فارنهایت 451

هندزفری توی گوشش بود و قدم می‌زد و فریدون فروغی گوش می‌داد. نگفت کدوم آهنگ و کجاش بود که دلش خواست زنگ بزنه. از این اخلاق خوشم میاد که مثلا یه زمانی از شبانه‌روز از توی خیابون، دوستی بی‌هوا دلش بخواد باهات گپ بزنه و اولش نه تو اون رو بشناسی و نه اون تو رو. خیلی ساله که دیگه از این کارها نمی‌کنم و کسی که این‌ کار رو می‌کنه به دلم می‌شینه و دوسش دارم، به‌خصوص که صدای دل‌نشینی هم داشته باشه.

از کلماتِ سارتر حرف زدیم و ترجمه‌ی کمی غریبِ مترجمش، که از آرزوی کتاب‌فروش شدنش گفت و گفتم منم یه زمانی دلم همین رو می‌خواست. پیشنهاد داد که وقتی پیر شدیم و پول‌دار، یه کتاب‌فروشیِ کوچولو باز کنیم و قول داد که من دستیارش بشم، با حقوق و مزایای مکفی. ازخداخواسته، قبول کردم و گفتم دوست دارم فقط داستان و زندگیِ دیگران بفروشیم؛ چاپِ جدید و قدیم. موافق بود.

اسمش رو چی بذاریم؟ بعد از چند مورد، گفتم بدم نمیاد یه اسم عجیب روش بذاریم. مثلا توی دهه‌ی 1960-1970 خواننده‌‌ی معروف و خوش‌صدایی بود که گفت اسمی روی خودم می‌ذارم که هرکسی نتونه حفظش کنه. چی بود؟ اینگلبرت هامپردینک. خوشش اومد. پرسیدم فیلمِ فارنهایتِ 451 رو دیدی، که جوابِ منفی داد و گفتم همون چیزیه که دوست داری. داستانش ضدآرمان‌‌شهریه و ماجرای جامعه‌ایه که حکومتْ دشمنِ سرسختِ کتابه و عمالش هرچی ببینن می‌سوزونن و اهلش رو بازداشت می‌کنن. حکومت ترجیح می‌ده افراد با تلویزیون سرگرم بشن و چیزی نخوونن. بعد، اهلِ کتاب گوشه‌ی دنجی وسطِ جنگل واسه خودشون پیدا می‌کنن و کتاب حفظ می‌کنن. هرکی هر کتابی رو حفظ کرد، اسمش همونه. مثلا یه دوقلو برادرانِ کارامازوف رو حفظ کرده بودن که یکی جلدِ اول بود و یکی هم جلدِ دوم. فیلم رو تروفو ساخته و داستان رو هم ری‌ برادبری نوشته.

با این که اسمِ کتاب‌فروشی رو فارنهایت 451 بذاریم موافقت کرد و بهش قول دادم 30 سال بعد، وقتی پیر شدیم و مغازه رو گرفتیم، فیلم رو بهش هدیه بدم و کار و زندگی رو تعطیل کنیم و بریم جشن بگیریم و قورمه‌سبزی بخوریم. کارفرمای من دوست نداره تا اون روز دستیارش رو ببینه. کمال‌طلبیه واسه خودش که لنگه نداره. باقلاقاتوق هم دوست نداره. اونم غذای محبوبِ من!

نمی‌دونم چی شد که نقشش رو عوض کرد. گفت شما کارفرما بشین و من دستیارتون می‌شم. خیلی کم پیش میاد که بنده رو مفرد خطاب کنه. منم بدجنسی می‌کنم و معمولا بامحبت باهاش حرف می‌زنم. قربون-صدقه‌ش می‌رم و اونم فقط لبخند تحویلم می‌ده. می‌دونم تا روزِ موعود باید صبر کنم.

هرروز، صبح تا شب با همیم. جدا از کتاب‌ها، توی کتاب‌فروشیِ نُقلی‌مون، از اون نردبونِ چرخ‌دار خوشش میاد. دلش می‌خواد کتاب‌های موردِ علاقه‌ش رو توی قفسه‌ی آخر بچینه تا فقط خودش بدونه و همیشه ازش بپرسم که فلان کتاب رو داریم یا نه. شاید یه روز به ترس از ارتفاعم غلبه کردم و رفتم رویِ آخرین پله‌ تا کتاب‌ها رو ببینم. یه بار که رفته بود بالا، ازش پرسیدم اگه نردبون رو تکون بدم، چه حسی بهت دست می‌ده. گفت از ترس می‌میرم و نمی‌بخشمتون. اگه شما بخوابین و بیخِ گوشتون جیغ بکشم، چه حسی بهتون دست می‌ده؟

کوتاه میام.

گفت ساعت کاری‌ رو نگفتین. گفتم ده‌-و-نیم باز می‌کنیم، وقتِ ناهار و نماز می‌بندیم، ساعتِ  2 باز می‌کنیم و بعد، ساعت 4 می‌بندیم. همون ماهِ اول هم ورشکست می‌شیم.

می‌خندیم.

اگه کارفرمای بدی بودین چی؟ گفتم مرخصت می‌کنم تا بری پیاده‌روی و هندزفری توی گوشِت بذاری و هروقت دلت خواست، باهام تماس بگیری و ازم شکایت کنی. اگه قول بدی بهم بگی چی گوش می‌دادی، منم قول می‌دم طوری رفتار کنم که ازم دل‌گیر نباشی. ناسلامتی، سی سال قبل، همدیگه رو دوست داشتیم و قرار گذاشتیم سی سالِ دیگه عاشق بشیم.

می‌خندیم.

فکر کن سی سال به یه نفر فکر کنی و مدام آخرِ داستان رو بنویسی و پرشین‌بلاگ ثبت نکنه. مهم نیست. کتاب‌فروشیِ فارنهایت 451 هنوز هست. بین ساعت ناهار و نماز، تکیه می‌دم به نردبون و بانوی من می‌ره سراغِ قفسه‌ی آخر و کتاب حفظ می‌کنه. از صدای قدم‌هاش می‌تونم بفهمم چه حالی داره، وقتی پایین میاد.

/ 27 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تینا

بله و چقدر لذت داره با عشق زندگی کردن.. وقتی کسی رو دوست داری... حس و حال و دنیات جور دیگه ای میشه... به ویژه با این شیوه ای که توصیف کردی...

رضوانی

به به.خیلی روون و خوب نوشته بودی.دمت گرم. یه حس عجیبی داشت این انتظار سی ساله.یه جور حسی که طعم گسش رو هنوز دارم مزه مزه میکنم و هنوز نفهمیدم تلخه یا شیرین بالاخره. در مورد کتابفروشی هم یا بیا کنار هم مغازه بزنیم یا شریکی.یا یکی از این دو تا :)

یعقوب جان

سرم سنگینه. اما تو خوبی. چشمهام خطوط رو جابه جا میخونه. اما تو خوبی. ببخشید شما خوبی

فرزانه

ببین بی تعارف و بی اغراق یکی از بهترین نوشته های وبلاگت را خواندم الان شاید هم بهترین شان عالی بود و طعم و روح فوق العاده ای داشت کلماتت ... همذات پنداری شدید ... این چیزیه که می تونم بگویم درباره قهرمان داستانت عالی بود

سحر

فكر مى كنم باز كردن يك كتابفروشي فقط براي لذت بردن از كتابها و البته بدون فكر كردن به سود و زيانش و جواب پس دادن به اونايي كه زورشون زياده و هزار تا اما و اگر ديگه روياي هر كتابخوني يه. خوبي رويا هم همينه ديگه، لازم نيست به اما و اگر ها فكر كني! تا حالا مي ترسيدم براتون پيغامي بذارم ، ازبس كه نوشته هاتون قلنبه است! در مورد ميله ي بدون پرچم و مداد سياه هم چنين حسي دارم! چه بدبختي يه به خدا !

یک لیلی

درخت خان جان ابدی! این پست به قدری زیبا و تکان دهنده بود که نتونستم سکوت کنم. عالی بود.

لیلا

سلام معلوم میشه هم سن وسالهای من هستین.منم این فیلمو دیدم خیلی قشنگ بود مرسی از بازافرینی اون[لبخند]

تبسم

بعضی ادمها انگار آفریده شدن برای 30 سال عاشقی. کاریش نمیشه کرد.

مرضیه

هرچند خارج از قاعده زمانی، دلم می خواست بنویسم اینجا که سی سال دیگر هم به همین اندازه حال آدم خوب خواهد بود ایستاده زیر نردبانی که او از آن بالا رفته..