باغ‌های پرتقال

دراز می‌کشی و برگ‌ها و سایه‌ها بازی می‌کنند. نور چشم‌هایت را می‌زند. سرت را برمی‌گردانی تا صدای گریه. دست‌ها فرود می‌آید. با چند ضربه، سر-و-صورتش را خاک و خون می‌پوشاند و کودک آرام می‌گیرد. چشم‌ها را می‌بندی. زن می‌گرید. بوی خون تو را به خانه می‌برد. روی تخت می‌افتی. موسیقی اتاقت را پر می‌کند. در باغ‌های پرتقال، همه‌چیز را به یاد می‌آوری.

پ.ن: این متن مال چند سال قبله. تغییرش ندادم. مال زمانی بود که تحت تاثیر موسیقی می‌نوشتم. آلبوم باغ‌های پرتقال دونوازی گیتار کلاسیکه، با اجرای دو ایرانی که اصلا خشن نیست و خیلی هم زیباست. شاید اون لحظات، روح لورکا در من حلول کرده بود.  

/ 25 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منیر

به قول بچه کوچولوها : من شی بگم ؟ آخه بچه و باغ و پرتقال و زن ... خاک و خون و صورت و بو ! چیکار کنم با رسوب این کلمات ؟ آدم زخم بستر میگیره اگه توش بمونه .

غلامرضا نصراللهی

با سلام و احترام به خوانش شعرهائی از من دعوتید و مشتاق نگاه مهربان و نقد و نظر ارزنده شما هستیم.

ققنوس

عجیب غریب بود!

لادن

هم متن زیبا بود ، هم آهنگ باغ های پرتقال

فریناز

"باغ های پرتقال" را چندبار خواندم باتوجه به صحنه پردازیِ کوتاه ِاولیه ، آماده ی یک اتفاق خوش و خرم بودم ;-) ولی ضربه، خاک و خون، گریه، بوی خون کمی غافلگیرم کرد !

مدادسیاه

سلام. جالب بود. نور و سایه روشن در بیشتر نوشته های شما حضور ی محسوس دارند.

گولیا

روح لورکا. [لبخند]