آخرین پر سیمرغ

جای شما خالی، آخر هفته‌ای حسابی ناپرهیزی کردم و رفتم تماشای نمایش "آخرین پر سیمرغ" و فیلم "تنها دو بار زندگی می‌کنیم".

١. "آخرین پر سیمرغ" نوشته‌ی محمد چرمشیر و کار اشتفان وایلند، بر اساس داستان‌هایی‌ از "شاهنامه"، و با حضور هشت بازیگر ایرانی و آلمانی (از هر کشور چهار نفر؛ دو زن و دو مرد) اجرا شد. بازیگران به فارسی و آلمانی حرف می‌زدند و ترجمه‌ی دیالوگ‌های آلمانی به صورت ویدئو پروجکشن روی پرده نقش می‌بست. یک جا هم در صحنه‌ی تاریک، متن مکتوبِ "گفت‌و‌گوی سر و تن" روی پرده افتاد؛ به اضافه‌ی استفاده‌ای که بازیگران در طول نمایش از دوربینِ فیلم‌برداری دیجیتال مثل یک کاراکتر می‌کردند.

روایتِ نمایش خطی اما موجز، شاعرانه و اپیزودیک بود و در هر کدام داستانی از "شاهنامه" با برداشتی خلاقانه و زیبا اجرا می‌شد، از جمله زال و سیمرغ، رستم و اسفندیار، رستم و سهراب، بیژن و منیژه، و سیاوش و سودابه. کارگردان نمایش در گفت‌و‌گویی که در سایت "ایران تئاتر" منتشر شده، می‌گوید: "...رویکردی که انتخاب کردیم تکنیک "تئاتر به عنوان تجربه‌ی یادآوری" بود. در این نمایش سیمرغ با زال ملاقات می‌کند؛ با زالی که برای خودش یک آرمان‌شهر ترسیم کرده و این آرمان‌شهر در خاطرات، آرزوها و آمال او وجود دارد. بنا بر این، این پرسش مطرح می‌شود که ما جهان آینده را به چه شکل می‌خواهیم و از گذشته چه درسی می‌گیریم تا بر مبنای آن آینده را بسازیم..."

"آخرین پر سیمرغ" نمایش خوش‌ساختی بود، با بازی‌هایی دیدنی و دیالوگ‌‌هایی شنیدنی.  طنز ظریف و بانمکی داشت. طراحی صحنه اش جمع‌وجور  و  در خدمت کار بود. هیچ خبری از کبکبه و دبدبه در آن نبود. رستمش هم یک آلمانیِ لاغر  و قدبلند و عینکی بود و بی‌شباهت به پهلوانان.

اگر "آخرین پر سیمرغ" را ندیدید، تنها راهش سفر به فرایبورگِ آلمان است، چون پنج‌شنبه آخرین اجرایش در تالار اصلی تئاتر شهر بود (شاید در جشنواره هم باشد).


٢. حالا دیگر خیالم راحت است که "تنها دو بار زندگی می کنیم" را دیده ام و آرزو به دل نمی‌مانم. اما حسرتِ دیدنِ شهرزادِ قصه‌گو، تمام کردنِ کارهای ناتمام، آفتابی شدنِ این حال و هوای ابری، پیدا کردنِ آرامشِ انسانی، و راه رفتن در برف را چه باید کرد؟ چهل سالگی دارد نزدیک می شود.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳