می‌گفت...

می‌گفت

چیزی از یک خانه

کم ندارد

اشیا

در من

گم می‌شوند

نگاهم

به آسمان می‌افتد

و به چیزهایی فکر می‌کنم

که ملموسند و

درکشان نمی‌کنم

دنیایی کوچک

یکنواخت

و گریان

گاهی نمی‌دانم

چرا زنده‌ام

          (٢٧/اردیبهشت/٨۴)

/ 23 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آی سودا

خیلی ها نمی دونند چرا زنده اند. واسه زنده بودن چه دلیلی می خواد . فقط مهم هست که هستیم . به جز اینه.؟ هرچند دنیا تکراری و غمگین باشه. یه وقتهایی یه دلخشونک هایی که داره که دوس داریم به خاطرش زنده باشیم و باشیم.

داروگ

من شکوفه های بادام را ترک کرده بودم با خنده های پنهان ِ پشت اش تا مسافر قطاری باشم که این همه راه را آمد تا اینجا که جاده معلوم نیست به کجا می رود.

پرانتز بسته

چه هولناک است وقتی آدم احساس می‌کند از دنیا بزرگتر شده و بخشی از وجودش که معمولا احساس اوست باید خارج از این دنیا به سر ببرد. اما کجا؟ در کجا این احساس می تواند به سر ببرد؟

محمدرضا

من معمولا و حتی همشه! نمی دانم چرا زنده ام!

فرزانه

برای زنده بودن دنبال معنا نباشیم ! چون معنایی ندارد

غزل

من اشعاری که می نویسیُ دوست دارم زیاد[لبخند]

بهارآذر

منم نمیدانم گاهی چرا همه زنده ایم به عشق ! سلام

علیرضا

زیبا و کمی غمگین... (مثل همیشه)

منیره

گاهی چقدر زیاد گاه می شود .