اوگتسوموناگاتاری!

بعضی کلمات بدون آن‌که دلیلش را بدانیم خوشایندند و آدم دلش می‌خواهد به کارشان ببرد، مثل همین کلمه‌ی ژاپنیِ اوگتسوموناگاتاری که اسمِ یک فیلم است و معنی‌اش می‌شود "افسانه‌ی ماهِ پریده‌رنگ"، و من گاهی به جای ok از آن استفاده می‌کنم. نتیجه این است: شنونده تعجب می‌کند و می‌گوید این چقدر طولانی بود، یا خنده‌اش می‌گیرد، یا می‌پرسد "چی؟!" این‌جا در جریانِ عادی روزمره‌ی مکالمات اتفاقی غیر منتظره افتاده و مخاطب با چیزی که انتظارش را نداشته روبه‌رو شده.

آشنایی‌زدایی یکی از شگردهای ادبیات و هنر است که باعث می‌شود نگاه تازه‌ای به دنیایی که با آن سر و کار داریم بیندازیم. از نظرِ ما، روزمرگی یعنی دنیایی عادی که بیش‌ترِ چیزها در آن قراردادی و کلیشه‌ای است؛ مثل برنامه‌‌ای تکراری که خلاقیتِ چندانی در آن نمی‌توان پیدا کرد. صبح از خواب بلند می‌شویم، دست و رویی می‌شوییم، سراغِ کارهای عقب‌مانده یا معمولمان می‌رویم، چیزی می‌خوریم و در نهایت، آخرِ شب می‌خوابیم. اما عملا ما به این روال پای‌بند نیستیم و مدام دنبالِ چیزهای تازه‌ایم.

اسبِ سفیدی را تصور کنید که دارد چارنعل روی یک گوجه‌فرنگیِ سرخ می‌دود؛ سالوادور دالی این خیال را کشیده. رُنه مگریت تصویر چپقی را می‌کشد و کنارش می‌نویسد این چپق نیست.  می‌گوییم فلانی قیافه‌ی بانمکی دارد. دیدنِ یک چهره کجا و شور بودنش کجا. نگاهِ نامتعارف معدنِ آشنایی‌زدایی است، و زندگی با تمامِ فراز و نشیبش، معدنِ هر دو.

تجربه‌ی عشاق نمونه‌ی خوبی برای آشنایی‌زدایی در زندگیِ روزمره است. عاشق و معشوق می‌خواهند از جیک و پوک همدیگر سر در بیاورند. انگار  همین الان دنیای دیگری را کشف کرده‌اند و می‌خواهند بدانند در ذهنِ آن یکی چه خبر است. بی‌خود نیست که یکی از مضامینِ تکرار شونده‌ی آثارِ هنری یا ادبی عشق است. کسانی که آن را عادی می‌دانند دارند از شرش فرار می‌کنند، وگرنه خوب می‌دانند عشق چطور مرده را زنده می‌کند یا چطور شور زندگی را به افسردگی می‌کشاند.

سفر کردن و تماشای دنیاهای جدید راهِ دیگری است که تکرارها را تازه می‌کند. صبحانه خوردن یا عشق‌ورزی در جایی ناآشنا عالمی دارد. امتحانش چندان هم مجانی نیست. شوخی و لطیفه عادت‌ها‌ی زبانی را می‌شکند، و دقت کردن به موارد نامتجانسِ اطراف قدرتِ مشاهده را زیاد می‌کند.

عرفان هم یکی از حوزه‌هایی است که ادعای خرقِ عادات و معنابخشی به زندگیِ ملال‌آور را دارد. منتها شخصا شک دارم کارِ زیادی از پسش بر بیاید و به عنوانِ یک شیوه‌ی زندگی قابلِ توصیه باشد. (بحثش مفصل است.)

با این حال، آشنایی‌زدایی در زندگی روزمره همیشه لذت‌بخش نیست و گاهی تبعاتی دارد که می‌تواند به بروزِ خشم، ترس یا احساساتِ دیگری بینجامد. وقتی مسیری که هر روز از خانه به محل کار می‌روید بدون اطلاعِ قبلی بسته شود و مجبورید راهتان را دور کنید، معلوم است چه احساسی به شما دست می‌دهد. یا همین وقایعِ پارسال را در نظر بگیریم. دستورِ حمله به معترضان در شنبه‌ی خونین و دفعه‌های بعد آشنایی‌زدایی در حوزه‌ی رفتارِ سیاسی بود که باعثِ شوک و خشم و وحشت و نفرت شد، و به جایی رسید که بعید است به این راحتی‌ها گشایشی پیدا کند.

به نظر می‌رسد آشنایی‌زدایی بیش‌تر به کارِ هنر و ادبیات می‌آید، نه زندگیِ روزمره. در زندگیِ عادی و به خصوص اجتماعی، ما در وهله‌ی اول، نیاز به نظم و قانون داریم تا بین جنگل و جامعه‌ی انسانی تفاوتی وجود داشته باشد. باید قانونِ رد نشدن از چراغ قرمز وجود داشته باشد تا رد کردنش لذت‌بخش باشد. شهرِ هِرت جایِ زندگی نیست.

و یک نکته‌ی دیگر. در خیلی از کشورها امکاناتی برای تخلیه‌ی انرژی فردی یا جمعیِ مردمشان وجود دارد که از بیش‌ترشان این‌جا خبری نیست، مثل انواعِ کنسرت‌ها، سالن‌های رقص، کلوپ‌ها و بارها، جشن‌ها، و البته، ورزشگاه‌ها (هر کدام برای اهلش). این موارد نوعی تجربه‌ی آشوب و از-خود-بی‌خودیِ گروهی و کنترل‌شده پدید می‌آورند که به مقدارِ زیادی، تاثیری آرام‌بخش دارد.

ملال نشانه‌ی این است که زندگی روالِ درستی ندارد و باید فکری به حالش کرد. اوگتسوموناگاتاری؟

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢