دو داستانک از دانیل خارمس

                                        دفترچه‌ی آبی شماره‌ی ٢

روزگاری، مرد موقرمزی بود بی‌چشم و بی‌گوش. مو هم نداشت، فقط موقرمز بود چون بقیه می‌گفتند .

نمی‌توانست حرف بزند، چون دهان نداشت. بینی هم نداشت.

حتا دست یا پا هم نداشت. نه شکم داشت، نه پشت داشت، نه ستون فقرات داشت، و نه هیچ جور روده. اصلا هیچی نداشت. پس سخت است که بفهمیم واقعا در مورد کی داریم صحبت می‌کنیم.

پس شاید بهتر است دیگر در موردش حرفی زده نشود.

 

                                          آندرِی سیمیونُویچ

آندری سیمیونویچ در فنجانِ آب تف کرد. فورا رنگِ آب تیره شد. آندری سیمیونویچ چشم‌هایش را تنگ کرد و بادقت داخلِ فنجان را نگاه کرد. آب خیلی تیره بود. قلبِ آندری سیمیونویچ تپید.

همان لحظه سگِ آندری سیمیونویچ بیدار شد. آندری سیمیونویچ رفت کنارِ پنجره و به فکر فرورفت.

ناگهان چیزی بزرگ و سیاه مثلِ برق از کنارِ صورتِ آندری سیمیونویچ گذشت و از پنجره آویزان شد. سگِ آندری سیمیونویچ بیرون پرید و مثلِ کلاغ رفت روی بامِ ساختمانِ روبه‌رو نشست.

آندری سیمیونویچ روی کفلش نشست و زوزه کشید.

رفیق پِپوگایِف داخلِ اتاق دوید.

رفیق پپوگایف پرسید: چیزی شده؟ مریض‌احوالید؟

آندری سیمیونویچ ساکت شد و با دست چشم‌هایش را مالید.

رفیق پپوگایف به فنجانِ روی میز نگاهی انداخت. از آندری سیمیونویچ پرسید: توی این چی ریخته‌اید؟

پپوگایف فورا غیب شد. سگ از پنجره داخل شد، جای قبلی‌اش دراز کشید و به خواب رفت.

آندری سیمیونویچ رفت کنارِ میز و جرعه‌ای از فنجانِ آبِ تیره نوشید. روحِ آندری سیمیونویچ طبیعی شد.

 

پ.ن: Daniil Kharms (١٩٠۵-١٩۴٢)، شاعر و نویسنده‌ی دوره‌ی اول شوروی، سوررئالیست و آبزوردیست بود.

پ.ن ٢: منبع

                 برای رنگین‌کمانِ سفید

/ 43 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علیرضا

این ماجرای عینک و اینا خوب بود. واقعا بهش فکر نکرده بودم.

بید مجنون

این قبیل متن ها را سخت می خوانم همان طور که شعر های احمد رضا احمدی را می خوانم در پی دریافت معانی زنجیروار دنبال هم نیستم انگار باید عنان تخیل را رها کرد تا هر چه که خواست - اگر شد - تصویر کند و به هر چیزی که به ذهنت رسید خوشامد گویی کنی و سخت نگیری که چه می گوید و چه نمی گوید سبک غریبی ست

نوشینه

تخیل نویسنده قابل تحسینه و باید فکر کرد تا بفهمی چی می خواد بگه . از این داستانها خوشم می یاد

درخشان

سلام هی من بیکار میام سر می زنم ببینم پست تازه ای گذاشتی یا نه! خبری نیست . همه ی درختا روزای تعطیل این قدر کم کار می شن؟![عجله]

؟

[گل]

ریاکار

جالب بود.....داستان های این سبکی زیاد نخوندم.....باید جالب باشه.....چندتا کتاب از نویسنده های روس خوب که البته مترجم خوب هم داشته باشه بهم معرفی می کنی لطفا؟[لبخند]

iman

سلام درخت ابدی خوبی ، اگه یادت باشه یه بار دیگه هم در وبلاگت نظر گذاشته بودم و در مورد دیکشنری گفتم . امروزم واست یه چیز غافل گیر کننده تو بلاگم دارم . بیا ببین ، خیلی باحاله . شاد باشی راستی بهار داره نزدیک میشه...

منیره

چه حس آشنایی ! با همه دور بودنش : نیستم و گمون می کنم هستم.

ماهی

من واقعا این نویسنده های روس رو درک می کنم داستان ها خیلی خوب بود