رفتیم و سوختیم و برگشتیم

١. جمعه با دو تا از دوستان رفتیم کویر آران-بیدگل، صفایی کردیم و با خستگیِ خوشایندی برگشتیم. سفر هجده‌ساعته‌ی خوبی بود. آفتاب سوزان بود و ما مشتاق. برای محلی‌ها عجیب بود که هنوز دیوانه‌هایی پیدا می‌شوند توی این گرما خواهانِ برهوتی باشند که خودشان به اجبار در آن زندگی‌ می‌کنند.

٢. چرا کویر می‌رویم؟ مگر جای خوش آب ‌و‌ هوا قحط است؟ مسافرِ کویر ساعت‌ها راه می‌رود و خسته که شد دنبالِ سایه‌ای می‌گردد تا زیرش بنشیند و آبی بنوشد. گاهی چشم‌هایش را می‌بندد و  به صداها- موجوداتِ ناپیدا، باد، یا سکوت- گوش می‌کند، و خودش را در عالمِ دیگری می‌بیند: شاید بهشت یا دنیایی که آرزو دارد. بی‌خود نیست که در هنرهای بصری یا نقش و نگارهای مناطقِ خشک ماهی و درخت و مواردی از این قبیل دیده می‌شود: جادوی احضارِ بهار و طلبِ آب و سرسبزی.

٣. اما فقط سایه پیدا کردن نیست. تا رسیدن به این مرحله، باید روی زمینِ ناهموار و تفته و زیرِ آسمانِ داغ راه بروی تا نوعی احساس هم‌دلی بینِ تو و گیاهان شکل بگیرد و تو هم بخشی از کویر شوی. کویرنوردی هم حسی مثل کوه‌پیمایی دارد. هدفی را انتخاب می‌کنی و به خودت رنج می‌دهی تا موانع را پشتِ سر بگذاری و احساس کنی در روانت عقده‌گشایی کرده‌ای و به تجربه‌ی درونی دیگری رسیده‌ای. این تجربه آرامش می‌دهد، درست مثلِ حلِ یک مشکل در زندگیِ عادی.

۴. چیزِ متناقضی در کویر وجود دارد. همه چیز راکد و ساکن به نظر می‌رسد، اما در واقع کویر اصلا خموده نیست و پر از شورِ زندگی است: آوازِ پرنده تند و ریتمیک است؛ بزمجه از پشتِ بته‌ها و درختچه‌ها چنان می‌جهد که به خودت می‌گویی "به کجا چنین شتابان؟"؛ مورچه‌ها، ملخ‌ها، پروانه‌ها، مارمولک‌ها و انواعِ سوسک‌ها هم همین‌طور. این تحرک و زندگیِ پنهان منحصر به فرد است و درکِ زیبایی‌هایش نگاهی متفاوت می‌خواهد.

۵. کویر پر رمز و راز است.

پ.ن: این سفر را به همراهِ مجموع پریشانی و یک روز به شیدایی... رفتم. هم‌سفران خوبی بودند.

/ 29 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسيم

کامنت "سه شنبه" رو خوندم یاد دوماه پیش افتادم که از بندرعباس به سوی آفتاب رفتیم یعنی رفتیم بندر آفتاب . 5 ساعت با ماشین فاصله است و همزمان کویر و دریا رو داری و چه تصاویر بدیعی.فوق العاده است.بخشهایی هست که معلومه بستر دریا در قرون قبل بوده.حس خاصی به آدم میده.نمیدونم چرا همش دنبال کشتی نوح می گشتم اونجا!

دوما

به نظر می رسه تا ما رو نفرستی کویر بی خیال نمی شی [لبخند] ولی فکر کنم با این تعاریف حتما یک سر برم کویر تا ببینم چه تفاوت هایی با دریا و درخت داره!!! در ضمن با یک مطلب طنز به روزم!

نوید

به قول کوئیلو هر چه وجود(طبیعت) ساده تر به حقیقت مطلق شبیه تر من هم باید بروم

طنز اسپرسو

کویر انسان را به مرگ نزدیک می کند.... خوشحالیم برگشتید

خط سوم

تو نوشته ات خیلی حسها زنده میشد و بارز تر از همه "حسرت" من برای رفتن به کویره (اصلا" ربطی نداشت ها اما نا خوداگاه نمی دونم چرا بیضایی با اون موهای نقره ایی و نگاه طبیعت دوستش هی میاد جلو چشام که دنبال یه شات خاکی رنگ و بکر از رمل ها میگرده)

درنین

سلام درود بر شما. بهترین ها

غزل

کویر می دونی کجاست ؟ همین جا ! نمی بینیش ؟ کتابامُ می گم ! دیوانه شدم به خدا[ابله]

شراره

تا حالا کویر نرفتم اما فکر می کنم شبش باید خیلی زیبا باشه

حمیدرضا

به شما لینک دادم ،شما هم اگر خواستید لینک بدبد ، به نام نوشتگاه لینک بفرمایید .

نسترن

یه حس ناخودآگاه: از کویر می ترسم، بدون اینکه تجربه اش کرده باشم. بعد از تماشای فیلم "خیلی دور خیلی نزدیک"، این حس در درونم بیشتر شد. خوش به حالت که این حس رو نداری