از خنده و خستگی

ساعت ١٠ شب می‌رسی خونه، خسته و کوفته. دیگه نای فکر کردن نداری. همیشه تنها کسی هستی که کلِ مجله رو کلمه به کلمه باید بخونی. خوش به حالِ اونایی که هر چی دلشون بخواد می‌خونن. وای به حالت که شماره‌ی خرداد هم باشه، سال‌گردِ امیدِ مسخره‌ای که دست از سرت بر نمی‌داره و باید حواست باشه کنایه‌ای در میون نباشه. کار کردن در مطبوعات یا بهتر بگم، "مدفوعات" هجوِ محضه. ناچاری از خیلی چیزا باخبر بشی، اعصابت به هم بریزه و فقط بهشون بخندی. یکی از بالاترین مقاماتِ شرکتِ دخانیات ادعا می‌کنه نمی‌دونه چند تا کارخونه‌ی داخلی وجود داره. پرونده مربوط به سیگاره، ولی ما سیگار می‌کشیم، چایی می‌خوریم و به ریش همه می‌خندیم. از صحیفه شادی رو جست‌و‌جو می‌کنیم و اغلب حرفی ازش نیست یا اگه هست، تکیه روی غمه. حرفایی توش هست که انگار مربوط به پارساله. دلت می‌خواد سرتو بکوبی به دیوار. اما به جاش ترجیح می‌دی این شعر بیدل رو با صدای بلند بخونی تا یه مقدار خستگی‌ِ همه در بره: "این‌قدر ریش چه معنی دارد- غیر تشویش چه معنی دارد/ یک نخود کله و ده من دستار- این کم‌و‌بیش چه معنی دارد." هفته‌ی قبل، به این نتیجه رسیدم که هر حرفی زده بشه آخرش به جایی که نمی‌خوای می‌رسه. همیشه همینه.

نزدیکِ غروب، رفتم حیاط تا دودمانی به باد بدم. سر و صدای پرنده‌ها غوغا می‌کرد. سرم رو بالا گرفتم و به آسمونِ آبی نگاه کردم. ابرهای سفید مثل رویاهای ما عظیم بودن و پایینشون، چلچله‌ها دسته‌دسته دنبالِ هم افتاده بودن و داشتن بازی می‌کردن. چقدر حقیریم.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸
تگ ها : روزمرگی