موتورفوبیا

پنج‌شنبه عصر رفته بودم چرچیل برای خرید. در باغچه‌ی جلوی عتیقه‌فروشیِ سرِ نبش، خروسی اطرافِ یک کیفِ چرمی می‌پلکید. کافی است دردِ بی‌درمانش را چشیده باشی تا بفهمی یعنی چه.

کیفِ عزیزم را ساعتِ ١١ شب از دوشم قاپیدند. چراغ قرمز بود و داشتم مثلِ بچه‌ی آدم از خط‌کشیِ عرضِ تقاطعِ تختِ طاووس و میرزای شیرازی رد می‌شدم. وسطِ خیابان بودم که ترک‌نشین یک موتوری، خیلی خون‌سرد، از پشتِ سر، کارش را کرد و برگشت نگاهم کرد. قیافه‌ی نحسش مثلِ این بسیجی‌ها بود. چند لحظه بهتم برد و بعد که تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده، دیوانه‌وار و با داد و فریاد، دنبالشان دویدم. زیاد طول نکشید که گمشان کردم. معلوم است که منتظرم نمی‌مانند. چه کار باید می‌کردم؟ رفتم پیاده‌رو، و مسیر را تا خودِ خانه، پر از خشم و نفرت، پیاده رفتم. چاره‌ای نبود. دار و ندارم را برده بودند.

تعدادی از مدارکم، ۴٠-۵٠ تومن پول، دفترچه‌تلفن و خرت و پرت های دیگرم را از دست دادم.  انگار لباس‌ها و روحم پاره‌پاره بود. انگار به من تجاوز شده بود. چه فردا و پس‌فردایی داشتم. از همه بدتر،  تصویر "آن لحظه" بود که مثلِ گردباد در ذهنم می‌چرخید. احساسِ ناامنی فوران می‌کرد و با هر صدایی از جا می‌پریدم. هنوز هم وقتی صدای موتور می‌شنوم، به خودم می‌لرزم و دست و پایم را جمع می‌کنم.

موتورفوبیا یعنی هراس بیمارگون از موتورسیکلت. چرا نباید از این پدیده ترسید، وقتی عادی‌ترین کارِ موتورسواران تجاوز به حریمِ دیگران است؟ اگر جنبه‌ی تفریحی و شیکِ موتورسواری را کنار بگذاریم، فقط احساسِ ناامنی‌اش برایمان می‌ماند. این قشر از جامعه‌ی ما از قانون‌شکن‌ترین افرادند، که البته کاملا مردانه است، چون ما موتورسوارِ زن نداریم. قصدِ توهین ندارم، ولی بعضی از وقیح‌ترین نمودهای اجتماعیِ مردانه را می‌توان در موتورسواران دید: چهره ها تفاوتِ چندانی با هم ندارند؛ مشخص است که از طبقه‌ی محرومند؛ حتا اگر سلاح با خودشان نداشته باشند، از ترساندنِ دیگران ارضا می‌شوند؛ و از زورگیری به زورگویی می‌رسند (از فردی تا سیاسی). جالب است، نه؟

سال‌هاست که توصیه‌های نخ‌نمای پلیس را در موردِ راه‌های پیش‌گیری داریم می‌خوانیم، و آب از آب تکان نخورده. در عوض، روز به روز، ترسِ ما دارد بیش‌تر می‌شود و رویین‌تنیِ اراذل و اوباش بیش‌تر. باید ترسید از جامعه‌ای که بی‌آزارترین شهروندانش (از خانمی که دارد راهِ خودش را می‌رود تا کسی که گناهش پول داشتن است) امنیتِ رفت و آمد ندارند، اما چند خیابان آن‌طرف‌تر، هر ننه‌قمری می‌تواند هر غلطی که دلش خواست بکند. موتورسوارِ ما، در اجتماعی که نقشی جز محرومی دست‌پرورده ندارد، خودش را محق می‌داند انتقام بگیرد. 

آن کیف مالِ هر کس که می‌خواهد باشد؛ فرقی ندارد. همیشه باید شکر کرد که فقط مال و منالت را می‌برند، نه جانت را، چون همیشه احتمالِ پیش آمدنِ وضعیتی بدتر وجود دارد. اما چه چیزی بدتر از این که دیگر اعتماد نداشته باشی به جایی که داری زندگی می‌کنی؟ در جامعه‌ی بی‌قانونی که هر چیزی ممکن است موتورفوبیا را نباید دستِ کم گرفت. موتورسواران از قانون فراترند. 

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳٠