اگنس

داستان‌های عاشقانه‌ هم عالمی دارند. از عشق می‌گویند و به جاهای دیگری می‌رسند: آنا گاوالدا در دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد از یک زاویه و ارنستو ساباتو در رمانِ تونل از زاویه‌ای دیگر. این‌ها آخرین داستان‌هایی هستند که در این ژانر خوانده‌ام. ترس از مثله شدنِ حرف‌ها و روابط‌ باعث می‌شود کم‌تر سراغِ این نوع ادبیاتِ داستانی بروم. با این حال، این اواخر، اگنس* را خواندم که سومین اثر داستانی پتر اشتام، نویسنده‌ی سوئیسی، است که اولین بار، در ١٩٩٨ منتشر شد.

«اگنس مرده است. داستانی او را کشت. از اگنس جز این داستان چیزی برایم نمانده.» این شروعِ داستانِ عاشقانه‌ی نُه ماه دوستیِ نویسنده‌ای سوئیسی با اگنس، دانش‌جوی فیزیک، است که در کتاب‌خانه‌ی ملیِ شیکاگو با هم آشنا شده بودند. همه چیز از نگاهی و لرزشِ دل و دستی شروع شد و به جایی رسید که دختر از پسر بخواهد داستانی درباره اش بنویسد، مثل عکسی که او را همان طور که هست نشان دهد تا بداند درباره‌اش چه فکری می‌کند. " زن مانند مدلی می‌نشیند و مرد می‌نویسد؛ ابتدا از سرِ تفریح و بعد، انگار که سرنوشت بخواهد، تخیلِ مرد آغاز می‌شود تا واقعیت را دگرگون کند."**

اگنس رمان کوتاه و خوش‌ساختی است ( ١۵٠ صفحه با ٣۶ فصل)، لحنی رمانتیک ندارد، و فصل‌بندی‌هایش جالب و بابِ دلِ کسانی است که به هر دلیلی، داستان را یک‌نفس  نمی‌خوانند. در اگنس هم پرسش‌هایی در دلِ داستان مطرح می‌شود که جواب‌های سرراستی ندارند. مثلا این: در یک رابطه، آزادی اولویت دارد یا خوش‌بختی؟ از طرف‌ِ دیگر، یک نکته‌ی جالبِ این داستان رشته‌ی درسیِ کاراکترهاست که نگاهِ ویژه‌ی آن‌ها را می‌سازد، چیزی که در نمونه‌های ایرانی زیاد به آن برنخورده‌ام.

اگنس را بخوانید، چون رمانِ خوبی است، و چون نویسنده‌های تازه‌نفسِ آلمانی‌زبان را باید جدی گرفت. ادا در کارشان نیست. پتر اشتام یکی از همین گروه است.

* اگنس، پتر اشتام، ترجمه‌ی محمود حسینی‌زاد، نشرِ افق، چاپِ اول، ١٣٨٨

** از پشتِ جلدِ کتاب

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٤