سفر به آذربایجان ایران

یادم نمیاد در هیچ سفری، وسط تابستون، انقدر تنوع آب و هوایی دیده باشم. هوای تابستون گاهی سرد و مه‌آلود بود و بعدش فهمیدیم، برفی.  طبیعت طبع دمدمی‌مزاجش رو خوب نشون داد، اونم با گروهی شامل 24 نفر اهل هنر که می‌خواستن شب‌ها چادرخوابی کنن. زمان: 7 عصر چارشنبه تا 6 صبح دوشنبه. مکان: خطه‌ی آدربایجان ایران.

تقریبا 7 صبح رسیدیم روستای صخره‌ای کندوان. هیشکی از نوع کوه‌ها و مسیر نمی‌تونه حدس بزنه به چه جای حیرت‌آوری قراره برسه. ظاهرا دو نمونه‌ی غیر مسکونی توی کاپودوکیای ترکیه و داکوتای آمریکا داره. کندوان خیلی خاصه، اما چنان ساخت‌و‌سازهای احمقانه و بی‌ربطی اطرافش شده که از یه نوع دیگه حیرت‌آوره. حتا نشستن توی خونه‌ی کدخدا و آوازهای نوستالژیک شنیدن هم دردی رو دوا نمی‌کنه. مدام به این فکر می‌کنی که این‌جا کی نابود می‌شه.

تصورم این بود که با گروهی آروم قراره سفر برم. تقریبا همین‌طور هم بود. در برنامه هر روز مدیتیشن بود، اما پسربچه‌ای که بی‌شباهت به کاراکتر انیمیشن Up نبود، چنان دهنی از همه سرویس کرد که یادش موندگار می‌شه. آی چنان زر زد و بهونه گرفت که اگه تداوم داشت باید بعدش بستری می‌شدم.

رنگ سبز رود پرآب ارس که پیدا شد، انگار رود موعود رو دیدی. انگار دنیا رو تقدیمت کرده بودن. ارس قشنگه. مثل پیچ و تاب بدن زنی که نمی‌تونی ازش دل بکنی و مدام نگاهش می‌کنی تا پشت منظره بره و حسرتش رو بخوری. مدام دنبالش می‌گردی تا ببینی کی و از کجا بیرون میاد. جای کسی خالیه. هم هست و هم نیست.

منطقه‌ی آزاد ارس غیر از هوای شرجی و چند مجتمع تجاری چیزی غیر از حس شهری ناتمام نداره. هنوز مونده که جایگاهش رو پیدا کنه.

جنگل‌های هیرکانی ارسباران هم دورنما داره و هم نمای نزدیک. وحشی و زیباست، با چشم‌اندازهایی بکر و مه‌آلود. همه‌جاش دلربایی می‌کنه.

قلعه‌بابک که یادبود مخروبه‌ی بابک خرمدینه، از شانس بد ما کاملا در مه بود، چون مناظر اطراف رو از دست دادیم. هنوز هم اون‌ بالا احساسات ملی‌گرایانه برقراره. اول جاده اگه نخوای پیاده بری، باید سوار پاترول بشی و پشت تعدادی‌شون اسم بابک حک شده. راننده می‌گفت بابک هنوز هست. بهش سلام بده. اما بالای کوه فقط مه بود و گردشگرانی در مه و چند دیوار سنگچین در ارتفاعات. وقتی بالا بودیم، وقتی ترک‌ها شعار "زنده باد، آذربایجان" می‌دادن، چند سرباز رفتن بالا و مثل پرچم کشیدنشون پایین تا ادامه ندن.

قبلا در مورد قره کلیسا نوشته بودم. اولین شب رو اون‌جا بودیم. در صحن کلیسا چادر زدیم و بارون اومد. از زیر چادر، نزدیک شدن سایه‌ها و عشاق رو می‌دیدم. لب‌ها نزدیک می‌شدن و رازهایی غریب داشتن. بارون شدید شد. صبح عاشق گفت دیشب صدای گرگ و سگ همزمان بود و خفاش‌ها بالای سرمون پر می‌کشیدن و جیغ می‌‌زدن. انگار به قلمروشان تجاوز کردی. فردا صبح نه از وحشت خبری بود و نه عشق.

البته، طی این سفر، بیش‌تر از اینا دیدیم که در موردشون چیزی نگفتم، مثل کلیسای سنت استپانوس که نزدیک جلفاس، آبشار آسیاب خرابه یا نون فطیر بی‌نظیر آذری‌ها که بهش تافتون می‌گن و شبیه بربریه. جاهایی هم قرار بود بریم که فرصت نشد. اینم عکس آخر از کلیسای سنت استپانوس که به شهید اول راه مسیح شهرت داره.

امیدوارم دوستان آذری دلخور نشن. آدربایجان طبیعت زیبایی داره. اما شدیدا توسعه‌نیافته‌س و محتاج ترمیمه. قطب‌الاقطاب بودن و سرزمین اولین‌ها بودن چیزی رو تغییر نمی‌ده. آدربایجان قابلیتش رو داره که بیش‌تر از اینا مسافر داشته باشه و حیفه مهجور بمونه. جای دیدنی هم کم نداره و اهل طبیعت و گردشگری ازش دست خالی برنمی‌گردن.

/ 12 نظر / 48 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سامورایی

عالی بود درخت! از همه‌ی اینایی که گفتی فقط کندوان رو رفتم. دلم قیلی ویلی شد همه‌ی اینجاها رو برم

دارچین

درخت عزیز چه خوب همه چیز رو دیدی وگفتی ،شناخت من از آذز بایجان خیلی کم بود فقط یکبار تبریز رفتم و لی حالا تازه یک کم فهمیدم چه خبره ممنون.

مژگان

خیلی خوب بود + متاسفانه من آدربایجان نرفتم. ولی درباره طبیعت و زیبایی هاش می تونم بگم ما این زیبایی ها رٌ بیشتر شهرا داریم. ولی مدیریت خوب نداریم. مسئولین دلسوز نداریم. فرهنگ مردمی هم نداریم. تازه توریستی که بیادٌ راحت نباشه تا روسریشٌ برداره یا مثلا با شلوارک توی طبیعت راه بره خب مرضش چی هست بیاد ایرانٌ این همه هزینه کنه؟ .مثلا تو مازندارن یکی از فامیلامون که از هلند اومده بودشٌ اونٌ از تهران با خودمون بردیم شمال. وقتی اونٌ توی شهرای مازندران می گردوندیم اون می گفتش. آبٌ هوای هلند خیلی مثل مازندران هست. اصلا می گفتش مازندارن پتانسیلشٌ داره تا از نظر کشاورزیٌ و گلٌ گیاه مثل هلند باشه. ولی خودتون برید ببینید چه بلایی سر طبیعتٌ منابع بکرش آوردندً . + وقتی از قلغه بابک نوشتید خیلی لذت بردم. منم وقتی با دوستم رفته بودیم آلاشتٌ توی روستاهای اونجا می گشتیمٌ تازه توی مه غلیظی که همیشه توی جنگلای اونجا هستش گم می شدیم. احساس می کردیم رضا خان هنوزم زنده هستش. مردم اونجا هم رضا خانٌ هنوزم دوست دارند.

سحر

کوتاه و خواندنی !سفرنامه ی یه شاعر طبیعت دوست اینجوری از آب درمیاد دیگه.

مدادسیاه

سلام رسیدن به خیر. از غیبتت در دنیای مجازی می شد حدس زد در یک گوشه ی دنیای واقعی در حال گشت و گذاری. در منطقه ی کاپادوکیه روستاهای دایر و آباد صخره ای زیادی هست. من در شهرستان مصطفی پاشا در یک کلبه ی صخره ای با کلوچه ی خانگی پذیرایی شده ام.

مجید مویدی

همه از طبیعت لذت می برن معمولا، اما به نظرم کسی که "هایکو" دوست داره و خودش دستش روی آتیشش داره، یه رابطه ی عمیق تر با طبیعت برقرار میکنه. + خیلی سفرنوشت خوبی بود درخت جان. لذت بردم واقعا. + از بین منطقه های دیدنی ایران، سه تا هست که خیلی خیلی دوست دارم برم: یکی همین آذربایجان، یکی هم جنگل های گلستان و طبیعت خراسان شمالی + برای یکی مثل من این روزا سخت درگیره و خسته، خوندن این سفرنامه، مثل سم میمونه [چشمک][لبخند]

مهدی

دوست عزیز اگر هم توسعه نیافتس من یکی که کلا خوشحالم... چون اگر توسعه یافته بشه یعنی فرسودگی این همه منابع طبیعی.... خیلی خوشحالم که به قول شما توسعه نیافته ایم... ولی واقعا از چه لحاظی توسعه نیافته؟؟؟ شهر تبریز که یکی از بهترین کلانشهر های کشوره... بقیه شهرستان ها هم همچین توسعه نیافته نیستن! توی کشورمون شاید خیلی از استانا هستن که میتونی بهشون بگی توسعه نیافته ولی آذربایجان شرقی یکی از اونا نیس.

جلال

lمحمدرضاجان سلام. ازخواندن سفرنامت لذت بردم.دلم برات تنگ شده امیدوارم بزودی دیدارتازه بشه.