این روزا

بعضی روزا حسِ کار کردن نیست. همین که پات رو از خونه بیرون می‌ذاری، وقتی آفتاب با تمامِ قوا به ملاجت می‌تابه، آرزو می‌کنی که کاش الان ده ساعت جلوتر بود تا یک قدمیِ خونه بودی. تصورِ همچین روزی تحملش راحت نیست، به‌خصوص که تبعاتِ گرمازدگیِ دیروزش در تو مونده باشه. چه اشکالی داره که از یه روزت خاطره‌ای نداشته باشی؟ اصلا خاطره‌ای بی‌نظیرتر از این می‌شه پیدا کرد که توی یکی از عادی‌ترین و ملال‌آورترین روزای زندگی، در یک چشم‌به‌هم زدن، زمان پرواز کنه؟

 یک مهمانی، یک رقص همچین حالتی برام داره. این روزا مشغولِ خوندنِ این کتابِ آیزاک باشویس سینگر، نویسنده‌ی آمریکایی، هستم که سالِ ١٩٧٨ برنده‌ی جایزه‌ی نوبل شد. تا این‌جاش که عالی بوده. داستان‌هایی بر مبنایِ سنت‌هایِ رواییِ قرنِ نوزدهمی و با حال‌و‌هوایی عمیق. عاشقِ کتابایی‌ام که با خوندنشون، ملالِ روزمرگی رنگ عوض می‌کنه و حال‌و‌هوای دیگه‌ای به آدم می‌ده. هر کی یه جور بدبخته؛ من بدبختِ کتابم!

پ.ن: یک مهمانی، یک رقص، آیزاک باشویس سینگر، ترجمه‌ی مژده دقیقی، انتشارات نیلوفر، چاپ سوم، ١٣٨٧

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤