دروغ مقدس

"نیازی به اثبات این واقعیت نیست که هیچ جامعه‌ی مدرنی نمی‌تواند بدون اصلی که مشروعیتِ خود را از آن دریافت می‌کند پدیدار شود و در جامعه‌ی توتالیتاریستی این مشروعیت صرفا سرشتی ایدئولوژیک می‌تواند داشت. قدرت مطلق و ایدئولوژی مطلق همزادِ یکدیگرند. ایدئولوژی، دست کم در دعاوی خود، مطلق‌تر از هر آن چیزی است که ایمان مذهبی تاکنون توانسته به آن جامه‌ی عمل بپوشاند. نه تنها ادعاهایی جهان‌شمول دارد، نه تنها خود را خطاناپذیر و لازم‌الاتباع می‌داند، بلکه هدف آن  (که خوشبختانه دست‌نیافتنی است) چیزی ورای  چیرگی بر زندگیِ خصوصیِ یک‌یکِ شهروندان است؛ هدف واقعی آن است که این چیرگی را به مرتبه‌ای برساند که در آن زندگی خصوصی یک‌سره از میان برود و انسان‌ها به مصادیقی از شعارهای ایدئولوژیک تقلیل پیدا کنند. به عبارت دیگر، ایدئولوژی توتالیتر شکلِ زندگیِ خصوصی را نیست می‌کند. تاکنون، حتی هیچ مذهبی چنین هدفی را طلب نکرده است. همین ایدئولوژی کارکرد و معنای دروغ را توضیح می‌دهد. این کارکرد آن‌چنان خلاق و منحصر به فرد است که حتی واژه‌ی دروغ نیز نارسا جلوه می‌کند..."

"...نکته‌ی مهم [در نظام‌های توتالیتر] این است که اگر نشانه‌های رخدادی را از میان ببریم، و خاطره‌ی آن را از ذهن انسان بزداییم، و در نتیجه راهی برای تعیین حقیقت در معنای متعارف آن باقی نگذاریم، آن‌گاه دیگر چیزی جز باورهای تحمیلی باقی نخواهد ماند و این باورها را هم طبعا می‌توان به سهولت و یک‌شبه دگرگون کرد. معیاری برای حقیقت وجود نخواهد داشت؛ تنها معیار همان حرف‌هایی است که در هر لحظه‌ی معین [از طرفِ متولیانِ ایدئولوژی حاکم] به زبان می‌آید. بدین سان، دروغ عینِ حقیقت می‌شود، یا دست کم وجهِ تمایزِ متعارف میان دروغ و حقیقت از میان می‌‌‌‌رود.  دستاوردِ شناخت‌شناسیِ عظیمِ توتالیتاریسم همین است؛ نمی توان به دروغ متهمش کرد، زیرا توانسته است نفسِ اندیشه‌ی حقیقت را از میان بردارد. بدین سان، می‌توان تفاوت میان دروغ سیاسی ساده و دروغ توتالیتاریستی را بازشناخت..."

"...شاخصِ اصلیِ موفقیتِ استالینیسم در این بود که به مردم کشور آموخت چگونه بدانند چه چیزی از لحاظ سیاسی "درست" است. در ذهن کارگزارانِ آن نظام، مرزِ میان "درست" و حقیقت، آن‌چنان‌که معمولا از آن مراد می کنیم، زایل شده بود. انگار با تکرار آن یاوه‌ها کم‌کم امر بر خود آنها نیز مشتبه می‌شد و بیش‌و‌کم به آن یاوه‌ها باور پیدا می‌کردند. فساد عظیمی که زبان رایج آن روزگار به آن دچار شده بود سرانجام آدم‌هایی تربیت کرد که از درکِ میزانِ حقارتِ خود عاجز بودند."

"...قدرتِ کلام در برابر واقعیت بی‌کران نیست، زیرا خوش‌بختانه، واقعیت شرایطِ تغییرناپذیِر خود را تحمیل می‌کند. رهبران نظام‌های توتالیتاریستی بی‌شک مایلند از واقعیت‌ها مطلع بمانند، اما گاه‌گاه قربانی دروغ‌های خود می‌شوند و شکستی غیرمترقبه می‌بینند. آنها در دامی که خود چیده‌اند گرفتارند و گاه به تمهیداتی غریب متوسل می‌شوند تا میانِ نیاز به دانستنِ حقیقت برای خودشان و فعالیت‌های خودکارِ دستگاهی که برای مصرفِ همگانی، از جمله متولیانِ خودِ دستگاه، دروغ می‌بافد سازشی ایجاد کند..."

"با این حال، نوعی فروپاشیِ مسالمت‌آمیزِ توتالیتاریسم قابل تصور است...در لهستانِ  سال‌های ١٩٨٠-١٩٨١... راه‌های رشدِ جنبشِ همبستگی راهِ تازه و ناکوبیده‌‌ ای را نشان داد که از طریق آن شاید بتوان یک نظامِ بی‌کفایتِ توتالیتاریستی را به سوی نظامِ بینابینی، با عناصری از یک حکومتِ تکثرگرا، سوق داد. دیکتاتوریِ نظامی فعلا توانسته به طور موقت شکل تشکیلاتیِ این جنبش را از میان بردارد، ولی قادر نبوده امید را هم از میان ببرد. این واقعیت که استبدادِ کمونیستی دیگر حتی پروای اثباتِ مشروعیت خود را ندارد و ناچار شده است بدون حجابِ ایدئولوژیکِ خود، و به سانِ زور، عریان رخ بنماید خود نشانی حیرت‌آور از زوالِ نظامِ قدرتِ توتالیتاریستی است."

     (برگرفته از مقاله‌ی "توتالیتاریسم و فضیلتِ دروغ" در چند گفتار درباره‌ی توتالیتاریسم، ترجمه‌ی عباس میلانی، نشر اختران، ص ١٧٢، ١٧۴، ١٧۵-١٧۶، ١٧٩-١٨٠، ١٨٣.)

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧