این روزها

کسی که به دردِ بی‌درمونِ شب‌زنده‌داری دچاره محکومه به این‌که صبح‌ها با شنیدنِ صدای بیدارباشِ گوشی، با چشم‌های بسته دنبالِ گزینه‌ی snooze بگرده و با خودش فکر کنه که نه، من هنوز دلم می‌خواد بخوابم. و این ماجرا لااقل سه-چاهار بار ادامه پیدا می‌کنه. بعد هم اتاقِ فکری و دوش گرفتنی و کارِ شاق و اعصاب‌خردکنِ از مبدا به مقصد رسیدن. حالا می‌خوام بعد از مدت‌ها غر بزنم.

درِ خونه رو که باز می‌کنی، خیلی خیلی کم پیش میاد که یه موتوری با صدای ناهنجارش، ورودت رو به خیابون‌ها خوشامد نگه. سیگاری روشن می‌کنی و به محدوده‌ی مغازه‌دارانِ شیلنگ‌به‌دست می‌رسی. انگار یه عده دارن هم‌زمان، سرپا می‌شاشن. کارِ هرروزشونه. و تو با اکراه قدم برمی‌داری و می‌ری و می‌ری تا سوارِ اولین ماشین بشی. (گاهی هم دیدنِ چند تا خانومِ زیبا و حالاتِ متفاوتشون چاشنیِ این لحظاته، البته. ناشکر نیستم.)

هفته‌ی دفاعِ مقدس دهنمون رو صاف کرد. کلا رادیو موجودِ مزاحمیه. پر از حرف‌های تکراری. یا مدام وراجی می کنن یا سرودهای‌ احمقانه‌ی میهن‌پرستانه پخش می‌شه و دریغ از یه سرِ سوزن ذوق و زیبایی. فکر نکنید پخش موسیقی هم دردی رو دوا می‌کنه. به خدا حالم به هم می‌خوره از این چس‌ناله‌های عاشقانه‌ای که می‌تونم اسمش رو تهوع صوتی بذارم. گه زدن به موسیقیِ الکترونیک. این سر-و-صداها که حیفه اسمش رو موسیقی بذاریم، سوهانِ روحه. بنده که شنونده‌ی حرفه‌ایِ موسیقی‌ام سرسام می‌گیرم. فقط سکوت رو نابود می‌کنه. روانی می‌شم. گمون کنم بدجوری ذوقِ عامه کور شده. چند روز پیش، برا اولین بار، صدای کارلا برونی، همسرِ سارکوزی، رو شنیدم. زبونِ فرانسه نمی‌دونم. آوازهاش اکثرا گفتاریه و ملودیک نیست. ولی لذت می‌برم. ربطی به خودش نداره. صداش هم چیزِ خاصی نیست. فقط حس داره.

هفته‌ی دفاعِ مقدس مهجور افتاده، اما هیشکی نمی‌گه چرا و به چه علت. خب، چیزی واسه گفتن ندارین. یا ما ادبیات رو نمی‌شناسیم یا شما با ما مشکل دارین. اشکالی نداره یادآوری کنیم که اولین کسی که از جنگ نوشت احمد محمود بود که همسایه‌هاش رو حالا باید از دست‌فروش‌ها سراغ گرفت؟ 

/ 24 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لادن

من 100 درصد موافقم ، ترافیک و مشکلات رفت و امد یک ور، اصواتی که از رادیو و یا ضبط صوت رانندگان بیرون می یاد یک ور ، تا برسی به سرکار رسما روانی شدی دفاع مقدس مهجور شده ، ادبیا هم مهجور شده ،

حسن

مرسی از فریادِ اعتراض

ققنوس خیس

متن خسته و آشفته ای بود. ولی دوستش داشتم! من معمولن وقتی صدای آلارم گوشی رو می شنوم خودم رو به شکل ماهرانه ای گول می زنم و به خودم می گم من این صدا رو توی خواب دارم می شنوم. یعنی دارم خواب می بینم که صدای آلارم گوشی میاد. بعدش هم یه داستان توی ذهنم درباره ش شکل می گیره!! به نظرم صبح زود بلند شدن و سحرخیزی احمقانه ترین عملیه که انسان خودش رو به اون مکلف کرده! ولی توی همین اجبار به صبح زود بیدار شدن بهترین حالتش اینه که حدود ساعت 5 اینا با فشار معطوف به اتاق فکر از خواب پاشی و کلیه ها رو تخلیه کنی. و بعدش دوباره بخوابی!! اون خوابِ سبک و خنک دم صبحی آی حال می ده. از این نظر فک کنم کسایی که دین و ایمون دارن و نماز می خونن، خیلی حال می کنن. اینکه می تونن حدود ساعت 5 برن اتاق فکر و تازه انگیزه های معنوی هم براش داشته باشن، یه بازیِ برد-برده!!

فرزانه

سلام به نظرم زجر آور ترین بخشش همان آلارم موبایل است برای بیدار کردن یاد آوری صبح زود بیدار شدن هم حالم را می گیرد تازه فکر کن تو محوطه باز محل کارت نمایشگاه دفاع مقدس درست کنند و تمام مدت صدای مارش نظامی یا نوحه پخش شود . امروز رو خوشبختانه مرخصی بودم بخاطر دانشگاه

بی نام

البته که غر زدن به شدت حال میده و صد البته که در بسیاری از این لحظات که گفتی با تو شریکم و از جمله اینکه ترش متال را به شدت راحت تر از این اصوات پراکنده در این روزها تحمل می کنم. امایش اینجاست که غر را بهتر است بسپاریم به جماعت ویلان ...

بی نام

می بینی لامصبا رو ... آقا همسایه ها رو آخه واسه چی گیر دادن بهش؟

بی نام

منم دوست دارم. هوی و دارک ولی ترش رو نه. گوتیک راک رو از همشون بیشتر. تیامت گروه مورد علاقمه. البته حکم آرامبخش برام ندارن ولی دوست دارم. در مورد غر زدن هم موافقم. وجهه بیرونیش آزار دهندس.

بی نام

لیلی گلستان در مورد ترجمه داستان کوتاه های داوینچی که تو دهه شصت در اومد میگفت که آقای ممیز در مورد یکی از داستانها گفت که داوینچی میخواسته به خواهر و مادر های منافقین مخفیانه پیغام بده که برای پسرها و برادرهاشون تو زندان سیانور ببرن. همیشه هم قضیه اخلاقی نیست خیلی وقتا قضیه سیاسیه!

بی نام

راستشو بخوای هیچ وقت قضیه اخلاقی نیست، ممیزها هیچ وقت با دروغگویی و قتل و غیبت و ... تو داستان کاری ندارن. دو تا چیز براشون مهمه جنسیت و مقدس موندن مقدسات مثل امامان و پیغمبران. تازه با پیغمبران هم کار ندارن چون آخرین وسوسه مسیح رو هم چاپ کردن. مسیله فقط پیغمبر اسلامه. گاهی هم به شرب مسکرات گیر میدن.

ميله بدون پرچم

سلام بر درخت ابدي شروعمان اشتراكات زيادي دارد...يعني بخش اتاق فكر و دوش و اينا...اما من وقتي كه بيرون ميام تقريبن خودم هستم و خودم (البته تك و توكي آدمهايي مثل خودم) قدم زنان در يك سكوت دلچسب مي روم تا به كنار دكه روزنامه فروشي مي رسم...زماني است كه خود صاحب دكه هنوز نيامده و بسته هاي روزنامه كنار هم تلنبار شده است، يعني پخاشان (پخش كننده ها) آمده اند و كار خودشان را كرده اند...الان به ذهنم رسيد كه چرا كسي به فكر دزديدن اين روزنامه ها نمي افتد!!! خب الان يه خارجي اين صحنه رو ببينه ميگه عجب امنيتي!!! ...خلاصه اين كه وقتي من بيرون مي آيم سكوت خوبي است، تنها حسن قضيه شغل هاي پادگاني ما....