دل‌باختگی و کوریِ خاص

دل‌باختگی

در سکوت فکر کرد قشنگ‌ترین زنی است که تا به حال دیده. به نظر می‌آمد که می‌خرامد، انگار رشته‌ای از دود یا بخار بود. موهای لَخت و بلندِ خرماییِ تیره‌اش باید واقعی می‌بود، فهمید که نمی‌توان آن پرمایگی را از رنگ گرفت. وقتی زن از کنارش گذشت، نگاهی به او انداخت و مرد به شفاف‌ترین و روشن‌ترین چشم‌های سبزی برخورد که تا به حال دیده بود. بعد با زرنگی و لب‌خندی کاملا آگاهانه، زن گوشه‌ای پیچید. بعد از آن ابدیتی که عملا در چند ثانیه اتفاق افتاد، مرد بلند شد و دنبالِ بوی تندِ سبکی رفت که او را یادِ سفرهایش به چین می‌انداخت و بوی خوشِ گل‌هایی که بازارهای آن‌جا را پر می‌کرد. پیچید همان گوشه و مات و مبهوت و هیجان‌زده دید که زن هم آن‌جاست و انگار انتظارش را می‌کشد.


L. R. Cooper


کوریِ خاص

مثلِ جیغِ بَن‌شی× از تاریکی سمتش آمد، اما چون کور و کر بود، هیچ‌وقت آمدنش را ندید. ناتوانی‌اش در دیدن و شنیدن، برای نامرئی و بی‌حرکت کردنِ چیزها وقتی صلاح می‌دانست، اول از همه روی همسرش، جودی، متمرکز می‌شد. از سالِ دومِ ازدواجِ پانزده‌ساله‌شان، به شکلی روزافزونْ زن کانونِ بی‌توجهی‌اش شد. تا به امروز در توسل به چشمِ کور و گوشِ کر داشتن فایده‌ای دیده بود تا با آن جنبه‌هایی از ازدواجشان که دلش می‌خواست بده-بستان نداشته باشد. حالا، برای اولین بار، جنبه‌ی منفیِ استعدادِ محتاطانه‌اش را کشف کرد. با آخرین مایه‌ی حیاتش که در فرشِ اتاقِ نشیمن نفوذ کرد، از خاطرش گذشت: اگر فقط توجهِ بیش‌تری به او کرده بودم، الان آمدنش را می‌دیدم.

× بَن‌شی (banshee): در داستان‌های عامیانه‌ی ایرلندی، روحِ زنی که با فریادی محزون خبر از مرگِ یکی از اعضای خانواده می‌دهد.

 

J. S. Reynolds

(ترجمه‌ی درخت ابدی)

/ 24 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اكرم

خوب بود دوست جان رخصت مداومت مي‌دهم! مرخص‌ايد!

مدادسیاه

سلام. ممکن است سختگیرانه به نظر برسد اما فکر می کنم داستان اول بر خلاف انتظار، کلمات اضافی زیادی دارد. نمونه اش " در سکوت" در ابتدای جمله ی اول. اگر در سکوت نبود ما فکر می کردیم شخص مورد نظر چگونه فکر کرده است؟ همینطور "به نظر می آمد" در جمله ی دوم. این جمله می توانست با "می خرامید" شروع شود. "موهای لَخت و بلندِ خرماییِ تیره‌اش باید واقعی می‌بود" یعنی چه؟ یعنی انگار فقط موهایش واقعی بود؟ "فهمید که نمی‌توان آن پرمایگی را از رنگ گرف" را حدوداَ فهمیدم اما فکر می کنم باید چیز دیگری می بود. منظور از" لبخندی آگاهانه"، لبخندی با منظور است؟ "آن" قبل از ابدیت معطوف به چیزی است که قبلاَ در باره اش صحبت نشده. می شد بدون "آن"، بعد از ابدیتی که عملاَ چند ثانیه به طول انجامید باشد. داستان دوم را تقریباَ نفهمیدم.

نینا

عالی بود لذت بردم. مخصوصا اولی

نوید

کاش قسمت دل باختگی بیشتر ترجمی میکردی جای حساسش کات کردی

که

از این که یاد سفرهای چین و بازار و اینا افتاد خیلی خوشم اومد. دومی هم یه دو سه بار خوندم تا دوزاریم افتاد، اما وقتی افتاد بلند صدا کرد! البته شاید فهمش به زعم خودم بوده.کسی چه می دونه!

آنتی ابسورد

سلام! اولی اتفاق قشنگ و خواندنی ای بود.

دلآرام

اگرها همیشه یه راه میذارن برا فرار از واقعیت ها و شاید آروم کردن صدای درون. بن شی رو دوست داشتم.آوای قشنگی داره. معناش هم که دیگه ... مچکرم

یعقوب جان

بسیار روح و قلب خشک شده من را قلقلک دادی ... ان قدر که معذب شدم از این همه سردی خودم