شعله‌ی شمع

چشم‌هایم را که باز کردم برق رفته بود و طول کشید تا یادم بیاید الان کجا هستم و چه خوابی می‌دیدم. بلند شدم و شمعی را که مثل دکور کنار کتاب‌هایم گذاشته بودم روشن کردم. بعد از سال‌ها، یادِ کتابِ زیبای شعله‌ی شمع نوشته‌ی گاستون باشلار افتادم و شبی که غزلی از واعظِ قزوینی را با مطلعِ "راه اگر خواهی به اقلیمِ فنا مانند شمع/ طی کن اول خویش را سر تا به پا مانند شمع" در نور شمع خواندم و تصویرهای شعر را به چشمم دیدم.

"ما باید در خاطره‌ی شمعی که خوب می‌سوزد خواب‌ و‌ خیال‌هایمان را در گوشه‌ی خلوت و تنهایی بازیابیم. شعله تنهاست، طبیعتا تنهاست و می‌خواهد تنها بماند."*

در ستایشِ تنهایی؟ نه، تنهایی گاهی لازم است، اما ستایش ندارد. جبری است که خود به خود پیش می‌آید تا قدرِ بودن با دیگری را بدانیم. شعله‌ی کوچکی می‌سوزد و ما را به عوالمی می‌برد که فراموششان کرده‌ایم. خیال‌بافی در حالاتِ شمع قدرشناسی از گذشته است، نه نفیِ آن. در پرتوِ او، ما دیده‌های دیگران را دوباره تجربه می‌کنیم، و اصرار داریم که این کار انجام شود تا بدانیم زنده‌ایم.

بعضی شمع ها مثل دکورند و وقتی روشنشان می‌کنی، متوجه می‌شوی به فانتزی باید نگاهی مثل خودش داشته باشی. یادگاری است که باید فقط نگاهش کرد و لذت برد. این شمع‌ها تنوع ظاهری و رنگ‌هایی خوشگل دارند. یکی از شمع‌های اتاقم مکعبِ کوچکی است به شکلِ آکواریوم، با یک ماهی و صدف و سنگ‌ریزه‌هایی در تهش که فقط یک حس به بیننده القا می‌کند: انگار ماهی شده‌ای و به اعماقِ دریا رفته‌‌‌ای. شمعی که حالا روشن است مثل کنده‌ی درخت است که چند سال پیش، برای تولد دوستم خریده بودم و نرفتم و برای خودم ماند. اولین بار وقتی مصرفش کردم، دیدم دارد از درون تهی می‌شود و نوری هم ندارد. این وحشتناک نیست که بسوزی و تاریک‌تر شوی؟

شمع هم شمع‌های قدیم! ظاهرش معمولی است، اما شمعیتِ خودش را کامل به تو که داری درباره‌اش خیال می‌بافی القا می‌کند: سربلند و تنهاست؛ وقتی می‌سوزد، واقعا گریه می‌کند، اشک‌هایش را پنهان نمی‌کند؛ درونت را احضار می‌کند و گرمای تمامیتِ زندگی را نشانت می‌دهد؛ پیچیده و پُر رمز و راز است؛ به چیزِ دیگری شباهت ندارد و باید کشفش کنی تا خودت را دریابی؛ فضایی سایه-روشن می‌آفریند و توهمِ روشناییِ محض به تو نمی‌دهد.

وقتی برق می‌رود، به شعله‌ی شمع پناه می‌بریم. انگار دوباره به گذشته‌های دور، به شبِ تاریکِ روح، برمی‌گردیم، شبی تاریک که شمعی روشن، مثل دلی غمگین، همه چیز را به یاد می‌آورد و در تنهاییِ خیال‌پردازش اشک می‌ریزد.

* شعله‌ی شمع، گاستون باشلار، ترجمه‌ی جلال ستاری، انتشارات توس، چاپ اول، ١٣٧٧، ص ۴٠

پ.ن: از هومن ممنونم که واعظ قزوینی را یادم آورد. یاد آن جلسه‌های شعری که داشتیم و مدتی نیست به خیرلبخند

  
نویسنده : درخت ابدی ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٤