نوشته‌ای غمگین درباره‌ی شادی

١. در نهایت، ما آدم‌هایی معمولی هستیم. می‌خوریم و می‌نوشیم و یادمان می‌رود که چند ساعت قبل، از چه چیزهایی خونمان به جوش ‌آمده بود. در جمعِ کسانی که چندان هم غریبه نیستند جدی‌ترین دغدغه‌ها به چیزی نمی‌ارزد. انگار اصرار داریم هرچه هستیم بماند برای خودمان، برای وقتی تنهاییم و باید تحمل کنیم. اما زنگِ تفریحمان هم به دردِ خودمان می‌خورد. چیزی کم است. داریم ادای آدم‌های شاد را درمی‌آوریم و می‌گوییم و می‌خندیم، ولی از تهِ دل نیست.

٢. شادی احساسِ مبهمی است. بعضی‌ها از آزارِ دیگران ابرازِ خوش‌حالی می‌کنند، بعضی‌ها از رقصیدن با کسی که دوستش دارند، بعضی‌ها از پیدا کردنِ کتابی که مدت‌ها دنبالش بودند، بعضی‌ها از موفقیت‌هایشان در زندگی، و مواردِ دیگری از این قبیل. واقعا بینِ این موقعیت‌ها چه اشتراکی وجود دارد؟ این‌جاست که برای هر احساسی انگیزه‌های متفاوتی می‌توان پیدا کرد: انسانی یا غیرِ انسانی. گروهی هم بینِ «شادی» و «شادکامی» تفاوت قائلند و معتقدند شادکامی دلیلِ انسانی دارد.

٣. وقتی به دو کتابِ محبوبم، درس‌هایی کوچک درباره‌ی مقولاتی بزرگ و رساله‌ای کوچک در بابِ فضیلت‌های بزرگ، مراجعه کردم، دیدم در هیچ کدام اثری از شادی به عنوانِ مقوله‌ای بزرگ یا فضیلت وجود ندارد، اما مواردی پیدا می‌شوند که با شادی ارتباطی نزدیک دارند، مثلِ رنج، تجمل، آزادی، عشق، ملال، فضیلت، و شوخ‌طبعی. بود یا نبودِ هرکدام روی آن تاثیر می‌گذارد. همین پیچیدگیِ عواطف است که کتابِ پیله و پروانه را عمیق می‌کند. سردبیرِ مجله‌ی «اِل» روی تختِ بیمارستان، وقتی فقط با پلک زدن می‌تواند خاطراتش را به پرستارش منتقل کند تا نوشته شود، هم شادی‌هایش را به یاد می‌آورد و لب‌خند می‌زند و هم به وقتش اشک می‌ریزد.

۴. فکر نکنید از پشتِ کوهِ قاف آمدم و ارزشِ شادی را_ آن هم در این زمانه‌ی بی‌هنر و غم‌انگیزمان_ دارم نفی می‌کنم. شادی از سرزندگی و انرژیِ معطوف به حیات سرچشمه می‌گیرد. به قولِ اریش فروم، این روحیه "در جامعه‌ای پرورش می‌یابد که در آن امنیت و عدالت و آزادی برقرار باشد" و در کنارشان، خلاقیتِ شخص هم کار کند. آدم در خلا شاد نمی‌شود. هوا‌ی صاف و آفتابی‌ِ شادی در دنیای ناپایدار با یک بادِ ناموافق رنگ عوض می‌کند. با این همه، ما مثلِ عاشقی که منتظرِ معشوق باشد می‌گوییم:

                 خوش ‌آمدی که خوش آمد مرا ز آمدنت         هزار جانِ گرامی فدای هر قدمت

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥
تگ ها : یادداشت ، یادها