سوسک

١. اولین بار، در یکی از اپیزودهای سریال پرونده‌های مجهول بود که دیدم ترس از سوسک دست‌مایه‌ی داستان قرار گرفته. و چه تصویرِ مهیبی خلق شده بود. در تک‌گوییِ سکانسِ اول مردی در موردِ موجودِ کریهی حرف می‌زند و انگار که به استغاثه افتاده باشد، او را خداگونه تلقی می‌کند. چند لحظه بعد، حضورِ سایه‌واری حس می‌کند و به خودش که نگاه می‌کند می‌بیند سرتاپایش را سوسک پوشانده. مثلِ کسی که آتش گرفته باشد،  آن‌قدر خودزنی می‌کند که از ترس می‌میرد،  و بعد، اوضاع به حالِ عادی برمی‌گردد.

٢. دارم تصور می‌کنم اگر بی‌خیال دستم را داخلِ بسته‌ی توتون ‌ببرم و سوسکی کفِ دستم ببینم، چه حالی به من دست می‌دهد. حتما من و توتون‌ها هر کدام گوشه‌ای پرت می‌شویم. مثال‌های زیادی می‌توان زد. کافی است ضربانِ قلبمان را بعد از شکار با قبلش مقایسه کنیم. یادم است که زمانِ بچگی، در راه‌پله‌ی خانه‌ی مامان‌بزرگم،  یک بار با چه تعجبی به صدای بیسکوئیت خوردنِ سوسک از سوراخی کوچک گوش می‌کردم. دقیقا چیزی شبیه به پفک جویدنِ ما بود. وحشتناک بود. کافی بود دندان‌ها یا شاخک‌هایش را از سوراخ نشانم بدهد تا جیغ بکشم.

٣. پارسال ایده‌ی یک شعر در موردِ سوسک به ذهنم رسید. چند سطر گفتم و دیگر نتوانستم ادامه بدهم. به نظرم می‌آمد که آن را نمی‌شناسم. از هر تصوری که داشتم عمیق‌تر بود. می‌گفتم بی‌آزار، اضطراب می‌شد. می‌گفتم خدا، شیطان می‌شد. هر تصوری از او مثبت را منفی می‌کرد. تجسمِ کاملی از «سایه»ی یونگی بود: تاریک، بدوی، کثیف، و مخوف.  

۴. من در سوسک خودِ ناتمامم را دیدم و، از شما چه پنهان، ترس‌هایم را. یک لحظه به خودم رجوع کردم و گفتم یا باید سوسک شد یا سوسک را باید کشت.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤