دریایی که شناگرش نشدم

١. خیال می‌کنند ورزش هم یکی از آن مواردی است که وقتی سراغش رفتی، دیگر مثل یک قهرمان همیشه در اوج می‌مانی. فرامرز آصف، ورزش‌کار و خواننده‌، چند سال پیش، به یکی از مصاحبه‌‌کننده‌هایش نکته‌ی خوبی گفت: ورزش طولِ عمری دارد، فکر نکن همیشه برایت می‌ماند؛ به فکر چیزهای دیگر هم باش.

٢. من اهلِ ورزش نیستم. پیاده‌روی را به دویدن ترجیح می‌دهم، و تماشای بعضی رشته‌های ورزشی برایم جذاب است. وقتی پاتیناژ یا ژیمناستیکِ زنان می‌بینم، بدن‌های موزون برایم خلسه‌آور است. اندامِ زیبا به مثابه‌ی اثرِ هنری، حرکاتِ خیال‌انگیز، رام کردنِ بدن برای لذت بردن از هنرنمایی و لذت بخشیدن. کدام آدمی بدش می‌آید این‌طور خوش‌قد‌و‌بالا باشد؟

٣. در شش‌سالگی، در امتحانِ ژیمناستیک رد شدم. با این‌که شورت و رکابیِ ورزشی تنم بود نتوانستم تعادلم را حفظ کنم و دو قدم که رفتم، از رویِ چوبِ باریکی که مثلِ بند‌بازها باید می‌گذشتم افتادم پایین. در دبستان، دروازه‌بانی می‌کردم، اما از توپ می‌ترسیدم و گل می‌خوردم. کار به جایی رسید که روز‌به‌روز با ورزش بیگانه‌تر شدم و بعدها به این نتیجه رسیدم که حتا برای رسیدن به اتوبوس هم نباید دوید.

۴. این روزها در موردِ ورزش و روحیه‌ی ورزش‌کاری زیاد تبلیغ می‌شود. طوری وانمود می‌شود که انگار کیمیای سعادت است و هر کس رفت سراغش، دیگر استعداد ذاتی دارد و فقط باید لب بترکاند تا به خواسته‌اش برسد، و هر کس دنبالش نرفت آدمی خموده و افسرده است. در جامعه‌ی محدود، یک‌نواخت و غم‌انگیزِ ما ورزش تنها عاملِ زندگیِ بانشاط فرض می‌شود، آن هم بدونِ این‌که ذره‌ای از دغدغه‌های خرد و کلانمان کم شود.

۵. ورزش نکردن هنر نیست. پارسال تابستان، یک روز صبح که از خواب بلند شدم و رفتم حیاطِ خانه‌ی دوستم تا به درخت‌هایشان ناخنک بزنم، بعد از خوردنِ چند شاتوت سرِ جایم خشک شدم و دردی وحشتناک در کمرم پیچید. دولا‌دولا رفتم و خودم را رو‌ی مبل انداختم. نمی‌توانستم جنب بخورم. دوستم که مرا دید قاه‌قاه خندید و وقتی دید ماجرا جدی است، آمد کمرم را ماساژ داد، که دادم رفت هوا. (گاهی نوازش هم دردناک می‌شود.) خلاصه، تا خودِ تهران سوژه‌ی خنده بودم و در خانه و محلِ کار هم همین‌طور. هزار بار به خودم قول دادم حالم که خوب شد، حتما بروم سر وقتِ ورزش- مگر ترس به آدم درسِ عبرت بدهد. اما باز هم ورزش‌کار نشدم.

۶. این روزها ورزش و رویای قهرمانی خیلی‌ها را به خودش مشغول کرده، اما بعضی‌ها هم در این زمینه چندان بلندپرواز نیستند و فقط می‌خواهند جسمی سالم داشته باشند، یا احیانا اوقاتِ فراغتی پر کنند. در پارک‌ها تعدادی وسیله‌ی ورزشی نصب شده که هیچ کارشناسی بالای سرشان نیست و هر کس سراغشان می‌رود اصرار دارد که حتما با همه‌شان کار کند، بدونِ هیچ حساب و کتابی. دستِ شهرداری درد نکند، اما شخصا ترجیح می‌دادم آن‌قدر امنیت بود که در خیابان‌ها و جاده‌ها دوچرخه‌سواری می‌کردم. سفر با دوچرخه یکی از آرزوهای ناکام مانده‌ی من است.

٧. قرار نیست همه با ورزش قهرمانِ ملی شوند. ظاهرا قرار بر این است که ورزش بخشی از برنامه‌ی روزانه‌ی شهروندان شود. اما هیچ‌کس به ما نگفت ورزش تنها راهِ داشتنِ سلامتی نیست. گاهی دلِ خوش هم جواب می‌دهد، خیالِ راحت معجزه می‌کند، و آینده‌ی آفتابی می‌تواند لذتِ عشق و عاشقی، و زندگی را کوفتمان نکند.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
تگ ها : یادها ، ورزش