مگر...؟

صدمین شماره‌ی آزما را باید به فالِ نیک گرفت. به این دلیل که گردانندگانش، طیِ سال‌های انتشارِ مجله، به این نکته توجهِ کامل داشته‌اند که در وانفسای حساسیت‌های بی‌شمار، تعطیل کردنِ یک نشریه هنر نمی‌خواهد. حفظ کردنِ چیزی که هست مهم است.

روزگاری، نشریاتِ ادبی شاعر و نویسنده معرفی می‌کردند و بعد، آن‌ها که کارشان می‌گرفت، کتابشان را چاپ می‌کردند. حالا چرخِ دوران برگشته و نشریات بسته به گرایششان، از اسامیِ آشنا استفاده می‌کنند و نتیجه این می‌شود که حاصلِ کار چندان تفاوتی ندارد.

مگر ادبیاتِ ما چه‌قدر تجربه‌گراست که قرار باشد وزنه‌ای داشته باشد؟ اصلا کدام شاعر و نویسنده‌ی جوانی این روزها از دلِ مطبوعاتِ ما سر بلند کرده که بخواهیم بگوییم چه‌قدر تاثیرگذار بوده؟ حداکثر این بوده که از کتابش نقلِ قول کرده‌ایم. حتا نشریاتِ ما هم دیگر از خیرِ معرفیِ شاعر و نویسنده‌ی تاثیرگذار گذشته‌اند.

حرف را کوتاه کنم. به نظر می‌رسد که دیگر ادبیاتْ وابسته به نشریاتِ ادبی نیست و کسی نمی‌تواند ادعا کند مقاله، شعر یا ترجمه‌اش که در فلان مجله‌ی ادبی چاپ شد دیگر ادیب است. این روزها کسی ادعای ادبیات دارد که کتابی چاپ کرده باشد.

ظاهرا نوعِ عرضه‌ی ادبیات تغییر کرده. باید دید این تغییرْ صلاح است یا ناصلاح. هرچه هست، نشریاتِ ادبیِ ما دیگر به نظر نمی‌رسد محملِ ادبیاتِ پیشرو و انتقادی باشند. اما نکته‌ی درست‌تر این است: مگر ادبیاتِ ما چه‌قدر انتقادی است که نشریاتش باشند؟

پ.ن: چاپ‌شده در آزما، دی و بهمن 1392، شماره‌ی 100

/ 15 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مدادسیاه

سلام دیده بودمش. چشم ما روشن. فکر می کنم این را کسی در باره ی شاملو گفته بود که این هنر را دارد که هر مجله ی تعطیلی را دایر و هر مجله ی دایری را تعطیل کند.

سحر

بدبختانه مشكل فقط انتقادناپذيري ادبيات ما نيست، فاجعه اينجاست ادم هاي فعال در اين عرصه انگار دشمن خوني هم هستند. اين همه خود بزرگ بيني و تنگ نظري واقعا تاسف انگيز است، همه مدعي اند ، چرا ، نمي دانم.

رها از چارچوب ها

اساساً ماها اغلب اوقات همدیگر را جدی نمی گیریم، کارمان را جدی نمی گیریم، تاثیرگذاری مان را هم جدی نمی گیریم. بعد از این تساهل های متسلسل، نقدی شکل نمی گیرد؛ مخاطب جدی وجود ندارد که نقد جدی ای شکل بگیرد، اندک جماعت موجود هم که حوصله هم را ندارند. شاید باید نیم نگاهی هم به موضوع ضرورت وجود بسترهای مدنی، آزادی اندیشه و آزادی بیان داشته باشیم. در فقدان این سه همه چیز لاجرم کنایه آمیز می شود و رنگ می بازد و غیر جدی و کرخت.

مهرگان

همه ی اینها بنظر من به طریق اولی از آسیبهای عصر سرعت و تکنولوژی آی میخورد. بی حوصلگی که هم در مخاطبان و نویسندگان پررنگ است، شتابزدگی در معروف شدن و به تبعش پولدار شدن! و تغییر سلیقه مخاطبان شتاب زده مشمول ضیق وقت! و .... وضعیت تاسفباریه با اینحال من از حالا پستی رو میبینم که به مناسبت دویستمین شماره آزما اینجا نوشته شده! :)

میله بدون پرچم

سلام بی مخاطبی را نمی شود کتمان کرد.این بی مخاطبی غیر از نشریه شامل کتاب هم می شود اما به قول تو این روزها کسی ادعای ادبیات دارد که کتاب چاپ کرده باشد هرچند بی مخاطب! این ادعا هم که چندان محملی ندارد وقتی مخاطب نیست...از طرف دیگر پرمخاطب شدن هم آغاز بدبختی است!! کتاب باشد به یک دلیلی طرف را می خشکانند, نشریه باشد ریشه اش را در می آورند... مخاطب مخاطب کردم یاد تبلیغات یکی از این فیلم ها افتادم که می گفت فیلمی جدید از کارگردان پرمخاطب ترین فیلمهای سالهای اخیر !! یعنی آدم از هرچی مخاطب بود منزجر می شد [نیشخند]

آسمان

[گل]

؟

سلام[گل]

رها از چارچوب ها

اشاره ی میله به آن جنبه از بحث مخاطب و ریشه کن کردن مخاطب دارن خیلی به جاست.

نوید

شهوت مشهور شدن بیداد میکنه