اجبار

 کلی کار دارم، اما دارم زندگی‌نامه‌ی خودگفته‌ی کولاکوفسکی به اسمِ زمانه‌ای شگرف، زمانه‌ای ناآرام را می‌خوانم. این جور وقت‌ها روی تخت دراز می‌کشم تا بفهمم چرا هر وقت پای اجبار وسط می‌آید، دلم می‌خواهد به چیزهای دیگری غیر از آن موردِ بخصوص فکر کنم. اما بعدا می‌فهمم که در همان حین خوابم برده ، و چند ساعت را از دست داده‌ام. راستی، چرا این اتفاق می افتد؟

/ 30 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ققنوس خیس

سلام برای من هم همیشه این اتفاق می یفته ... شاید هم واسه همه همین جوریه ! نمی دونم

شکوفه

خوش به حالت که می خوانی! آن قدر کار دارم که تا کتاب را به دست می گیرم...تمام شب هم خواب کار می بینم.[افسوس] آرزوی مطالعه دارم[دلشکسته] می شود؟[گریه]

برزین

نگران از دست دادن فرصت ها نباش . خیلی از کارهایی که انجام می دهیم تصور می کنیم کار است اما بود و نبودش یکی است . بیشتر کارهای اداری از این جنس اند

دمادم

فکر به خصوص وقتی با خیال باشد یعنی همان فکر و خیال معروف، هرگز خودش را مطیع خودآگاهمان نمی کند که به آن میدان دهیم و شکلش بخشیم. گاهی وقت‌ها به خصوص اگر کتاب خواندن عادت شود یا زیاد خسته نباشیم مطالعه ی هنگام خواب نه تنها ادم را نمی خواباند که بیدار نگه می دارد . بارها شده که چشمم به سپیده ی سحر افتاده تا بالاخره راضی شده ام که کتاب را ببندم. البته نه کتاب های خاطرات.

احمدآقا

من هم دقیقا همین طور هستم. ریشه این موضوع در مورد من بر می گردد به اینکه ذاتا بایدگریز هستم و زمانی که حس کنم ناچار به انجام کاری حتی برای خودم هستم در برابر خودم عصیان می کنم و آن اجبار را به هیچ می گیرم. انگار می خواهم به خودم بقبولانم که تو همیشه آزادی که آن طور که درست می دانی زندگی کنی نه آنطور که باید.

عاتکه

خیلی عجیبه.احتمالا شما هم بهانه ی خواب الودگی کار مهمتون رو ول نمیکنید برید کتاب بخونید؟

نيرواناي گمراه

راستش اگه به جوابي رسيدي به ما هم بگو رفيق يا اصلا يك كار بهتر: منتشرش كن تا همه ي مردم بفهمند، اين سوال تمام بشريت است كه با اينكه وجودش كاملا محرض شده ولي دليل اين رفتار هنوز درست و حسابي مشخص نيست ولي جالبه كه با اينكه انسان اين اصل رو ميدونه و پذيرفته كه ذاتاً اجبار گريزه، باز هم همه جا سعي بر گذاشتن اجبارهاي كاملاً غير منطقي براي ديگران داره، انگار كه آنها انسان نيستند!

م.ایلنان

بله درخت جان، حکایتی است، اجبار و فرار از اجبار تا آخرین لحظه و برای من که همین روحیه را دارم تلخی بزرگ آن زمانی شروع می شود که به هر حال باید برگردم سراغ همان اجبار...حکایتی است.

علیرضا

مثه دوران درس خوندن می مونه! چون مجبوری بخونیش فکرت هزار جا میره الا درس! نمی دونم چرا اینجوریه، واسه من که خیلی پیش میاد. سلام، درخت جان. ای کاش تو هم همتی بخرج بدی و بری نمایش ها رو تا اجراشون تموم نشده ببینی بخصوص خانوم آغا رو.

هومن

چه بخواهيم، چه نخواهيم، ما در بسياري از اعمالمون گرفتار جبريم. ولي اين به اين معنا نيست كه پامون رو بندازيم رو پامون و تخمه بشكنيم و گور پدر دنيا. آدمي رو مي‌شناختم كه فقر خودش رو به گردن جبر مينداخت و كثيفي خودش رو به گردن فقر! يكي نبود بگه آخه داشتن و نداشتن، به قول تو، دست خداس. دماقتو پاك كني كه دست خودته. [خنده]