پل عابر

از کناره‌های پل عابر پیاده که رد می‌شوم، احساس می‌کنم که دارم پایین می‌افتم. پشت پیرزنی عصابه‌دست، از وسط می‌گذرم و به اطرافم نگاه نمی‌کنم. عابران نگاهی به من و پیرزن می‌اندازند و فکر می‌کنند حواسم به اوست تا اتفاقی برایش نیفتد. پابه‌پایش پیش می‌روم. یک‌یار هم به عقب نگاه نمی‌کند. نزدیک پله‌برقی، شانه‌هایش را می‌گیرم و دستم را می‌بوسد. حرفی نمی‌زند. پایین می‌رسد، دستش را به نشانه‌ی تشکر بالا می‌برد و راهمان جدا می‌شود. صورتش را هم نشان نداد.

/ 14 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ميله بدون پرچم

سلام تعامل برد-برد همینه‌ها [لبخند]

جاوید

خوب نوشته بودی....به نظر من فعل آخر هم خوب انتخاب شده بود...

سامورایی

احساس کرده یه فرشته‌ی نجات بخشی که پشت سرش وایسادی

زری ورپریده

من که نفهمیدم کی به کی بود و چی به چی. بالاخره تو مواظب او بودی یا او مواظب تو. یا کی مواظب کی؟

منیر

دوستی از خاطرات زندانش میگفت و از حرف زدن های با نگاه ، با دوستی در زندان که از بچه گی با هم رفیق بودند . میگفت تصمیمی رو از آغاز تا انجام با نگاه و در سکوت با هم میگفتیم و برای ورود به جزییاتش وارد گفتگوی کلامی می شدیم . ... و این چند سطر اما گفتن بدون کلام ، و بدون نگاه بود !

رهگذر

"دستهاي تو پلي به رؤيت خداست"

نیره

پیرزن بودن تو دنیای مدرن سخته

نگین

چند ساله دارم درخت ابدی را می خوانم اما بندرت از نوشته هایش چیزی عایدم یمی شود! پست ها جایی تمام می شود که گویی هنوز داستان ادامه دارد. نوشته ها احساسی منتقل نمیکند. شاید کمی دانش من باشد...

ملک فرهاد

خوشا بحالتون که وبلاگ دارید [ناراحت][خمیازه] بلاگفا از 5شنبه منفجر شده و وعده دو روز دیگه رو میده نمی دونم کی تموم میشه