رامشتاین

خودم را لای پتو پیچیده‌ام و از پنجره‌ی بازِ طبقه‌ی هفتم به ماه نگاه می‌‌کنم. یک عاشق هم پشتِ درِ اتاق، با چاقو قدم می‌زند و چیزهایی با خودش می‌گوید که نمی‌فهمم. مست است. از ترس و از سرما می‌لرزم و پشتِ هم سیگار می‌کشم. ترجیح می‌دهم مثلِ دود در ماه گم شوم تا این‌که در را باز کنم. کاش مثلِ آدم عاشق بود. صدای موسیقیِ پرشور رامشتاین را بلند می‌کنم که از تنفر می‌خوانَد. دیوانه‌وار می‌رقصم و موهای بلند و شر.ابی‌ام را در تاریکیِ محض، دایره‌وار می‌چرخانم. فردا صبح، آفتاب از درِ نیمه‌باز می‌تابد.

/ 20 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بی نام

مینیمال زیبایی بود [لبخند] صحبت از نفرت و تابش خورشید از در نیمه باز ... هوس کردم برم تیامت گوش بدم

مدادسیاه

سلام. چه متن خوب، و چه تقدیر گرایی عمیقی!

Shadi

Ageh doost dashtin yeki az dastanhaye kotah " Jhumpa Lahiri" ro ham darbarash benvisin .... agar forsati bood, ba ghalame shoma bekhonim, ba sepas

گولیا

[لبخند] پس تعجبم به جا بود. چون این میل به اینکه شبی محبوبی بیاید و دمی بیارامد و بعد راهش بکشد و برود اغلب فانتزی مردانه‌ای است تا زنانه. این تصویر زنی در جعبه کادو هم از همین فانتزی ریشه گرفته است. اغلب خانم‌ها تمایل به ماندن محبوب و ارتباط پایدار را دارند.

نسیم

[گل]

رها

سه بار خوندم تا بتونم درکش کنم!! عمیق بود. در بیشتر کامنتها در نیمه باز رو قسمت مثبت متن دوسنتن ولی من حس تلخ داشتم باهاش.. مرگ یا نابودی و...! نمیدونم شاید من هنوز درکش نکردم

عباس

طبقه «7» / ماه / عاشقی مست و چاقو / فردا و در نیمه باز و آفتاب و ... ترکیب مبهم و جالبی بود.هر چند شخصن حسی که از این فضا و روایت داشتم حس دلهره و نگرانی بود.به عنوان مینیمال، قابلیت سپیدخوانی اش زیاد بود.

آنا

در نیمه باز اوج ترس متن بود خوبه که بتونی با متنی به همینکوچکی ترس ایجاد کنی ... همیشه این جور مینیمالها رو که ته اش به ترس یا شعف برسه خیلی دوس دارم

گولیا

زنی در جعبه کادو را به عنوان مثال بیان کردم. این تفکر که محبوبی یا معشوقی و یا عاشقی دلربا برای ساعاتی کنار ما باشد و بود را منظورم بود. این حس که تمایلی به ارتباط پایدار نداریم. اشاره‌ام به این بود که این تمایلی مردانه است. مثل زنی در جعبه کادو که به مردی هدیه می‌شود هست.