سه شعر از ریموند کارور

ترس

ترس از دیدن ماشین پلیس توی مسیر

ترس از به خواب رفتنِ شبانه

ترس از به خواب رفتن

ترس از برخاستنِ گذشته

ترس از پر زدنِ حال

ترس از تلفنی که در سکوت شب زنگ می‌زند

ترس از رعد و برق

ترس از نظافتچی خانمی که بر گونه‌اش خال دارد

ترس از سگ‌هایی که می‌گفتم گاز نمی‌گیرند

ترس از تشخیص جسد دوست مرده

ترس از نگرانی

ترس از ته کشیدن پول

ترس از زیادی داشتن، هرچند مردم باور نکنند

ترس از تاریخچه‌های روان‌شناختی

ترس از دیر شدن و ترس از قبل از دیگران رسیدن

ترس از دستخط بچه‌هایم روی پاکت‌های نامه

می‌ترسم قبل از من بمیرند و احساس گناه کنم

ترس از زندگی کردن با مادرم، وقتی من و او پیریم

ترس از پریشانی

می‌ترسم امروز با یادداشتی ناخوشایند تمام شود

ترس از بیدار شدن برای پیدا کردنت، وقتی دیگر نیستی

ترس از عاشق نبودن و به اندازه‌ی کافی عاشق نبودن

ترس از مرگ

ترس از زندگی طولانی

ترس از مرگ

تمامش را گفتم

 

قطعه ی جدید

و با این همه

فهمیدی از این زندگی چه می‌خواستی؟

فهمیدم

چه می‌خواستی؟

یارم را صدا ‌بزنم

یارم را روی زمین

احساس کنم

 

بعد از ظهر

وقتی بدون نگاه کردن به دریا می‌نویسد

حس می‌کند نوک قلمش دارد می‌لرزد

موج از ساحلِ سنگلاخ عقب می‌نشیند

اما فقط این نیست. نه

چون همان لحظه زن

تصمیم می‌گیرد بی‌لباس در اتاق بگردد

خواب‌آلو، بدون آن‌که حتی لحظه‌ای

بداند کجاست

زن موهایش را از پیشانی کنار می‌زند

با چشم‌های بسته روی کاسه‌ی توالت می‌نشیند

سر به پایین. پاهاش واز و ولنگ

مرد از درگاه نگاهش می‌کند

شاید زن دارد یادش می‌آید

امروز صبح چه اتفاقی افتاد

چون کمی بعد

یک چشمش را باز می‌کند، به مرد نگاه می‌کند

و لبخند دل‌نشینی می‌زند

(ترجمه‌ی درخت ابدی)

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۳