او...

او

تو بودی

که بر بیابان وزیدی و

خاک و سنگ جان گرفت

ماه

مُرد و

کنده‌ها

اسکلتِ اسبی شد

که در باد می‌تاخت

                      (٣٠/ اردیبهشت/ ٨٣)

/ 19 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ميله بدون پرچم

سلام دوست عزيز قشنگ بود: من از او مي گريختم زيرا هميشه از آب شدن نقاب مومي ام مي ترسم

نامیرا

و اگر این باد بیشتر وزیدن بگیرد شاید روح، تک سواری شود در همه ی بیابانها...

گلناز

او من بودم که با وزشش سنگ شدم

غزل

پس او بادی بود که تو را نوازش می کرد ... آری ؟ [لبخند]

ع ل ی ر ض ا

در همین کوتاهی تخیل و تصاویر جانداری دارد. صحبت از جان گرفتن و مردن و باز زندگی است.

نيرواناي گمراه

تصويرت كامل بود و احساسش هم قابل درك... زيبا بود راستي واكاوي اين شعرهاي قديمي كه آدم تو حال و وضع و زمان متفاوتي گفته هم حال عجيبي ميدن ها، قبول داري؟

منیره

سه بار پشت سر هم خوندمش ... یک نفس ... قشنگ نفس گیر بود !