اجبار

 کلی کار دارم، اما دارم زندگی‌نامه‌ی خودگفته‌ی کولاکوفسکی به اسمِ زمانه‌ای شگرف، زمانه‌ای ناآرام را می‌خوانم. این جور وقت‌ها روی تخت دراز می‌کشم تا بفهمم چرا هر وقت پای اجبار وسط می‌آید، دلم می‌خواهد به چیزهای دیگری غیر از آن موردِ بخصوص فکر کنم. اما بعدا می‌فهمم که در همان حین خوابم برده ، و چند ساعت را از دست داده‌ام. راستی، چرا این اتفاق می افتد؟

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٩
تگ ها : روزمرگی