبه‌ی دیوار رد می‌شه، گاهی هم روبه‌روم بشینه و نگام کنه و بدونه بهش عادت کردم. حتما که نباید به روباه شازده‌کوچولو عادت کرد.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٥
تگ ها : حکایت ، روزمرگی

کاش...

روبه‌رو فواره‌ای یخ‌زده

و باد و بید مجنون

در خاطرم

سرم را روی پشتی نیمکت می‌گذارم و

به بالا نگاه می‌کنم

یک لکه ابر نیست

کاش کمی دوستم داشت

                             ( 93/10/29)

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٩
تگ ها : دفتر شعر

معنای سادگی

خودم را پشت اشیای ساده پنهان می‌کنم تا پیدایم کنی

اگر پیدایم نکنی، اشیا را می‌بینی

به چیزهایی دست می‌زنی که دست زده‌ام

نقش دست‌هامان یکی می‌شود

 

ماه اوت مثل کتری حلبی برق می‌زند

همان می‌شود که گفته بودم

میز خالی روشن می‌شود و سکوت در خانه رام می‌شود

سکوت همیشه رام می‌شود

 

هر کلامی آستانه‌ی دیداری است

که بارها رد شده

کلامی واقعی است که بر دیدار پا می‌فشارد

Giannis ritsos/1909-1990

(ترجمه‌ی درخت ابدی)

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٧

هنر سفر نرفتن

قرار بود که 9 روز کار و بار تعطیل باشه. اما نشد و درست وسطش باید بریم سر کار. این یعنی فقط به 2-3 روز باید فکر کنی و همین یعنی ریدن به تعطیلات. می خواستم برم خوزستان و غیر از حساب رفت و برگشت, 3 روز اونجا باشم و برم گوشه ی جنوب غربی ایران و دزفول و شوش و شوشتر رو ببینم که نشد.

هنوزم می شه رفت, ولی چند تا نکته داره. اولش هزینه. می شه هوایی سفر کرد, ولی من که با نشنال جیاگرافیک قراردادی نبستم. آثار طبیعی و تاریخی جایگاهش محفوظه و فوقش چند سال دیگه- اگه عمری بود- می ریم از جاهای خالی عکس می گیریم یا از سدهای خشک.

نکته ی دوم مسافته. دوست ندارم مثل تورهای گردشگری تمام راه رو در راه باشم و برم مثلا چغازنبیل یا خرمشهر و عکسی بندازم و تصور کنم سفر رفتم. 16 ساعت اومدی که عکس بگیری؟ خب برو مال قبلی ها رو نگاه کن. لیدر تور می گه فقط نیم ساعت فرصت دارین. و گردشگر بینوا باید ساک ساک کنه و چند تا عکس بگیره تا ثابت کنه اونجا رفته و  از اتوبوس هم جا نمونه.

نکته ی سوم بی ارتباط با قبلی نیست. می رم پارک ملت و تا دلم می خواد عکس می گیرم. حاصل کار: کسی که به خاطر عکاسی سفر می کنه و تنوع طلب هم هست می تونه جاهای نزدیک تری رو انتخاب کنه و اگه دلش برف می خواد, خیالش راحت باشه که جنوب جای برف نیست.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٧
تگ ها : سفرها ، روزمرگی

10 هایکو از بوسون

این موجود تنها

شاید نوعی شادی باشد

در غروب پاییزی

 

کنار داوودی‌های سفید

قیچی

یک لحظه تردید می‌کند

 

خوش‌نویسی غازها

در آسمان

ماه بر آن مهر می‌زند

 

تاریک-روشن پاییزی

حالا بیش‌تر از پارسال

احساس اندوه می‌کنم

 

بادبادک معلق می‌شود

در آسمان

جایی که دیروز بود

 

پروازشان را تمام می‌کنند

یکی‌یکی

کلاغ‌ها در شفق

 

احساس اندوه

نخ ماهی‌گیری را

باد پاییز با خود می‌برد

 

سرما

صدای ناقوس

از ناقوس دور می‌شود

 

در باران موسمی

با رودی بی‌نام

ترس هم نامی ندارد

 

برق رعد

صدای قطره‌های آب

که از بامبو سرازیر می‌شوند

Yosa Buson/1716-1784

(ترجمه‌ی درخت ابدی)

پ.ن: بوسون در کنار باشو و ایسّا از بزرگ‌ترین هایکوسرایان ژاپن است.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٦

ذره‌ی نورانی

در خواب-و-بیداری، شیشه رو پر از آب کردم و لیز خورد و افتاد و شکست. لکه‌های خون رو از کف آشپزخونه تمیز کردم و خرده‌شیشه‌ها رو جارو زدم. اما هنوز بعد از چند ماه، وقتی توی خونه بی‌هوا راه می‌رم، جایی که انتظارش رو ندارم، برقی نظرم رو جلب می‌کنه و برش می‌دارم. اتفاقی افتاد و تموم شد. یادمه بادقت شستم، ولی انگار تمومی نداره. معلوم نیست از کجا میاد و نقشش چیه. فکر کن این ذره‌ی ناچیزْ برقی از خاطراتی باشه که تلنگر می‌زنه و بین خواب و بیداری، از تصاویری می‌گه که ترجیح می‌دادی کاش بیدار بودی.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٢
تگ ها : روزمرگی

باران

صدای باران

ردِ ناامیدی

پشتِ پرده

در هوا

در ذهن

        (93/8/13)

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۳
تگ ها : دفتر شعر

سرمقاله

احمد شاملو جدا از این‌که شاعری بزرگ بود، روزنامه‌نگاری هوشیار هم بود. این‌‌سال‌ها اگه قرار بر تخریبش نباشه، اغلب اسمش رو از مجلات و روزنامه‌ها در میارن تا احیانا کسی از نون خوردن نیفته. جالبه که تعبیر "غم نان" رو هم شاملو باب کرد. اما مخالفان، همچنان، با استفاده ازاشعارش تیتر می‌زنن و سعی می‌کنن بی‌اهمیت نشونش بدن، در حالی که دارن از آبشخورش می‌نوشن.

اما ذکر خیر شاملو دلایلی داره. این مرد در اولین سرمقاله‌ش در هفته‌نامه‌ی کتاب جمعه که انتشارش از 4 مرداد 58 تا اول خرداد 59 در 36 شماره طول کشید، چنان آینده رو خوب دیده که آدم حیرت می‌کنه. از نوع نگاه به کتاب و فرهنگ گرفته تا لفظ "روشنفکر" که الان بی‌شباهت به فحش و کنایه نیست.

مهم اینه که شاملو خوب تشخیص داده که چه آینده‌ای در انتظاره. وقتی می‌گه "روزهای سیاهی در پیش است"، اصلا تعارف نداره. روح زمانه رو درک کرده.

و حالا سرمقاله‌، مورخ 4 مرداد 58:

«روزهای سیاهی در پیش است. دوران پر ادباری که، گرچه منطقاً عمری دراز نمی‌تواند داشت، از هم‌اکنون نهاد تیرهٔ خود را آشکار کرده است و استقرار سلطهٔ خود را بر زمینه‌ئی از نفی دموکراسی، نفی ملّیت، و نفی دستاوردهای مدنّیت و فرهنگ و هنر می‌جوید.

این‌چنین دورانی به‌ناگزیر پایدار نخواهد ماند، و جبر تاریخ، بدون تردید آن را زیر غلتکِ سنگین خویش درهم خواهد کوفت. امّا نسل ما و نسل آینده، در این کشاکش اندوهبار، زیانی متحمل خواهد شد که بی‌گمان سخت کمرشکن خواهد بود. چرا که قشریون مطلق‌زده هر اندیشهٔ آزادی را دشمن می‌دارند و کامگاری خود را جز به‌شرط امحاء مطلق فکر و اندیشه غیرممکن می‌شمارند. پس نخستین هدفِ نظامی که هم‌اکنون می‌کوشد پایه‌های قدرت خود را به ضرب چماق و دشنه استحکام بخشد و نخستین گام‌های خود را با به‌آتش کشیدن کتابخانه‌ها و هجوم علنی به‌هسته‌های فعال هنری و تجاوز آشکار به‌مراکز فرهنگی کشور برداشته، کشتار همهٔ متفکران و آزاداندیشان جامعه است.

اکنون ما در آستانهٔ توفانی روبنده ایستاده‌ایم. بادنماها ناله‌کنان به‌حرکت درآمده‌اند و غباری طاعونی از آفاق برخاسته است. می‌توان به‌دخمه‌های سکوت پناه برد، زبان در کام و سر در گریبان کشید تا توفان بی‌امان بگذرد. امّا رسالت تاریخی روشنفکران، پناه امن جستن را تجویز نمی‌کند. هر فریادی آگاه‌کننده است، پس از حنجره‌های خونین خویش فریاد خواهیم کشید و حدوث توفان را اعلام خواهیم کرد.

سپاه کفن‌پوش روشنفکران متعهد در جنگی نابرابر به‌میدان آمده‌اند. بگذار لطمه‌ئی که بر اینان وارد می‌آید نشانه‌ئی هشداردهنده باشد از هجومی که تمامی دستاوردهای فرهنگی و مدنی خلق‌های ساکن این محدودهٔ جغرافیائی در معرض آن قرار گرفته است.»

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٦

← صفحه بعد