جماعت روس‌ها

همه‌ می‌دانند چند نفر روس بودند که هرهفته، شب جمعه، دور هم جمع می‌شدند و خوش بودند. از ود.کا خبری نبود. چایکوفسکی چایی می‌آورد، تارکوفسکی تار می‌زد، شکلوفسکی شکلک درمی‌آورد، چخوف گربه‌ها را چخ و پخ می‌کرد، و مینی‌خانف که همیشه خودش را با تام‌ بندانگشتی قیاس می‌کرد و حال و هوای دیگری داشت، با قیافه‌ای متفکر می‌گفت: اما داستایفسکی داستان‌هایی دارد که هرکس نخوانده  باشد بهش می‌گویند اخ‌تف.

بعد، چایکوفسکی چای آورد، تارکوفسکی تار زد، شکلوفسکی شکلک درآورد و چخوف چیزی گفت که جماعت نعره‌ای زدند و از هوش رفتند. گفت: یک عده می‌گویند زنم را به ماه تشبیه کرده‌ام، اما دوست دارم فقط گاهی بدرخشد و خودی نشان بدهد. بر فرض که حرفم عواقبی داشته باشد. از ماه بودنش مگر چیزی کم می‌شود؟

/ 14 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ميله بدون پرچم

سلام [نیشخند] جای گوگول و باختین و شولوخف واقعن خالی بوده...این آخری که حتمن بوده و یه گوشه‌ای ولو بوده. [لبخند] باحال بود.

نگین

جاااااااااان :)))

سامورایی

[خنده] من عاشق چای‌کوفسکی‌ام... کاش که کافی‌کوفسکی هم بود که کافی میاورد [چشمک]

زری ورپریده

تو هم انگار ورپریده. چایکوفسکی رو هستم. تارکوفسکی هم همینطور شکل و پخ و مخ نه. پَریدلوفسکی نداری؟ من بیام جاش. آخه در بلاگفا رو بستن که.

زری ورپریده

ها یه چی دیگه. کَلی کوفسکی و پاچی کوفسکی هم اگه بود جفتی با هم کله پاچه می اوردن. شوکولوفسکی شکلات.

سامورایی

زری باز یاد کله پاچه افتادی!؟!؟! [خنثی]

سحر

بعد شولوخوف اومدو شلوغ بازی درآورد و کاسه کوزه ی همه رو به هم زد؛ چه بد، چون به همه داشت حسابی خوش می گذشت!

ميله بدون پرچم

کامنت سحر به واقع نزدیک‌تره تا کامنت من

مجید مویدی

سحر جان، داشت به همه خوش می‎گذشت اما این چخوف، چایی که چایکوفسکی آورده بود رو به دهنِ همه زهر کرد، تاری که تارکوفسکی میزد هم صداش میونِ صدای چخوف گم شد... شاید چخوف و.د.ک.ا لازم داشته درخت جان! نه؟

منیر

با این حسابی خندیدم ... با اینکه شک ندارم همه منظورت رو نفهمیدم ... دیگه گاهی با نوشته های دوستان باید اول برم خبر ها ر بخونم ببینم آیا اشارت نظری به اخبار توش هست یا که نه ... ببین کی برسه که ما هم ریشه میشه هامون تو هوا تاب بخوره و سر از حرفهای معمولی تون در نیاریم ... این پست که البته معمولی نبود [لبخند] یاد معمولی پایتخت افتادم : فدایی داری ! [خنده]