خلاقیتِ منفی

١. بعضی وابستگی‌ها احساس خوبی به آدم می‌دهد. وبلاگ داشتن هم یکی از این موارد است. طول می‌کشد که با آن دم‌خور شوی، ولی وقتی این اتفاق افتاد، بعید می‌دانم بتوان جمع ‌و‌ جورش کرد. یک جور اعتیاد مثبت است و محفلی که به وجودت گرما می‌دهد. پیامش این است: بنویس تا خوانده شوی.

٢. اما کاش همه چیز به همین راحتی بود. هزار مصیبت دارد نوشتن و از همه بدتر، ننوشتن از مواردی که با سدِ پرتوانِ حس و حال، نبایدها، شناختِ ناکافی از خودت، یا ترس از قضاوتِ دیگران رو‌به‌رو می‌شود، طوری که گاهی حتا نقابِ مستعارنویسی هم به دادِ آدم نمی‌رسد. دلت می‌خواهد این‌جا دیگر خودسانسوری نکنی، ولی وقتی پایِ عمل می‌رسد، می‌بینی جایی لنگ می‌زند.

٣. مثلا همین بازی‌های وبلاگی را در نظر بگیریم یا، به عبارتی، بازیِ صمیمیت. "کودکی" و "عادت‌ها" دو موردی بود که انجامش ندادم، چون تصور می‌کردم که به دل‌خواهِ خودم باید از خودم بگویم. (کسی هم زورم نکرده بود.) ولی این فقط یک وجهِ ماجراست. وجهِ دیگرش این است که من به هر  دلیلی نتوانستم به فکرهایم در این مورد سامان بدهم. چرا؟

۴. اسماعیل کاداره، نویسنده‌ی آلبانیایی، جوابِ خوبی برایش دارد: «خلاقیتِ منفی برای نویسنده همان چیزهایی است که نمی‌نویسد. آدم باید خیلی بااستعداد باشد که بداند چه چیزی را نباید بنویسد؛ و در ذهنِ نویسنده آثارِ نانوشته خیلی بیش‌تر از آثاری است که نوشته است. شما انتخاب می‌کنید و این انتخاب مهم است. از سوی دیگر، نویسنده باید خودش را از شرِ این جنازه‌ها خلاص کند، باید دفنشان کند، چون او را از نوشتنِ آن‌چه باید بنویسد بازمی‌دارند، درست همان‌طور که باید ویرانه‌ای را پاک‌سازی کرد تا زمین برای ساختمان آماده شود.»*

۵. اصلا نمی‌دانم چند تا جنازه روی دستم می‌ماند و چند تا دوباره زنده می‌شود. باید دید. ماجرا برای خودم هم جالب است.

* رویای نوشتن، مصاحبه‌های "پاریس ریویو"، ترجمه‌ی مژده دقیقی، جهان کتاب، چاپ اول، ١٣٨٠، ص ١۴٧

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۱