طلا و مس

یکی از کلیشه‌های سینمای ما شخصیتِ روحانیِ شوخ‌طبع و باحال است. در فیلم‌های متعددی این نقش را می‌بینیم که گاهی با تجربه‌ی روزمره‌ی ما هم‌خوانی ندارد ( مثلا سنتوری، که عروس به داماد می‌گوید از طرف من هم ببوسش) و گاهی هم حالمان را جا می‌آورد (مثلا مارمولک ، که نیازی به توضیح ندارد). تجربه‌ی عمیق زیر نور ماه را هم داریم. و حالا طلا و مس همایون اسعدیان است که می‌درخشد.

وقتی از پله‌برقی سینما آزادی پایین می‌آمدیم، یکی از دوستان چند بار گفت که این فیلم ضد زن است. می‌دانم شوخی می‌کرد، اما طلا و مس، در اصل، داستانِ آشناسازیِ یک طلبه‌ی مرد با زندگیِ واقعی است. انگار باید حتما دچارِ یک ضربه‌ی فنی که زندگی را به هم بریزد بشود تا از برجِ عاجش بیرون بیاید، با دنیای اطرافش دست‌و‌پنجه نرم کند، و لذتِ زندگیِ روزمره را بچشد، مثل کشفِ یک گلِ کوچکِ سفید روی تنه‌ی زمختِ درخت.

طلا و مس از آن فیلم‌هایی است که با داستانی خطی و ساده‌، تقابلِ بینِ اخلاق عملی و نظری را مطرح می‌کند، به خصوص در موردِ کسی که قرار است بعدها راه‌نمای معنویِ دنبال کنندگانش باشد. بی‌راه نیست اگر این فیلم را داستانِ تقابل‌ها بدانیم: بین کار و زندگی، زن و شوهر، معروف و منکر، شوخ و جدی، تلخ و شیرین، توجه یا بی‌توجهی به دیگران، و از همه مهم‌تر، دوست داشتن یا نداشتن. چه راهی وجود دارد برای کنار آمدن با این تضادهایی که هر کدامش می‌تواند زندگی را به جهنم تبدیل کند؟

واقعا جای این طلبه در سینمای ما که فقط با کلمات می‌توان در آن ابراز احساسات کرد، خالی بود. طلا و مس برخوردی خلاق با سانسور و خودسانسوری دارد. این کار کوچکی نیست.

پ.ن: هر دو بازیگر اصلی خیلی خوب بودند. فکر کنم نگار جواهریان را باید پدیده‌ی سینمای این روزها دانست. عالی بود؛ فقط یک‌بار احساس کردم که از لهجه‌اش خبری نیست، وقتی عصبانی شده بود.

پ.ن ٢: می‌خواستیم با جمعی از دوستانِ وبلاگی به دیدنِ تئاتر "یک دقیقه سکوت" برویم که برای بارِ دوم به درِ بسته برخوردیم و رفتیم تماشای این فیلم. طلا و مس را با سوفیا، مهدی کتاب‌فروش و همسرش، و میثم دیدم. از دیدنشان خوش‌حال شدم.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۳