خانواده‌ی سری

می‌بینی چطور زندگی رو بهمون حروم کردن؟ انگار نه انگار که تابستونه و ما هم حق داریم بگردیم و آزاد باشیم. گناه ما چیه که ازمون می‌ترسن یا کثیفن؟ ما سرمون به کار خودمونه و تا جایی که بتونیم رعایت می‌کنیم و به زندگی مخفی عادت داریم، اما قبول کن هر کسی ممکنه اشتباه بکنه، حتا ما موش‌ها.

یه روز با چند تا از قوم و خویش‌ها قرار گذاشتیم بریم یه جای خوش آب و هوا. بعد از کلی چه کنیم و چه نکنیم، تصمیم گرفتیم چند وقتی ییلاق بریم خیابون معلم. می‌دونی، چند تا حسن داره. یه بازار بزرگ میوه سر خیابونه و مشکلی از بابت خورد و‌ خوراک نداریم. هر دو طرف خیابون، کنار جوب، باغچه‌هایی هست که درختچه‌های پر‌شاخ‌و‌برگش مخفیگاه خوبی واسه ماست. از طرفی هم، ته خیابون، پارکی هست که بعضی وقت‌ها با بر‌و‌بچه‌ها می‌ریم اون‌جا تا یه خرده حال‌و‌هوامون عوض شه. تا این‌جا رو داشته باش تا برم سر اصل ماجرا.

عصر جمعه بود. گرما حال آدم رو می‌گرفت. داشتم زیر سایه‌ی درخت چرت می‌زدم که موشناز، خانومم، اومد بالا‌ سرم و با توپ‌و‌تشر گفت: "چیه واسه خودت لم دادی و شیکمت رو باد کردی؟ پاشو برو یه خرده خرت‌و‌پرت گیر بیار، امشب مهمون داریم." خیلی بهم بر‌خورد. انگار نه انگار که منم واسه خودم حیوونم. خلاصه، بگو‌مگو بالا گرفت و کار به جیغ‌و‌داد و کتک‌کاری کشید. منم از ترسم پریدم تو پیاده‌رو و یه نفر من رو دید. فوری راهم رو کج کردم و پریدم تو باغچه. از اون روز به بعد، فکر و خیال امونم رو بریده. دنیا واسه‌م شده مرگ موش. اصلا نمی‌دونم اونی که من رو دید چه جور آدمیه، ولی بالاخره آدمیزاده دیگه، ممکنه به خاطر پول هر کاری بکنه. این گند اول بود.

چند روز پیش، مهموش، دخترم، خیلی حوصله‌ش سر رفته بود و مدام بهونه می‌گرفت. خب حق دارن، از بس تو خونه چپیدن یا آواره بودیم دیپرس شدن. با کلی سفارش، گفتم برن تو پارک چرخی بزنن، شاید با سر‌و‌صدای بچه‌ها یه کم حالشون جا بیاد. اما مگه یه موش چقدر می‌تونه با شادی آدم‌های دیگه دلش رو خوش کنه؟ تو یه چشم به هم زدن، مهموش می‌پره وسط بچه‌ها تا اونم تاب و سرسره بازی کنه. اون‌ها هم تا چشمشون به بچه‌م می‌افته، جیغ می‌زنن و همه چی به هم می‌ریزه. مهموش با ترس‌و‌لرز بر‌می‌گرده پیش مامانش و سریع بر‌می‌گردن خونه.

خیلی ییلاق خوبی می‌شد اگه این‌قدر بد نمی‌آوردیم. شاید اگه این اتفاق‌ها نمی‌افتاد، کسی نمی‌فهمید چند خانوار بین اون باغچه‌ها جا خوش کردن. اما حالا دیگه هیچ‌کدوم روز و شب نداریم و همه‌ش منتظریم اتفاق بدی بیفته.

راستی، یه خبری هم به بر‌وبچه‌های میدون هفت تیر بده تا زودتر جای امنی پیدا کنن. می‌دونی کجا هستن؟ بالای میدون، زیر ایستگاه اتوبوس خط معلم یا توی سوراخ‌های دیوار جوب آب، جلوی رستوران هفت‌دریا. مطمئنم، چون خودم یه شب مهمونشون بودم. با انجمن بین‌المللی حمایت از حیوانات هم حتما تماس بگیر و بگو دارن ما رو قتل عام می‌کنن.

(چاپ‌شده در "همشهری محله‌ی منطقه‌ی ٧"، شماره‌ی ٢۴، شهریور ٨٣)

 

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠
تگ ها : حکایت