سه شعر از چسلاو میلوش

پنجره

بامدادان از پنجره بیرون را نگاه کردم و

درخت سیب کوچکی دیدم، شفاف در روشنایی

بامدادی دیگر که دوباره بیرون را نگاه کردم

درخت سیب پر از میوه بود

شاید سال‌های زیادی از دست رفته بود

اما چیزی از خوابم به یاد نمی‌آورم

 

ترس ما

ترس ما

لباس شب نمی‌پوشد

چشمان جغد ندارد

درِ تابوت برنمی‌دارد

شمعی خاموش نمی‌کند

سیمای انسان مرده هم ندارد

 

ترس ما

تکه کاغذی‌ست

در جیب

"به وویچک هشدار بده

مکانِ خیابان دلوگا خطرناک است"

 

ترس ما

با بال‌های طوفان برنمی‌خیزد

بر برج کلیسا نمی‌نشیند

واقع‌بین است

شکل بقچه‌ای عجولانه دارد

با لباس گرم

آذوقه

و اسلحه

 

ترس ما

سیمای انسان مرده ندارد

مردگان با ما رئوفند

آن‌ها را بر شانه‌هایمان حمل می‌کنیم

زیر یک پتو می‌خوابیم

چشم‌هایشان را می‌بندیم

لب‌هایشان را درست می‌کنیم

جایی خشک برمی‌گزینیم

و دفن‌شان می‌کنیم

نه چندان عمیق

نه چندان سطحی

 

معنا

وقتی مُردم، جدار جهان را خواهم دید

طرفی دیگر، ورای پرنده و کوه و غروب

معنای واقعی، آماده‌ی رمزگشایی

آن‌چه هرگز حساب نشده حساب خواهد شد

آن‌چه درک‌ناپذیر بود درک خواهد شد

_و اگر هیچ جداری در جهان نباشد؟

اگر توکا روی شاخه نشانه نباشد

تنها توکا روی شاخه؟

اگر شب و روز هیچ مفهومی در پیِ هم نداشته باشند؟

و بر این زمین چیزی جز این زمین نباشد؟_

حتی اگر چنین هم نباشد

بر لب‌ها واژه‌ای بیدار خواهد بود

که نابود می‌کند

پیکی پرتوان که می‌دود و می‌دود

از میان فضاهای بین ستارگان

از میان کهکشان‌های چرخان

اعتراض‌ها و غریوها را فریاد می‌زند

     (ترجمه‌ی درخت ابدی)

پ.ت: شعر اول و سوم در شهریور ٨٨ در شماره‌ی ۶۶ "آزما" چاپ شده است.

 


  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩