تو...

تو

اوایلِ کویری

صبحی زیبا و منزوی

تکرارِ کوه و دره

در آفتاب

و پرنده‌ای

که از میانِ شاخه‌های درخت

رو به غروب

بال می‌زند

           (درخت ابدی، ٨٧/٨/٢۶)

/ 4 نظر / 6 بازدید
مریم

زیبا بود ولی با اینکه می دانم -شاید هم اشتباه می کنم!- هر تصویری که ساخته اید گوشه ی روشنی از (تو) در تاریکی ست، برای اینکه بیشتر با این (تو) آشنا شویم ولی نتوانستم تصاویر مختلف را با این که همه از عناصر طبیعت بود کنار هم بگذارم. به نظرم کنار هم نمی نشست. اوایل کویر را به انتهایش نرساندید. البته اگر منظورتان این نباشد که کوه و دره از کویر کامل تر است و در نهایت کویر خالی بودنش را با انبوه درختان از دست می دهد و لبریز می شود. کویر را دوست دارم. چیزهای زیادی در خود دارد. هیچ وقت یک شب را در کویر گذرانده اید؟

شعله آذر

محمد رضا جان. این شعرت را بر خلاف قبلی دوست نداشتم. خیلی تکراری بود و ذهن رو با هیچ تصویر نابی نمی نواخت. منتظر خواندن کارهای بعدی ات هستم.

علیرضا

عاشقانهی دلانگیز و البته غمگینی است!