لالهی واژگون
آبشارِ موهایت
لالهای واژگون در باد
لبها
در همآغوشی
دور میشوند
نزدیک میشوند
(92/2/30)
آبی
از شاخ و برگ
اگر آسمان را ببینی
به چه فکر میکنی؟
به سایه-روشنِ برگها
یا تکدرختی در بیابان
که آسمان
از میانش آبیست؟
(92/2/22)
فلیکر
قبلا فتوبلاگی داشتم که اینجا معرفیش کردم. اما بعد از مدتی- تقریبا مصادف با حذف گودر- عملا اونجا هم متروک شد و دیگه کسی بهش سر نزد. نمیدونم چقدر تحلیلم درسته، فروپاشیِ گودر شاید یه جور اعلامِ مرکزیتزدایی از اطلاعرسونیِ مجازی بود. اینجا بود که شبکههای قویِ اجتماعی، با گرایشهای متفاوت، خودی نشون دادن و هر مخاطبی سمتِ علایقش رفت. (البته، این نظر رو با توجه به جایگاهِ گودر در ایران دارم میگم.) خلاصه، همین اوضاعی پیش اومد که هرکس به نوعی دچارشه و مثِ واقعیتی مسلم، قبول کرده که به مکانی مجازی معتاده.
منم به خاطرِ علاقهم به عکس و عکاسی، رفتم سراغ محیطهای مربوطه و کارهام رو توی فلیکر گذاشتم. زیاد دنبالِ جلبِ مخاطب نیستم، اما اونقدر هم به وارستگی نرسیدم که بگم دیدن یا ندیدنش فرقی برام نداره. چرا، از دیده شدنش خوشحال میشم، بهخصوص از طرفِ اونهایی که عکاسانه نظر میذارن. فرقی نمیکنه انگلیسی باشه یا زبونهای دیگه. به خودیِ خود، این اتفاقِ لذتبخشیه.
توی سفرِ اخیر، تقریبا نهصد تا عکس گرفتم. بعضی از دوستان هم گفتن که کاش این سفرنامه عکس هم داشت. حالا جایی هست که تقریبا هرشب بهروز میشه و انتخابِ نوعِ عکس هم حساب و کتاب نداره: حسیه. آماتورهای جدی همیشه هم بیراهه نمیرن.
تندباد بهاری...
تندبادِ بهاری
اندوه را کنار میزند
تصویرِ کوههای برفی
(92/2/7)
تکرارها
1. "در هنرِ واقعی آمیزهی قویای از روزمرگی وجود دارد. استفادهی مداوم از چیزهای نامونس زود آدم را خسته میکند. هیچچیز غیرقابلِ تحملتر از یکنواختیِ چیزهای استثنایی نیست."
2. "بدونِ میل به تکرارِ مدام، تفکر ممکن نیست."
3. "چه سودی دارد رویِ مسائلی تامل کنیم که بارها گفته شدهاند؟ ذهن تنها زمانی چند قدمی به جلو میگذارد که شکیباییِ آن را داشته باشد که به دُورِ خود بگردد، یعنی غور کند."
4. "ضربالمثلی مخوف: « در همان هنگام که خردمند میاندیشد، دیوانه نیز فکر میکند..."
( از قطعات تفکر، امیل سیوران، ترجمهی بهمن خلیقی، نشر مرکز، چاپ اول:1390، ص 57، 63، 121، 123)
هرگز...
هرگز، هرگز نخواهید دانست
وقتی دیگر امیدی ندارم
آن سایهای که محجوبْ کنارم دراز میکشد
چگونه از نور سرشارم میکند
Guseppe Ungaretti/1888-1970
(ترجمهی درخت ابدی)
پ.ن: جوزپه اونگارتی، شاعرِ ایتالیایی، در اسکندریهی مصر به دنیا آمد. کارهایش ساده و شخصی است. در مصاحبهای میگوید: "ما با این تصور که اشیا وجود دارند به جهانِ ذهنی خود رجوع میکنیم تا وجودِ اشیا... آن واقعیت... واقعیتِ ناچیزِ اشیا را دریابیم... و در این لحظه است که ما به یک تصویرِ شعری دست مییابیم. چنانکه لئوپاردی گفت: بیکرانگیْ توهمی دیدنی است". اونگارتی شاعرِ بیکرانگی است.
ادیسهی جادهای
1. اولین بار بود که با تور و عدهای ناآشنا سفر میرفتم. قبل از عید، یکی از دوستانم تکلیفم رو روشن کرد و گفت اگه انعطاف داشته باشی، بهت خوش میگذره. منم شل گرفتم و با حداقلِ امکانات- یک کولهی کوچیک و سه کتاب و چندصد تومن پول- راهی شدم. هدفم دیدنِ بلوچستان بود و جادهای که نادیده بدجوری دل برده بود، اما مسیرمون تهران-چابهار نبود و همینش رو دوست داشتم. از شهرهایی باید میگذشتم که ندیده بودم و با آدمهایی همسفر شدم که انگار از مدتها پیش میشناختمشون.
2. این سفرِ طبیعتگردی هشتروز طول کشید و غیر از مواقعی که برای غذا خوردن و قضای حاجت و خوابیدن و گشت زدن جایی توقف میکردیم سوارِ ماشین بودیم. میشه گفت یه دورِ قمری از تهران تا جنوب و منتهاالیهِ جنوبِ شرقی کشور و مرزِ پاکستان زدیم و از راهِ کرمان برگشتیم تهران. سفرمون یه ادیسهی جادهای تمامعیار بود.
3. صبح تا ظهرِ روزِ اول توی نایین، شهرِ آبانبارها، چرخیدیم و مسجد جامع و قلعهی انارک و بازارش رو دیدیم. بازارِ قدیمیِ نایینْ محلِ فیلمبرداریِ سریالِ پهلوانان نمیمیرند بود و انصافا زیباست. یخچالِ عظیمِ اردکان رو هم دیدیم.
4. واردِ استانِ هرمزگان که شدیم، نخلها جلوهگری کردن. چقدر این درخت قشنگه. رسما عاشقش شدم.
5. شبی در بندر عباس و ساحلش گشتیم. ماهِ تمام میدرخشید و آبِ خلیج کلی عقب نشسته بود. صحنهای که یکی از دوستان از مدِ دریا تعریف کرد یادم نمیره. گفت موجها که پیشروی میکردن، دیگه برنمیگشتن و همینطور، رویِ هم سوار میشدن تا به ساحل برسن. آبِ گرم گنو هم نرفتم و عوضش با دو تا از بچهها سوارِ چرخِ فلک شدیم. میناب شهر بزرگی بود و از بامش که چیزی شبیهِ بامِ تهرانِ خودمونه، شهر چشماندازِ خوبی داشت. توی پارک ملتش هم سوارِ کشتیِ سبا شدیم و مسابقهی جیغ کشیدن گذاشتیم و کلی مسخرهبازی درآوردیم.
6. چابهار دو جلوهی متضاد داشت. هم مدرن و شیک بود و هم مثِ بیشترِ شهرهامون بدترکیب و معمولی. یه غذای خوشمزهی گیاهی اونجا خوردم به اسم سبزیدال با ترشیِ انبهی مبسوط. عجیب چسبید. چقدر این شهر گدا داشت.
7. یه موردی که حسرتش به دلم موند عکس گرفتن از زنان نقابدارِ بلوچستان بود. توی بازارِ ایرانشهر، داشتم یکی میگرفتم که فروشندهی جوونی برگشت گفت: داداش، اینجا از زن عکس نگیر، گردنت رو میزنن، تعصب دارن.
8. و اما پدیدههای این سفر:
- اولیش روستای صخرهایِ میمند در حوالیِ کرمان بود که خونهها و مهمونسراها و رستورانش مثِ کاپادوکیای ترکیه توی دلِ کوه بود. با دیدنش احساسِ انسانِ اولیه بودن بهت دست میداد. غیر از درختهای خشکِ بینظیرش، میمند بیشتر عجیب بود تا زیبا. شبِ سردی هم داشت. قدمتِ این روستا به دوازدههزار سال قبل میرسه.
- کوههای مریخی یا مینیاتوریِ امتدادِ دریای عمان تا چابهار و بعدش، خلیجِ گواتر که انگیزهی اصلیِ این سفر بود. بدویترین، باستانیترین و اساطیریترین نقشهای کوه رو اینجا دیدم. اگه اریش فوندانیکن بودم و تخیلم غوغا میکرد، حتما میگفتم که کارِ موجوداتِ فضاییه. عجیبترین شکلها و صورتکها رو میشه توی نقش و نگارِ این کوهها دید.
- تماشای گِلفشانهای نزدیک چابهار. چشمههایی که ازش گل و لای میجوشه و گاهی لایهها انقدر روی هم تلنبار میشن که کوه و تپه درست میکنن و بیشباهت به آتشفشان هم نیست. باتلاقی وسوسهانگیز که مصداقِ بارزِ زیبای مخوفه.
- آبفشان یا فوارهی دریاییِ کنارِ سواحلِ دریای عمان. در فواصلِ زمانیِ متغیر، موج میره توی حفرههای ساحل و بعد با فشار از زیر فواره میزنه. گاهی هم طبقهطبقه ارتفاع میگیره. صدا و فرمش خیلی جذابه. مهتاب روی آب میرقصید و بعد یه دفعه سر و کلهی آبفشان پیدا میشد. حیف که شارژ نداشتم ازش فیلم و عکس بگیرم.
- کلوتِ شهداد در 43 کیلومتریِ شمالِ شرقیِ شهداد و نزدیکِ کرمان که در حاشیهی کویرِ لوت قرار داره و از دور مثِ شهری متروک و بیکران به نظر میرسه. این کویر از فرسایشِ آب و خاک و بادْ شکل و شمایلی غریب و زیبا پیدا کرده و میشه گفت متفاوتترین کویرِ ایرانه که بیشباهت به قلعههای قصههای جن و پری نیست و مدام هم شکلش عوض میشه. اون یک ساعتی که توی کلوت گشت زدیم مثِ افسانهای خیالانگیز از یادم نمیره.
9. یه روز صبح که بیدار شدم، از ذهنم گذشت که دلم نمیخواد این سفر تموم شه، اما چه باید کرد که هر شروعی پایانی داره.
[جایی که همیشه بهار است]
کسی چه میداند
شاید ماه
بالنیست پر از مردمی زیبا
که از شهری پُرشور به آسمان بلند شده
(و اگر من و تو سوارش شویم
اگر من و تو را به بالنشان ببرند
آنوقت با همهی مردمِ زیبا بالاتر میرویم
بالاتر از خانهها و منارهها و ابرها:
پروازکنان دور میرویم
پروازکنان در شهری پُرشور که هنوز کسی ندیده
جایی که همیشه
بهار
است)
و همه عاشقند و گلها خودشان را میچینند
e.e. cummigs/ 1894-1962
(ترجمهی درخت ابدی)
پ.ن: عنوان انتخابی است.
← صفحه بعد
نظرات ()
