کتاب‌های نخوانده

دوستم، هومن، تعریف می‌کرد که کسی آمد خانه‌شان و وقتی چشمش به کتاب‌خانه افتاد، گفت: "یعنی تو همه‌ی این کتابا رو خوندی؟" او هم در جوابش گفت: "نه، اما الان دارم جلد دهمِ دهخدا رو می‌خونم!" آن طفلک که این‌کاره نبود، نمی‌دانست که همه‌ی ما در کتاب‌خانه‌مان کتاب‌هایی داریم که امیدواریم روزی فرصت کنیم آن‌ها را بخوانیم، رویایی که شاید هیچ‌وقت برآورده نشود. قبول کنیم که کتاب‌های نخوانده آدم را دچارِ عذابِ وجدان می‌کنند. بله، دل‌بستگی همیشه ناکامی‌هایی هم به بار می‌آورد، اما هیچ‌وقت حاضر نیستم این احساس ناخوشایندم را با دردِ نخواندن عوض کنم.

کتاب‌ها انواع و اقسامی دارند. الان که به کتاب‌خانه‌ام نگاه می‌کنم یاد گذشته می‌افتم و می‌بینم در هر دوره‌ای به موضوعی گرایش داشتم که خودش را در آینه‌ی کتاب‌ها نشان می‌دهد. چه کِرمِ کتابی بودم! کتاب راه‌نمای خوبی در زندگی‌ام بود و با آن‌ها سیر آفاق و انفس می‌کردم. بی‌راهه‌ها رفتم تا به چیزی که الان هستم رسیدم. حالا دیگر جنون خواندن ندارم و با خودم کورس نمی‌گذارم. حالا دیگر کار و علایقم مشخص است و کتاب‌های بی‌ربط به خودم نمی‌گیرم. اما میل به کتاب خریدن هنوز از دل‌خوشی‌های کوچکِ من است که دردسرهایی هم دارد. یکی‌اش کمبودِ جا.

اما واقعا کتاب‌های نخوانده چه جور موجوداتی هستند که باعثِ ناراحتی ما می‌شوند؟

احمد اخوت فصلی از کتابِ خواندنیِ تا روشنایی بنویس را به کتاب‌های نخوانده اختصاص داده. جایی‌اش (ص ١۴٢) به نقل از هنری میلر، کتاب‌های نخوانده را به سه دسته تقسیم می‌کند: (١) کتاب‌هایی که می‌دانی هیچ‌وقت نمی‌خوانی، مثل ترجمه‌ی فارسیِ سنجش خرد نابِ کانت (اخوت هم این کتاب را ذکر کرده)، رمان‌های چند جلدی مثلا آتش بدون دودِ ابراهیمی، کتاب‌های علامه جعفری، و دیوان اشعارِ گوزک نیشابوری؛ (٢) کتاب‌هایی که احتمالا تا پیش از مردن ممکن است بخوانی. نمونه نمی‌دهم تا آرزو به دل نمیرم؛ (٣) کتاب‌هایی که زیاد در موردشان حرف زده‌اند و دیگر رغبتی به خواندنشان نداری، مثل دا.

بعضی کتاب‌ها را ندارم که بخوانم و امیدوارم پیداشان کنم، مثل کتاب شعری از مک‌دیزدار، شاعر بوسنیایی، در مورد سنگ قبرهای مانوی.

بعضی کتاب‌ها سختند و سوادشان را ندارم، مثل کارهای ژاک لکان، روانکاو فرانسوی، یا هستی و زمانِ هایدگر، یا رمان‌های جیمز جویس. این جور کتاب‌ها را نمی‌خرم.

بعضی کتاب‌ها در نوبتند و باید صبر کنند. فهرستش طولانی است.

بعضی کتاب‌ها حوصله و حال‌و‌هوا می‌خواهند، مثل جنگ و صلحِ تولستوی، با آن تعدد شخصیت‌ها و اسامیِ سختِ روسی.

بعضی کتاب‌ها مرجعند و از سر تا ته خواندنشان حماقت است، مثل دایره‌المعارف بریتانیکا؛ هرچند یک آمریکاییِ ماجراجو مرتکبش شد و در مورد این کارش هم کتابی نوشت!

و از همه مهم‌تر، کیمیایی به اسمِ وقت داشتن است که سدِ راهمان می‌شود. بدبختانه، شبانه‌روز ٢۴ ساعت بیش‌تر نیست، و من هم باید بخوابم، هم باید سر کار بروم، هم باید بنویسم، و هم باید زندگی بکنم.

از نظر من، کتاب فقط بخشی از زندگی است و نمی‌تواند خلا آن را پر کند، ولی بعضی‌ها هم عمرشان را به خاطرش وقف می‌کنند که قابل ستایشند. رک بگویم، من جزو این دسته نیستم، اما خوشی‌های دیگرِ زندگی را در کنار کتاب‌ها دوست دارم. کمال‌طلبی آرزوی بزرگی است، ولی داشتنش بهتر از نداشتن است. با این همه، کتاب‌های نخوانده را هم کنار بقیه‌ی آرزوها بگذاریم. مگر قرار است آدم به همه‌ی خواسته‌هایش برسد؟

پ.ن: از طرف سوفیای عزیز به بازی "بهترین کتاب‌هایی که پارسال خوانده‌اید" دعوت شده بودم که به نیتش این را کار کردم. از لطفش ممنونم.

پ.ن2: تا روشنایی بنویس، احمد اخوت، جهان کتاب، چاپ سوم، ١٣٨٨، ص ١٣٣-١۵٠

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٧