مدیتیشن با صدای جیرجیرک!

نشسته‌م رو صندلی، دارم پیپ می‌کشم و به در و دیوار نگاه می‌کنم. از اون شباییه که جون به سَرَم و حوصله‌ی هیچ کاری رو ندارم. نگاهی به کتاب‌خونه می‌کنم و بعد، به کتابای رو زمین که چپ و راست رو همدیگه تلنبار شدن. فقط یه جای کوچیک واسه نشستن دارم و یه تخت واسه خوابیدن. چند تا فحش به خودم می‌دم. مُخم سوت می‌کشه و به خودم که میام، می‌بینم بعد از بارونِ سرِ شب، یه جیرجیرک یه‌ریز داره صدا می‌ده و من زیاد بهش توجه نکرده بودم.

_یعنی الان داری خُر‌ و ‌پُف می‌کنی؟ آواز می‌خونی؟ خواب می‌بینی؟ تنهایی؟ یا بیداری؟

بخشِ شاعرمسلکِ ذهن گاهی چقدر حساسه و نمی‌دونستم. با صدای یه‌نواختِ یه حشره که تا حالا ندیده، دلش می‌خواد شعری بگه که نشون بده دل‌تنگه، اما احساسِ بدِ هر روزِ صاحابش رو نمی‌بینه که داره تو اتاقِ زیرشیروونی‌ش دفن می‌شه. دوربین رو برمی‌دارم و عکسی از شلوغ‌ترین گوشه‌ی اتاقم می‌گیرم تا یادم بمونه چقدر بی‌دلیل دارم زاهدانه زندگی می‌کنم.

                                                   ***

امروز عصر، ابرها دیدنی بودن. خاکستری و متنوع. دلم هوای یه جای دوردست کرد، یه دشتِ وسیع که هر وقت بهش فکر می‌کنم، صدای فلوتِ مجار تو گوشم می‌پیچه. بارها وقتی دل‌تنگ بودم، حتا وسطِ هیاهوی شهر، با این توهمِ صوتی آروم شدم.

                                                   ***

باید به ضدِ نوستالژیک بودنِ خودم شک کنم. این آرزو از یه کمیک‌استریپِ محبوبِ دوره‌ی بچگی یادم مونده که برادرم وقتی کوچیک بود، پاره‌ش کرد:

_عکس‌های خوب در خواب برایت آرزو کرد!

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸
تگ ها : یادها