کاش به کوچه نمی رسیدم

بعضی کتاب‌ها بدشانسند و در اوضاع و احوالی منتشر می‌شوند که توجه افراد جامعه معطوف به موضوع دیگری است و این بدشانسی وقتی جدی‌تر می‌شود که حال و هوای کتاب ربطی به وقایع روز نداشته باشد. یکی از این کتاب‌ها مجموعه داستانی است با عنوان کاش به کوچه نمی‌رسیدم که هم‌زمان با نمایشگاه کتاب (به همت نشر چشمه) منتشر شد، چند هفته در فهرست پرفروش‌ها بود و بعد، خورد به داستان انتخابات و در حاشیه ماند.

کاش به کوچه نمی‌رسیدم با چهارده داستان کوتاه، اولین اثر داستانی محمدهاشم اکبریانی- شاعر، روزنامه‌نگار و دبیر مجموعه‌ی "ادبیات شفاهی" (نشر ثالث)- است. کل کتاب ١۶١ صفحه است و حجم تک‌تک داستان‌های این مجموعه، غیر از یک مورد (در دست توفان)، از ده-پانزده صفحه فراتر نمی‌رود و کوتاه‌ترینش (آرزو) هم سه صفحه است.

راستش، عنوان کتاب باری رمانتیک و سانتیمانتال دارد و اسم بیشتر داستان‌ها هم گاهی این ظن را تقویت می‌کند، از جمله "قصه‌ی گریه تمام نمی‌شود"، "رسیدن"، "دلی که سوخت"، "وحشت از سلام تنهایی" و البته، خود داستان "کاش به کوچه نمی‌رسیدم". اما متن پشت جلد کتاب حکایتی دیگر دارد و توصیفی است واقع‌گرایانه که در اغلب داستان‌ها هم همین رویکرد را می‌توان یافت.

راوی قصه‌گو است و شگردهای روایی متعددی به کار می‌بندد تا داستان‌ها را پیش ببرد و خواننده را درگیر کند. اما در دو-سه مورد (بو؛ همه مثل هم می‌شویم) چندان موفق نیست و در یک مورد هم (نقد یک داستان) به کل به بی‌راهه می‌رود و تلفیقی از مقاله و داستان به دست می‌دهد که از هیچ کدامش نمی‌توان لذت برد. از این‌ها که بگذریم، بقیه‌ی داستان‌ها خواندنی و در بعضی موارد، درخشان و به یاد ماندنی‌‌اند، مثل "بهت"، "دلیل دیگر"، "وحشت از سلام تنهایی" و "در دست توفان".

تعلیق از مولفه‌های محوری بیشتر داستان‌هاست، طوری که بعضی از آن‌ها- بسیار شبیهِ کارهای اُ.هنری- پایانی شگفت‌انگیز دارند. یکی از بهترین داستان‌ها از این لحاظ "در دست توفان" است که اتفاقا بر عکس بقیه کاملا شخصیت‌محور و البته، بدون تحلیل روانی، روان‌شناختی است.

مکان داستان‌ها غالبا روستا، شهرستان یا محله است و داستان‌های شهری (بازی؛ در دست توفان؛ بو) انگشت‌شمارند. از طرف دیگر، زمان و مکان داستانی به کلی‌ترین شکل ممکن دیده می‌شود. در هیچ موردی به نام شهر، روستا، محله یا کوچه اشاره‌ای نمی‌شود. انگار قرار است تنها به خودِ موقعیت توجه شود که می‌تواند در هر زمان و مکانی اتفاق بیفتد. این نکته داستان‌ها را- به رغمِ نوعِ روایتِ امروزی‌شان- به قصه و حکایت نزدیک می‌کند، طوری که می‌توان آن ها را قصه‌هایی امروزی تلقی کرد، بدون این‌که حاوی پیامی آموزنده یا ایدئولوژیک باشند. از آن طرف، شخصیت‌ها هم نامی ندارند و با این حال، به راوی بی‌نام بسیار نزدیکند. اگر زمان و مکان در این داستان‌ها محدودیتی ندارند، شخصیت‌های گمنام هم می‌توانند هر اسمی داشته باشند.

اکبریانی به جلوه‌گری‌های زبانی توجهی ندارد، اما خوب از پس توصیف‌ها و دیالوگ‌هایش بر می‌آید. نثرش گزارش‌گونه و روزنامه‌ای، اما دقیق و روان و موثر است.در واقع، در داستان‌ها سیاق زبان گفتار به کار رفته و در یک مورد (کاش به کوچه نمی‌رسیدم) خودِ روایت‌ هم به زبان شکسته‌ی محاوره‌ای نوشته شده. دیالوگ‌ها هم- غیر از داستان "وحشت از سلام تنهایی"- تماما شکسته نوشته شده اند.

فقدان و مرگ دو بن‌مایه‌ی اصلی این مجموعه است که به خودیِ خود می‌توانند کل حال و هوا را تلخ کنند، اما غالبا چنین اتفاقی نمی‌افتد و با دیالوگی، یادآوری گذشته‌ای یا حرف های راوی فضا شکسته می‌شود و حس و حال خواننده هم تغییر می‌کند. ظاهرا تمام این تمهیدات نوعی فرار از اندوه است، سازوکاری که به بازی راوی با خاطرات و وقایعِ تکان‌دهنده شکل می‌دهد تا با گریز زدن‌هایش زهر ماجرا را بگیرد و آن را در مجرایی دیگر بیندازد. در اواخر داستان "دلیل دیگر" راوی می‌گوید: "حالا یادم آمد، وقتی آدم چیزی را تعریف می‌کند یا می‌نویسد، لایه‌ای که زیر خروارها خاطره، فکر و تصویر دفن شده بیرون می‌آید". شاید همین لایه است که ضربه‌ی نهایی را می‌زند و ما به  هر وسیله‌ای می خواهیم از شرش خلاص شویم و نمی‌توانیم.

در مجموع، کاش به کوچه نمی‌رسیدم مجموعه‌ی متنوعی است و داستان‌های خوبی می‌توان در آن خواند. اما این نکته را هم نباید از یاد برد که بدشانسی بعضی کتاب‌ها موقتی است و دیر یا زود، از انزوایشان در می‌آیند.

     (چاپ شده در "آزما"، شماره‌ی ۶٨، آذر ٨٨)

پ.ن: ناگفته نماند که رگه‌هایی از سانتیمانتالیسم در حرف‌های راوی وجود دارد که کاش نبود.




  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢