از باران می‌آمدی...

از باران می‌آمدی

لباست باغچه‌ای در باد بود

و لبخند می‌زدی

نمی‌دانستم

روزی می‌‌بارم

لبخندت را ببینم

                (٨٣/٢/٢٢)

/ 30 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرزو

چقدر لطیف و پر از گل بود... تر و تازه شدم:)

ریاکار

بارون که میباره تو رو یاد من میاره منتظر می شینم تا تو برگردی دوباره

محمدرضا

بارون هم بارونای اردیبهشت 83! ... بابت کامنت ها ممنون. بسی غافلگیر شدم.

علیرضا

انگار او که لبخند میزند تا شاعر نبارد وجود نخواهد داشت، چون وجودش به باریدن باران بستگی دارد.

نامیرا

باران رویا ست آرزوها را صدا می کند در کوچه های گذشته،قدم می زند هیچ نمی پرسد همه چیز را می داند... جبران خلیل جبران

سینا

بارون و لبخند. کدوم یاد کدوم میندازه... زیبا بود مرسی.

میهن پرست

می خواستم بگم که دردسر چاپ کردن کتاب اونقدر زیاده که بهتره هیچ وقت یه همچین فکری نکنی [چشمک]