چه شبی!

امشب نامتعارف‌ترین کنسرت عمرم را دیدم. سی-چهل نفر از بچه‌های "مرکز توان‌بخشیِ معلولین نمونه" که بعضی‌هایشان ‌سن‌و‌سالی ازشان گذشته بود، در فرهنگ‌سرای ارسباران چنان شور و احساساتی در مخاطبان برانگیختند که باورکردنی نبود. صداهای زمخت و نتراشیده‌شان وقتی با هم می‌خواندند، حس داشت و باعث تخلیه‌ی روانیِ شنونده‌ها می‌شد. این جادوی هنر و موسیقی‌درمانی بود که فرا‌می‌خواند.

اسم گروهِ سرودشان "نهال" است و سرپرستشان مردی شوخ و شیک و پرحوصله به اسم رضا بنایی، با موهایی یک‌دست سفید. موسیقی که به صورت پلی‌بک پخش می‌شد، تنظیمی حرفه‌ای و زیبا داشت، و آوازهایش، آوازهای دسته‌جمعیِ نه چندان راحتش را کسانی می‌خواندند که حرف زدن عادی‌شان پر از لکنت است، آوازهایی مثل "ای ایران"، "امشب در سر شوری دارم"، "شب که می‌شه به عشق تو..." ابی، و ترانه‌ی فیلم "میم مثل مادر" که دختری آن را به تمامِ دختران دمِ بخت تقدیم کرد و بنایی توضیح داد منظور خودش است.

این کنسرت حواشی زیادی داشت. مرز شاد و ناشاد معلوم نبود. با این‌که اعضای گروه لباس فرم داشتند (همه‌ی پسرها پیراهن سفید و شلوار مشکی و کراوات طوسی داشتند و دخترها مانتویی سفید و سیاه) مجلس اصلا رسمی نبود و خودمانی بود. یکی وسط کار خمیازه می‌کشید، یکی می‌خندید، یکی برای شنونده‌ای دست تکان می‌داد، بعضی‌ها کاملا جدی در نقششان فرو رفته بودند، و در یکی از آهنگ‌های ریتمیک، جوان معلولی آمد روی صحنه و مثل شاه‌فنر رقصید و چه رقصی هم کرد؛ من از خودم شرمنده شدم.

راستش، من همیشه از معلول‌ها می‌ترسیدم و از آن‌ها دوری می‌کردم. امشب یخم آب شد و دیدم که این هم‌نوعانِ ظاهرا دفرمه و ترحم‌برانگیز، جمعه‌شب، در غم‌انگیز‌ترین شب هفته، چه حال‌و‌هوایی عوض می‌کنند و چه عواطفِ انسانیِ عمیقی برمی‌انگیزند.  امشب به‌یادماندنی‌ترین کنسرت‌ عمرم را دیدم.

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٤