حافظ، شاعری ریاکار

"...هر کشوری، کتابی را به عنوان نماد خویش برمی‌گزیند و به طور معمول، این کتاب شباهتی به آن کشور ندارد. به عنوان مثال، شکسپیر و انگلستان را به هم شبیه می‌دانند، حال آن‌که هیچ‌یک از ویژگی‌های معمولِ یک فرد انگلیسی در او به چشم نمی‌خورد. چون انگلیسی‌ها غالبا محافظه‌کار و کم‌گو هستند و شکسپیر، بر عکس، همچون رود بزرگی سرشار از اغراق‌ها و استعاره‌ها، جریان دارد... اسپانیا و سروانتس را در نظر بگیریم. اسپانیای معاصرِ سروانتس کشور تعصب‌ها، سخت‌گیری‌ها و تفتیش عقاید است و سروانتسِ اسپانیایی مردی متبسم و صبور به نظر می‌رسد. چه تضادی! گویی هر کشوری با گزینشِ نویسنده‌ی خود در پیِ پادزهر است..."

     ( از گمان کردن، رویا دیدن، و نوشتن؛ سی گفت‌و‌گو با بورخس، اسوالدو فراری، ترجمه‌ی ویدا فرهودی، نشر فرزان روز، ١٣٨٠، ص ١۶٩)

پ.ن: در ایران چطور؟ نویسنده‌ی برگزیده‌ی ما کیست: فردوسی، خیام، مولوی، سعدی، یا حافظ؟ غیر از فردوسی که سازِ دیگری می‌زند و تبلورِ عِرقِ ملی ماست، به نظر می‌رسد که خیام و مولوی و سعدی هر کدام پاره‌هایی از ما هستند که عصاره‌شان در شعر حافظ وجود دارد. دهری‌مسلکیِ خیام، عرفانِ مولوی، و طبعِ عاشقانه و تعلیمیِ سعدی را در شعر حافظ هم می‌توان دید؛ به اضافه‌ی طنزِ رندانه‌ای که بالا و پایین را به هم می‌دوزد. همه‌ی این عوالم گاه با چنان پنهان‌کاری‌ای در شعر حافظ با هم پیوند می‌خورند که آدم می‌ماند بالاخره او کدام طرفی است. حافظ بزرگ‌ترین شاعرِ ریاکار ایران است و آیینه‌ی تمام‌نمای ریاکاریِ خودمان. رندِ حافظ منتقدی است که برای حفظِ جانش مجبور است کلام را بپیچاند.

ظاهرا نظرِ بورخسِ عزیز در مورد نویسنده‌ی برگزیده‌ی "هر کشوری" در مورد ما درست نیست، چون هنوز ما همان مشکلِ هفتصد سال پیشِ خودمان، عصر  حافظ، را داریم و مجبوریم در لفافه حرف بزنیم تا کسی سر از کار ما درنیاورد و با خونِ دل خوردن و صبر و استقامت، حقِ زندگی داشته باشیم. و حافظ به زیباییِ تمام از پس این کار برآمده.

پ.ن ٢: در مورد شبهه‌ای که یکی از دوستان در کامنت‌ها مطرح کرده این‌جا را ببینید.

/ 23 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میهن پرست

متاسفانه ریاکاری یکی از بزرگترین مشکلات اجتماعی ما بوده و هست. خیلی ممنون از یادآوری شما [گل]

میهن پرست

دیگه از این بیشتر نمیشه سانسور کرد دوست عزیز اگر هم فیلتر شد میریم رو وبلاگ، باید ساخت با شرایط [قهر]

بابای آیدا

چه بحث جالبی بود اینجا. کلی یاد گرفتم. ممنون!

آرزو

واووو مرسی از این نوشته های ارچمند... بد نیست ادامه اش بدید ها؟؟ به نتیجه ی خوبی می رسیم

سعید

چه بحث جالبی،در لفافه حرف زدن ما بدلیل حاکمان مستبد و زور گو بوده و هست.

موش کور

درخت ابدی جان از اینکه جز خواننده های من هستی خوشحال هستم. در مورد این پست هم تمام کامنت ها و لینکها رو خوندم اما به خودم اجازه نمی دم در این مورد اظهار نظری بکنم چون اساسا سوادش رو ندارم. راستش این شک مطرح شده من رو به یاد حرفهای شاملو در مورد فردوسی انداختش. گفته می شد که هدف شاملو از طرح اون موضوعات در مورد فردوسی فقط برجسته کردن این بود که " هر چیزی را باید به دقت بررسی کرد و سرسری نپذیرفت."

گلی

با نظرت راجع به حافظ موافقم با اين توضيح که نظرم خودم رو چندان مهم نمي​دونم! چون تخصصي ندارم! حافظ شايد نويسنده ي برگزيده​ي ايران باشه همونطور که گفتي...اما هميشه احساس مي​کنم که سعدي بيشتر از ماست! شايد به خاطر طبع​آزمايي​ش توي نظم و نثر گرفته يا به خاطر اينکه با شجاعت هر چيزي که نوشت و سرود باقي گذاشت.

علی

فوق العاده بود.

علیرضا

نظرت دربارهی حافظ را قبول دارم، بهنظرم درست است. شاید برای همین است که به دل ایرانیها اینطور مینشیند. حافظ نمایندهی تمام و کمال ناخودآگاه جمعی ماست که به نظر میرسد تا الآن تقریباً با همان قوت پابرجاست. فکر میکنم امکانات دنیای مدرن فرصتی به ما خواهد داد که با دنیای بیرون ارتباط درست و معقولی برقرار کنیم و این شروعی باشد برای خروج از این وضعیت.

علیرضا

نه، من دچار خوشبینی افراطی نشدم؛ معلوم است که تا آنجا فاصلهی زیادی داریم. ("خزعبلاتی به رنگ انار" را خواندم. مطلب جالبی بود و کامنتی هم براش گذاشتم. کلاً وبلاگ خوبی است ممنون بابت معرفیاش.)