حیوان خانگی

١. خدا نصیب نکند که چند روز با پرنده‌ای تنها باشی و بعد بفهمی که می‌تواند از صدای انسان و حیوان تقلید کند. خانه خالی است و در خواب و بیداری، انگار خودت را  کنار مرداب حس می‌کنی. صدای قورباغه می‌داد، می‌خندید، غر می‌زد، ناله می‌کرد، و گاهی هم آرامش داشتم، وقتی می‌خوابید. اسمش مینا بود. شب اول ماکارونی دادم خورد، و فردا ظهرش کوکو‌سبزی. گاهی هم دسر برایش تکه‌ای موز می‌گذاشتم. وقتی نزدیکش می‌شدم، اول کمی مرا برانداز می‌کرد و بعد، داد و بی‌داد راه می‌انداخت. موجودِ مضحکی بود. نه صدایی داشت و نه ظاهرِ قشنگی. با خودم گفتم حیف که حوصله‌ات را ندارم، وگرنه آن‌قدر «من خَرم» را تکرار می‌کردم تا یاد بگیری و برای دایی‌جانم هنرنمایی کنی.

٢. غیر از زمانِ بچگی که گاهی جوجه نگه می‌داشتم، هیچ‌وقت با حیوانات دم‌خور نبودم. گربه‌ها را دوست دارم. ملوسند. اما مثلِ سگ از سگ می‌ترسم. یکی از دوستانم در خانه‌اش دو تا داشت و هر بار که قرار بود آن‌جا بروم عزا می‌گرفتم. یکی‌شان سیاه و زشت بود و به‌شدت وابسته. مدام لای دست و پای ما وول می‌خورد. تا وقتِ غذا خوردن می‌شد، می‌رفت زیرِ میز، و هر بار خودش را می‌مالید به من، سه متر می‌پریدم بالا، و ناهار و شام را کوفتم می‌کرد. فقط یک چیز باعث شد که باهاش مهربان‌تر بشوم؛ این‌که سگ‌ها هم گریه می‌کنند و صورتشان خیسِ اشک می‌شود.

٣. دوست ندارم توی خانه حیوان نگه‌ دارم، اما بعضی‌ها این کار را می‌کنند. خیلی دیر و غالبا به‌ندرت با حیوانات ارتباط برقرار می‌کنم، اما بعضی‌ها با آن‌ها بیگانه نیستند و حتا حکمِ دوست یا بچه‌شان را دارد. حسرتم را از زندگیِ دوستانه با بعضی حیواناتِ اهلی انکار نمی‌کنم، اما در همچین موقعیتی دلم می‌خواهد وقتی چشم‌هایم را در تاریکی باز می‌کنم، از شبح یا بویی ناآشنا فریاد نکشم. دلم می‌خواهد ازشان نترسم.   

/ 40 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیکادل

منم با حیوانات دم خور نیستم. اما راستش یه مدته خیلی دلم می خواد یه سگ داشته باشم. اما جامون کوچیکه و در ضمن فرصت نگهداریش رو هم ندارم . خوب شاید منم خودخواهم به قول فرزانه[خجالت]

دوما

نه اینکه نترسیم اما همچین هم جا خالی نمی کنیم. چند شب پیش یک پرنده جالب در حیاط مان پیدا کردیم که قادر به پرواز نبود، لذا تا صبح نگهش داشتیم و بعد هم آزادش کردیم. ولی بی انصاف آن قسمت از اتاق را به ... کشید.

سياوش

از سگ ها خوشم نمي آيد، اما گربه ها را خيلي دوست دارم. هر چند هيچوقت نشده که يکي شان را داشته باشم. فقط بچه که بودم جوجه ي قرمزي داشتم که يک هفته زنده ماند و بعدش مُرد. يک پرنده اي هم داشتيم که سحره بود اسمش و پاي يک اشتباه بزرگ مرد. ( سم پاشي آپارتمان و جا ماندن حيوان زبان بسته توي خانه و .. ) . از مُردن شان مي ترسم.

نیروانای گمراه

عوضش من در آرزوي داشتن يه حيوون خونگي دارم دق ميكنم، آخرشم آرزو به دل ميمونم احتمالاً ، آخه والده ي محترمه با هر جور جونوري مشكل اساسي داره، مام كه فعلا سر خريم و آويزون خونه ي پدري ديگه...[چشمک] ميگما اين ميناهه صداي آدم كه در مياره، ماكاروني و كوكو سبزي و دسرم كه ميخوره ماشاالله، نكنه اصلا آدم باشه يه وقت بنده ي خدا كه كرديش تو قفس، يه كم با دقت تر نگاش كن[نیشخند] پ.ن: با يك شعر كوتاه به روزم

نازگل(کاغذ کاهی)

من که کللن به جک و جونور میونه ای ندارم .. بچه بودم جوجه و کرم ابریشم و ... نگه میداشتم ... اما الان همونم دلم نمیاد ....[نگران] حوصله مرگ و میرشونو ندارم ...[گریه]

برزین

حیونات دنیای عجیبی دارند خصوصا گربه ها . مثل آدم می فهمند و عجیب هم اینه که رفتارهایشان بعضی وقتا شبیه آدمهای بدجنسه ! یادم میاد گربه ای داشتیم که همه اهل خانه بهش محبت می کردند ولی من زیاد تحویلش نمی گرفتم . علیرغم این که جای مخصوصی برای توالت داشت و خودش هر وقت نیاز داشت می رفت اونجا ، اما هر وقت می دید من دراز کشیدم یا خوابیده ام میومد کنار من می شاشید و میرفت !!

آزاده

من که رسما از حیوانات می ترسم. خانگی و غیر خانگی هم ندارد. از گربه هم مثل سگ می ترسم!

هومن

پرنده‌ها را درك نمي‌كنم. گربه هم كه يك عمر بهش خوبي كن، آخرش مياد سر ديگ غذات جوجه‌تو برمي‌داره ميره. ولي سگ شرافت داره و در طول هزاران سال نزديك‌ترين دوست انسان بوده. كافيه چند روز با يه سگ خوشگل و بانمك هم‌نشين باشي. اونوقت دنياي تازه‌اي رو مي‌بيني كه بهش بي‌توجه بوده‌ي.

شاسوسا

من برعكس عاشق حيواناتم، گاهي از آدم ها خيلي بهترند. گربه خونگي هم داشتم، يه بچه گربه ناز و دوست داشتني و بسيار حساس به توجه و محبت. البته حالا ديگه نه، راست مي گي؟ سگ ها گريه مي كنند؟ آخه براي چي؟[خنثی]

خط سوم

منو خواهرم بشدت حیوانات رو دوس داریم و تقریبا از انواع زیادی –خونگی و غیر خونگی!- نگهداری کردیم طوطی، جغد!، فنج، مرغ عشق، سهره، قناری، کبوتر، مرغ و جوجه، خرگوش، گربه ،چندین سگ ، وآخرین مورد همستر فوق العاده باهوش "مونی"(مونیکا بلوچی!) بود که روز جمعه گذشته به دلیل نا معلومی مرد وتمام تعطیلات ما به خیره شدن به لونه شیشه ای و بغض کردن گذشته!! اینکه ادراک حیوانات رو-گاها" از خیلی آدما!!- قویتر میدونم بهم این احساس رو میده که باهاشون رابطه راحتی و دوستی داشته باشم