سه روز

خرداد با تمام‌ِ مصیبت‌هاش، یه حُسنِ بزرگ داره و اونم چند روز تعطیلیِ اواسطشه که اگه بدشانسی نیاری، می‌تونی از فرصت استفاده کنی و بری سفر. منم همین کار رو کردم و با چند نفر از بچه‌های سفرِ عید، رفتیم سمتِ خلخال و از دنیا فقط به طبیعتش دل بستیم. انصافا هم طبیعت‌گردیْ به‌ترین گزینه برای تغییرِ حال-و-هوای ایامِ سوگواریه.

روزِ اول. بی‌خوابیِ شبِ قبل از سفر انگار یه عادتِ عمومیه. نمی‌دونم چه کرمیه. هیچ‌وقت نشد که مثِ بچه‌ی آدم سرِ وقت بخوابم و با صدای زنگِ گوشی بیدار شم. ساعتِ پنجِ صبح میدون آرژانتین بودیم و مثلِ همیشه، ماشین با تاخیر، پنج-و-نیم، حرکت کرد و به امیدِ خدا و لطفِ ملتِ همیشه‌درصحنه، ساعتِ یکِ بعدازظهر رسیدیم قزوین. ترافیکِ سنگینِ سفر هم بلاخره آشِ کشکِ خاله‌س و مصداقی از الگوی انقلابیِ صفوفِ به‌هم‌فشرده که به همه‌ی عرصه‌ها سرایت پیدا کرده.

شروعِ سفر معمولا پرانرژیه و حس-و-حالِ خوبی داره. مراسمِ معارفه‌ی هم‌سفران هم که دیگه جای خودش رو داره. معمولا حواشی زیاد داره و باعثِ ادخالِ سرور فی قلوب المومنین می‌شه. موضوعِ روز، انتصخابات، معرّف حضور هست. ماشالا همه جزو اولی‌الابصار بودن و به ماجرا وقعی نمی‌نهادن. انگار نه انگار که قراره اتفاقی بیفته. فرقی هم مگه داره واسه‌مون؟ در کنارش، رنگ‌های موردِ پسند هم مطرح بود. منم بخشی از ترانه‌ی معروفِ سهیل محمودی که شادمهر خونده بود، از ذهنم گذشت: «دلِ من سیاس ولی آبی رو خیلی دوس دارم- روزای آفتابی رو خیلی دوس دارم». بعد، کمک‌لیدر با یه حرکتِ موزونِ ناگهانی فضا رو شکست و پرده‌های اتوبوس کیپ‌تا‌کیپ کشیده شد و اهلِ فن اومدن وسط.

سال‌ها بود که از جاده‌های آذربایجان نگذشته بودم. واقعا زیباست. اون دشت‌ها و تپه‌ها افسون می‌کنن. دلت می‌خواد پیاده شی و خودت رو گم-و-گور کنی، ولی افسوس. به قولِ آندره برتون، زیبایی همون چیزیه که ناامیدت می‌کنه. توی این سفر دوبار تجربه‌ش کردم. بارِ دومش جنگلِ تالش بود.

خلخال شهریه که روی پشتِ بوم‌هاش دیش نمی‌بینی. کوچیکه و نه چندان جذاب. طبیعتِ اطرافش به‌تر از خودشه. کلا با شهرهای کوچیک مشکل دارم.

روزِ دوم. یازده ساعت پیاده‌روی کردیم تا از خلخال به روستای ناو برسیم. دهنمون سرویس شد و لذت‌بخش بود. عبور از جنگلِ یکنواخت و تُنُک و درهم-برهم لطفی نداشت. قرار بود هوا مه‌آلود باشه، اما از شانسِ ما آفتابی بود. مسیرِ قشنگی بود. سرازیری بود و سخت بود. کار به جایی رسید که فقط جلوی پام رو می‌دیدم. کفش‌های ناراحتی داشتم. دیگه توجهی به اطراف نداشتم. صدای رودخونه می‌اومد و خبری از خودش نبود. دلم می‌خواست زیرِ سایه‌‌ی درختی ولو می‌شدم و می‌خوابیدم، تا ابدالآباد.

به روستای ناو که رسیدیم، مه از بالای کوه‌‌های سرسبز سرازیر شد. ناو یعنی دره و ده هم همون‌جا لمیده بود. صدای رود هم پرطنین بود. ناو آبِ لوله‌کشی و تلفن نداره. برقش هم از 6 عصر تا 6 صبح به‌واسطه‌ی رودخونه تامین می‌شه. اما پوسترِ مهناز افشار رویِ دیوار خونه دیده می‌شه. طبقه‌ی هم‌کفِ بعضی کلبه‌ها طویله‌س و بالاش محلِ زندگی. هرچقدر هم رمانتیک نگاه کنی، کسی که عادت نداشته باشه نمی‌تونه منکرِ فقرِ موجود بشه. فکر کن که یه بقالیِ چُسکی همه‌ی احتیاجاتت رو بخواد برطرف کنه. غیر از معدودی شهرِ بزرگ و پررفت-و-آمد و مواردِ مشابه، می‌شه ادعا کرد که سطحِ زندگیِ ما خیلی بالاتر از روستای ناو نیست. قصدِ توهین ندارم، ولی کافیه بین محل زندگی و توالت مقایسه‌ای صورت بگیره: بگو کجا قضای حاجت می‌کنی تا بگم سطحِ رفاهت چقدره. بگذریم.

روزِ سوم. اول و آخرِ سفر رو مثلِ اول و آخرِ یه نوشته یا هرچی که آغاز و پایانی داره باید جدی گرفت. اگه توی سفرِ قبلی حُسنِ ختامی نبود، بعید می‌دونم دوباره باهاش همراهی می‌کردم. واقعه‌ی غیرمنتظره‌ی این دفعه وانت‌سواری در جاده‌ی جنگلی بود. 20 نفر با کوله‌هاشون مثلِ گوسفندْ سوار یه نیسان‌آبیِ فکسنی شدن که جوشِ باربندش شکسته بود و جاده هم چه عرض کنم. بالا و پایینمون رو یکی کرد. اما آی مزخرف گفتیم و شنیدیم و ترسیدیم و زیبایی‌هایی دیدیم که نگو. اون حسرتی که گفتم، این‌جا خودی نشون داد. جنگلِ تالشْ اون‌طرفِ زندگیِ وحشیه. دلم براش تنگ می‌شه.

/ 19 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انا

1. سفرنامه نویسی ات خیلی بهتر شده انگار راه افتادی 2.از جنگل تالش بیشتر می نوشتی خیلی بکره برادر اصولن تالش و ماسال از شهرهای گیلانن که کمتر توش دست رفته 3.طنز پیدا و پنهان این نوشتار رو خیلی دوس داشتم درست مثل روحیه خودت بود 4.اگه مه آلود هم می شد که فوق العاده بود 5. خوب بود و بهم چسبید به امید سفرنامه های بیشتر هرچند معتقدم هنوز جای جزئیاتی مثل زنان و غذاها و رفتار مردمی که به شهرشون سفر میکنی به شدت توی سفرنام هات خالیه یه اما امیدوارم یه روز جمعشون کنی و بشه سفرنامه درخت

نوشینه

سلام ما هم رفتیم آبشار آق سو جنگل گلستان خیلی زیبا بود . همیشه خوش باشی

فرزانه

پس خيلي هم درگيرانتصخابات نيستي.[چشمک] هميشه به سفر و خوشي. اون قسمتي كه نوشته بودي سوار وانت بودي منم يه تجربه مشابه دارم تو راه مشكين شهر به سمت كوه سبلان. تازه به ما بارون هم ميخورد. در كنار همه سختي هاش لذت بسيار داره و من چقدددددر دلم سفر و ميخواد و نميشه

بی نام

ای درخت، ای خفن، من چقده دوست دارم این نوع طنز خفیفه زیرپوستی رو! یه دشتی هست تو مسیر اسالم به خلخال به نام کرمون. اونجاییه که من دوست دارم برم بمیرم ... خوش و خرم باشی

فرزانه

سلام اما انگار مصيبت هايش براي يك عده است فقط ! هميشه به سفر و خوشي آقا ... آن هم با همسفران اهل فن[نیشخند] اين بار هم فكر كنم از جاده هاي آذربايجان نگذشتي ...

میله بدون پرچم

سلام این درست نیست که برخی ارت حال کنند و شما عشق و حال! امیدوارم بعدی توی آبان باشه که تعادل حفظ بشه [نیشخند] ... بازم خوبه که در برخی روستاها قاطر و خر پیدا میشه! روستای ما هم به همین سبک طویله ها زیر خانه است ولی تقریبن آخرین قاطر بیست سال قبل اونجاها دیده شده! بعد از اون اکثرن خر شدند! قاطرها نه ها صاحباشونو میگم... همیشه به سفر و فزون باد اهالی فن در مسیر پر ترافیک

نیلو

سلام :) همیشه به سفر. رسیدن بخیر.

مدادسیاه

سلام. درخت جان من مسیری که رفته اید را درست نمی شناسم اما مسیر اسالم به خلخال را در همان منطقه زیاد رفته ام و می توانم به جرأت بگویم که از زیباترین مناطق ایران است.

لادن

وای خوش به حالتون، مه ، رودخونه ، جنگل ، وانت سواری . . . . اون تیکه مهناز افشار خیلی خوب بود

راد

سلام، درست وقتی که دلم خیلی خیلی سفر میخواد ولی نمیتونم برم، به این وبلاگ میرسم، میرم تو قسمت "سفرها"، خودم رو میزارم جای شما و از مناظری که تو سفرهاتون توصیف کردید لذت میبرم! ولی حسرتمو از سفر نرفتن بیشتر کردید! خوش به حالتون، کاشکی من جای شما بودم، به هرحال ایشالا همیشه خوش سفر باشید و بازم بیاید از سفرهاتون بنویسید.