رویای برف

دیشب هر جا می‌رفتم: خانه، خیابان، طبیعت، یا محیط‌های بسته، فقط روی سر من برف می‌بارید. نفهمیدم چرا. هیچ‌کس توجهی نداشت؛ انگار اصلا نمی‌دیدند. اما یک زنِ میان‌سال که مثل بابانوئل سرتاپا قرمز پوشیده بود و بی‌شباهت به لورینا مک‌کِنیت نبود، گفت: باید حال‌و‌هوای دلتان را بهاری کنید. بعد، رویا تغییر کرد.

/ 16 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دست خیال

عاشق اون رویای بهاری ای هستم که برف هم از آسمون آبیش بباره و برگهای زردش هم بریزن زیر پا و خش خش کنند موقع راه رفتن. شاید به خاطر همین هم همیشه رویا می مونه برام و همیشه موقعی که وول میخوره تو ذهنم مزه مزه اش میکنم تا دیرتر بره.

مشیانه

درخت عزیز خیلی وقتها روی سر من چیزهای دیگری هم میبارد و هیچکس نمی بیند! حالا باریدن به کنار خیلی وقتها آدم تا کمر هم توی ... فروو می رود و باز وقتی از کنارت میگذرند فقط "پیف پیف" شان را می شنوی..!

یان سباستین

چه خوب! کاش این جا هم برف می بارید!

مشیانه

مرسی اومدین. باعث دلگرمی بود

علیرضا

باز برف که خوب است، درش امید به بهار سرسبزی هست، سرمای خشک را کجای دلمان بگذاریم؟! داستانک خوبی بود و من فکر میکنم آن رنگ قرمز آنجا تعیینکننده است. (با پررویی تمام یک فتوبلاگ دیگر درست کردم، میگویی نه، این هم آدرساش: http://abroaftab.photoposts.org)

یان سباستین

اینجا دیگه! شمال غرب تهران!

علیرضا

زیر این آفتاب سوزان زمستان! هوای سرد و سختی تو دلا جا خوش کرده. دلم خیلی چیزا میخواد که هیچکدومشون نیستن! سلام بابت تاخیر ببخش.

محمدرضا (2)

رویای برفی شما من رو یاد شعری از هیوز انداخت: رویاهاتو محکم بچسب واسه اینکه اگه رویاها بمیرن زندگی عین مرغ شکسته بالی میشه که دیگه مگه پروازو تو خواب ببینه رویاهاتو محکم بچسب واسه اینکه اگه رویاهات از دست برن زندگی عین بیابون برهوتی میشه که برفا توش یخ زده باشن. ...

شراره

این چقدر قشنگ بود...